انديشه بايد عليه خويش بينديشد واين كاريست كه به ندرت ميتواند انجام دهد. هايدگر1
« درد بودن »، بازخواني و تفسير هرمنوتيكي« قصه خلقت» و «هبوط» شريعتي است. «قصه خلقت» قصهاي ديني است و روايت شريعتي از اين « قصه ديني» روايتي وجودي و اگزيستانسيال! او در اين قصه در تلاش گشايش و خلق امكانات جديدي است براي «ساختن» خود، در درگيري مدام و پيوسته اي با عناصر و ساختاري كه او را در بر گرفته اند و ميفشرند. و ديالكتيكي مدام و نفس گير ميان معني و بي معنايي در وجود او بر پا ميكنند . به همين خاطر«هبوط» او چون يك « پرتاب شدگي» در متن چنين بستري با چشم گشودن در «عرياني» و « برهنگي وجودي» خود آغاز ميشود. و سلوك و راهي اين چنين، براي وي رقم ميخورد. اما اين سلوك براي ما كندوكاوي ميگردد در ميان عناصر « نينديشيده ماندة»، انديشه هاي وي، پرسش و چشم اندازهايي كه در منظومه انديشمند، بواسطه هجوم و سيطرة ديگر انديشه هايش مجال جولان نمييابند و بسته ميگردند و شهيد ميشوند. شگفتا! اينجا هابيل و قابيل، يكي است، آنكه ميكشد و آنكه كشته ميشود، آنكه ميپرسد و آنكه خاموش ميكند! و به همين خاطر « درد بودن»، شورش «حاشية» وي ميشود بر «متن» وجود او و شايد يكنوع «شريعتي عليه شريعتي»!؟ و فرياد سخناني كه « هيچگاه به ابتذال گفتن سر فرود نياورند» بر سر فرياد و خروش كنفرانسها و سخنرانيهاي چند ساعته وي!؟ عجيب است، او كه، كلامش شورشي بود بر گفتمان مسلط زمانه، اينك «قصه خلقت» و «كويريات» او عصياني است بر «گفتمان مسلط » او!؟ و اكنون نيز، باز شريعتي است كه اگر هميشه برآفتاب ميافكند، خود اين بار توسط خويش ، بر آفتاب افكنده ميشود! و به خود ويراني خويش دست ميگشايد! آنچه كه امروز نوگرايي ديني تردامن انه ديگر خطر نميكند و قصد بر آفتاب افكندن ـ خود يا خلق ؟ ـ ندارد و سر در دفتر و ديوان دارد! ما در اينجا تلاش داريم، تا صداي مغلوبي را چون يك «گمانه»! در آثار كويري وي نشان دهيم و پيش چشم كشانيم. چرا كه شريعتي به ظاهر توانسته است و مهلت داشته است در درگيري ميان شكافها و تضادهاي سنت و مدرنيه جامعةِ زمان خودـ كه اسلاميات و اجتماعياتش ترجمان آن وضعيت اند- در ذهن و ذهنيتِ ناهم زمان خود از فراز اين شکافها پرواز كند و به سرزمين و عصري ديگر، كه عرصه شكست و ويراني و فروريختن تمامي نظامهای متافيزيکی و هستي شناسي های کلان و فراروايتهاست گام بگذارد و قدم نه2. او در اين سرزمين نو و شرايط جديد ـ که اينک وضعيت پست مدرن می ناميمش ـ همچون پيش و عرصه قبل در جهد و تلاش است تا پارههاي هويتي خود را به دوش كشد و يك جامه كند و به يك قامت درآرد ـ دين ايدئولوژيك؟!ـ و باز ايراني مسلمان بماند! اما اين سعي و آرزو اينجا به شكست و ناتواني تراژيكي مبدل ميگردد كه از دل آن سيما و هويت « بيخانمان»، و «آواره» انسان امروز در چهرة او هويدا ميشود. او هنوز پس از اين وضعيت جديد و تراژيك ايراني است و مسلمان، اما اين بار خانه و مسجد و معبدش گم شده است. و هيئت يك « هميشه مسافر» و «عابر مرزي3» را پيدا ميكند كه در كوير هستي بي سرزمين و بي «خانه» به هيچ جايی متعلق نيست!؟ اما اهل همه جاست! او روان و سالك است ولي او را منزلي نيست و در يك سفر بي انتها گام ميزند، او ديگر نه مذهبي است و نه لامذهب به آن معنا! چرا كه از آن سرزمين و تقسيم بنديهايش گذر كرده و به وادي جديدي رسيده است که کويريات و قصه خلقتش شرح آوارگی و سلوک وی در اين سرزمين نو می باشند. روايت و قصهِ زيستي كه براي مردم شهرهاي عصر پساتجدد آشناست و براي ما رعايايِ شهرهاي در حال گذارِ سنت، به تجدد، شورانگيز است و، دلهره آور، پس در اين راه نو و «دعوت» : « بگذار تا «شيطنت عشق» چشمان ترا بر عرياني خويش بگشايد، هر چند آنچه معني جز رنج و پريشاني نباشد، اما كوري را هرگز به خاطر آرامش تحمل مكن». 237 و به همين خاطر « درد بودن»، براي ما « قصه خلقت» است! اما « قصه خلقت» نيز، «سمبل» است و «اشاره» به، وضعيت تراژيك جديد ما دارد و تأويلي است : « از رنجي كه ميبريم»! و اين، « باز خواني» قصد چنين حكايتي دارد . فرامرز معتمد دزفولي1 – هايدگر،« درباره تجربه انديشه» فولينكن، نسگه، 1947، ص 15، به نقل از دفترهاي بنياد: دفتر اول: در حاشيه متن ، انتشارات شهر آفتاب، ص 30. 2- براي آشنايي با اين وضيعت جديد كه داريوش شايگان آن را دوران پست نيهيلسم مينامد رجوع نماييد به كتاب افسون زدگي جديد از او و همچنين مونيسم ياپلوارلسيم به كوشش بيژن عبدالكريمي، انتشارات يادآوران. 3- تعبير « هميشه مسافر» از پرويز خرسند است و «عابر مرزي» از داريوش شايگان .
|