گفتگو با آقاي بيژن عبدالكريمي1خيلي متشكرم كه دعوت ما را براي اين گفت و گو پذيرفتند. در ابتدا اگر ممكن است يك تصوير كلي از مفهوم «خدا»در انديشه غرب براي ما ارائه دهيد. ـ قبل از هر چيز لازم ميدانم كه از زحمات شما و همه عزيزاني كه بي هيچ پشتوانهاي در عرصه فرهنگ و مطبوعات فعاليت ميكنند، سپاسگذاري قلبي و صميمانه خودم را به عمل آورم. پذيرش شركت در يك چنين مصاحبهاي از سوي اينجانب بيشتر حكايتگر وجدان اخلاقي و حس تكليف بنده نسبت به فعاليت بيشائبه عزيزاني چون شما است. و الا به هيچ وجه خود را در مقام سخن نمييابم كه بخواهم با شركت در يك مصاحبه در مقام پاسخگويي به پرسشها برآيم. به هر تقدير اميدوارم بنده نيز از جمله آن كساني نباشم كه با بيهوده گوييها، تكرارگوييهايشان خلق را به ملال ميآورند و سرمايه هاي عظيم مادي و معنوي نسلي و عصري را به هدر ميدهند و بي آن كه صاحب سخن باشند در مقام سخن گفتن برميآيند. از اين بابت از همه اساتيد بزرگوار اين ديار و از همه اهل نظر پوزش و حلاليت ميطلبم. اما در ارتباط با سئوال جنابعالي: به اعتقاد بنده سئوال شما در حقيقت پرسش از تمام تاريخ تفكر و تاريخ فلسفه غرب است. به يك اعتبار و به يك معناي بسيار محدود و خاص تمام تاريخ تفكر بشر از جمله تاريخ تفكر غرب تاريخي تئوريك است، يعني در اين تاريخها پرداختي به مسأله وجود يا عدم وجود يك واقعيت نهايي، يك بنياد، يك غايت و يك كانون معنا بخش و فهم و تفسير از اين بنياد و غايت همواره به انحاي گوناگون مسألهاي اساسي و محوري بوده است. تا آن جا كه ميتوان تمام تاريخهاي تفكر بشري را به طور عام، يا تاريخ تفكر بشر غربي را به طور خاص در حول و حوش «معنا و مفهوم خدا صورت بندي كرد». آن چه در اين جا بسيار حايز اهميت است اين است كه ما از اين نكته بسيار بديهي غافل نشويم كه مفهوم خدا درست مثل همه مفاهيم موجود در انديشه بشري و درست همچون خود انديشه و تفكر آدمي امري ثابت و لايتغير نبوده، بلكه امري متحول و به تعبيري امري تاريخي است. به تعبير ساده تر همه انسانها در همه فرهنگها و تمدنها و در همه ادوار تاريخي فهمي ثابت و لايتغير از معنا و مفهوم خدا نداشته و ندارند. خداي ابراهيم، موسي ، عيسي و محمد غير از خداي بودا، شانكارا و ايندو، همچنين غير از خداي كنفوسيوس و لائودزو بوده و خداي همه اينها غير از خداي فيلسوفان در تاريخ مابعدالطبيعه غربي است، حتي برخلاف پيش فرضي بسيار سترگ، بحث ناشده و پنهان ما مسلمانها كه تصور ميكنيم معنا و مفهوم خدا، لااقل در همه اديان پيامبران سامي يكي است، بايد توجه كنيم كه براي مثال، خداي موسي (يهوه) كه بيشتر حكايتگر اوصاف اقتدار، خشم و غضب خداوندي است با خداي عيسي (پدر آسماني) كه بيشتر بيانگر صفات مهر، محبت، عطوفت خداوندي است و ميان اين دو با خداي محمد (الله) كه اوصاف جباريت و رحمانيت را توأمان متجلي ميسازد، تفاوتهاي فاحشي وجود دارد. بديهي است كه ما در مقام اثبات و فهم از معنا و مفهوم خدا سخن ميگوييم، به هيچ وجه مرادمان اين نسيت كه در عالم اثبات و در عالم واقع و در نفسالامر نيز خدايان متعدد و كثيرهاي وجود دارد. بدين ترتيب وقتي به تاريخ تفكر غرب نظر ميكنيم درمييابيم كه خداي اديان و فرهنگ يوناني در همه تراژديها و در دوره تفكر ماقبل سقراطي و پيش از ظهور مابعدالطبيعه تفاوتهاي بسيار جدي و اساسي با خداي دوران ما بعدالطبيعه دارد و در تاريخ دو هزار و پانصد ساله ما بعدالطبيعه نيز با ندكي تأمل به خوبي متوجه ميشويم كه دميورژ يا صانع افلاطون با محرك لايتحرك ارسطو احد فلوطين و جوهر خلاق دكارت و جوهر جوهرهاي اسپينوزا، ذات ناشناخته و ناشناختني كانت، من مطلق فيخته، ايده مطلق هگل يا وجود في نفسه و مطلق هايدگر، اگر چه جملگي به آن حقيقت واحدي اشاره دارند كه ما از آن به خدا تعبير ميكنيم، اما به هيچ وجه داراي معنا و مفهوم واحدي نيستند. خداي نيوتن يعني خدايي كه منطبق با نظام فيزيك نيوتني تعريف ميشود، يعني همان خداي رخنه پوشي كه گاه و بيگاه در نظام عالم دخالت ميكند تا سرپوشي براي ضعفها و خللهاي نظام نيوتني باشد. همان خدايي كه به ماده بيحركت، حركت ميبخشد، به هيچ وجه با خداي انيشتن و هايزنبرگ يكي نيست. در فرهنگ خودمان تفاوتهاي بسيار ژرفي ميان خداي اشاعره و خداي معتزله ديده ميشود. خداي اشاعره حاكم مطلقي است كه هيچ قدرت و هيچ منطقي ياراي لب به اعتراض گشودن در حكمت جهاني او را ندارد، تا آنجا كه ميتواند آدمي را تكليف مالايطاق كند و حتي مؤمن را به جهنم و كافر را به بهشت راه برد و هيچ اصل منطقي و عقلي نميتواند اندك محدوديتي را به قدرت مطلق و بيحد و حصر او تحميل كند. درست همچون پادشاه يا امپراطور نيرومندي كه هيچ بنده و رعيتي ياراي گفت و شنود با وي را ندارد. در حالي كه خداي معتزله، اهل منطق و پايبند عقلي است و قدرت وي محدود به اصول منطقي و عقلاني است و ميتوان با وي بر اساس اين اصول به گفت و گو و چانهزني دست يازيد. حتي در همين زمان ما و در جامعه خودمان نيز ما داراي يك خدا نيستيم و خدايان متعددي را در كشورمان مييابيم. خدايي وجود دارد كه به شدت سياسي است و در جريانات و درگيريهاي سياسي شركت ميكند و جانب گروه اجتماعي خاصي را ميگيرد. خدايي كه به راحتي در جيب بغل برخي جا ميشود و با برخي از خواص درگوشي نجوا ميكند، و در انتخابات به نفع كانديد خاصي رأي ميدهد، اما مردم به كانديد رقيب رأي ميدهند و خدا در اين انتخابات شكست ميخورد. با همه اينها خدايي نيز داريم كه حقيقتي استعلايي و فراتر از هر فهم و تجربهاي است و در چارچوب هيچ نظام فكري و مفهومي قرار نميگيرد و هر نظامي كه مدعي شود اين حقيقت استعلايي را در چنگ خود آورده، در هم فرو ميشكند. خدايي كه نه ابژه فهم واقع ميشود و نه اساساً ابژه شدني است. به قول حافظ : عنقا شكار كس نشود دام بازچين كاينجا باد به دست است خام را اين خدا همان حقيقت مطلق و نامشروطي است كه وقتي پرسشگري به سقراط اعتراض ميكند، پس چرا وي به طرح پرسش درباره حقيقت ميپردازد بيآن كه بتواند حقيقت را به ديگران نشان دهد، سقراط با طنز معناداري ميگويد: « ايكاش حقيقت در جيب من ميبود تا ميتوانستم هرگاه كه خواستم آن را از جيبم درآورده و بر شما عرضه كنم». در قرآن نيز، سوره كافرون اشاره به همين تعدد فهم ها و تلقي ها از معنا و مفهوم خدا دارد: « لااعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد» . پس وقتي از مفهوم خدا چه در انديشه غرب و چه در انديشه شرق صحبت ميكنيم، بايد به خوبي توجه داشته باشيم كه مفهوم «خدا»مثل تمام مفاهيم ديگر تاريخي است. التفات به همين حيث تاريخي بشري به طوري كلي و حيث تاريخي مفهوم خداست كه سبب شد مرحوم دكتر احمد فرديد برخي از سخنرانيهايش را به پيروي از سنت اسلامي كه هر سخنران با نام و ياد خدا، سخن خويش را ميآغازد، بدين نحو شروع كند: به نام خداي پريروز و پس فردا نه خداي امروز و ديروز و فردا براي اين كه به فهم دقيقي از تاريخ «مفهوم خدا در غرب» نايل شويم بايد به صورتبندي اين تاريخ بپردازيم. صورتبندي دقيق اين تاريخ موضوع پژوهش بسيار اصيلي است كه پرداختن كامل به آن خارج از محدودههاي يك مصاحبه است. اما در اين جا همين عبارت مذكور از دكتر فرديد، ميتواند ما را به دستيابي به يك صورتبندي بسيار كلي ياري دهد، ليكن بايد به چند نكته توجه داشت. و اولاً صورتبندي كه عبارت مرحوم فرديد حكايتگر آن است خاص تفكر غرب نيست و ما ميتوانيم با تأمل بر تاريخ شرق و كشف فلسفه تاريخ ـ در معناي عام و غير فني اصطلاح فلسفه تاريخ ـ خودمان و با كشف يك صورتبندي خاص تاريخي از سير و تحول معنا و مفهوم خدا در شرق،زمينه هايي را براي به حركت درآوردن چرخ دندههاي زنگ زده زمان تاريخي خودمان فراهم آوريم. ثانياً صورتبندي دكتر فرديد متأثر از تفسير هايدگر از سير تاريخ تفكر غرب است. ثالثاُ : به گمانم بايد بر خدايان پنجگانه مرحوم فرديد يعني خداي پريروز، خداي ديروز، خداي امروز، خداي فردا و خداي پس فردا، دو خداي پس پريروز و خداي پس اون فردا را نيز افزود. آيا فرديد يا ما با كلمات بازي ميكنيم يا مشغول مجازگويي و لفاظيهاي بيهوده هستيم؛ يا اين كه در پس اين عبارات بصيرتي اصيل و فلسفي نهفته است؛ بيترديد شق دوم صادق است. خداي پس پريروز اشاره به خدايان اديان ابتدايي و بدوي ميكند كه با نوعي انميسم (animisim) و جاندار انگاري موجودات همراه بود. مطابق با سير تحول تاريخ تفكر غرب، خداي پريروز اشاره به تلقي لوگوس logos يا جان جهان (خدا) در فهم انديشه متفكران ما قبل سقراط ميكند. خدايي كه هنوز اسير شبكه مفاهيم مابعدالطبيعي نگشته بود. خداي ديروز ـ با توجه به صورتبندي بيشتر ادبي و به لحاظ تاريخي نيز دقيق دكتر فرديد ـ هم به خداي ما بعدالطبيعي يونانيان در دوره ظهور ما بعدالطبيعه، يعني خداي افلاطون و ارسطو، و هم به خداي فيلسوفان و متكلمان مسيحي در قرون وسطي، به طور توأمان دلالت ميكند. خداي امروز بيانگر تعريف مفهوم خدا در دل جهانبيني مدرن است. حرف « نه» در تعبير و « نه» خداي ديروز و امروز و فردا اشاره به يأس و نااميدي دكتر فرديد از ظهور دريافت و تلقي جديدي از مفهوم خدا در آينده نزديك ميكند. به تعبير ديگر خداي فردا همان « خداي ديروز» يعني خداي انطباق يافته با جهانبيني مدرن و در استمرار همان درك و تلقي مدرن از خداوند است. اما تعبير مرحوم فرديد از خداي « پس فردا» مثبت است چرا كه ميگويد: به نام خداي پريروز و پس فردا و اين نشان از اميد و انتظار ايشان از ظهور درك و تلقي تازهاي از معنا و مفهوم خداوند در آيندهاي نه چندان نزديك ميكند، و حرف عطف « و » در تعبير « به نام خداي پريروز و پس فردا» حكايت از اين دارد كه ايشان به تبعيت از هايدگر، قرابتها و نزديكيهايي را ميان دو گونه فهم خدا در عصر ماقبل سقراطي و در عصر مابعد مدرني كه چشم انتظار ظهور آنند مييابند. در اين جا توجه به اين نكته در ارتباط با مرحوم فرديد بد نيست و آن اين كه تا اواخر حيات فعال و فكري ايشان هنوز اصول و مباني فكري تفكر پست مدرنيسم و مرزبنديهاي اين نحله فكري با ساير انديشه ها كاملاً واضح و روشن نشده بود. لذا ايشان در سال 1367 يا 1368 ( در يك سخنراني) در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران كوشيدند در يك سخنراني جامعه ايراني را با اصطلاح پست مدرنيسم و پارهاي از آثار در اين زمينه آشنا سازند. به اين اعتبار كه متفكران پست مدرن جملگي ناقد جهانبيني مدرن و مدرنيسم هستند، با شيفتگي و شور و شوق تمام از پست مدرنيسم سخن گفتند. به نظر ميرسيد كه ايشان ظهور تفكر پست مدرنيستي را منطبق با همان سنخ تفكري ميديدند كه ايشان به تبعيت از هايدگر چشم انتظار ظهور آن بودند، به خصوص بعد از مرگ ايشان، اصول و مباني تفكر پست مدرن لااقل براي ما ايرانيان بيشتر خود را نماياند. حال در همين حد كه تا كنون انديشه پست مدرن ارايه شده و ما بخشي از آن را تحت عنوان « الهيات پست مدرن» در آثار فيلسوفان و نويسندگاني چون آلفرد نورث وايتهد، چارلز هارت شورن، يا ديويد گريفين ميبينيم، خداي پست مدرن يا تصويري كه از خدا در جهانبيني پست مدرن عرضه ميشود، خداي ناتوان و بيرمقي است كه برخلاف تلاش دعوتگران به آن، بي هيچ وجه نميتواند كانون معنابخش حيات آدمي قرار بگيرد. و اين خدا به هيچ وجه با خداي انبياي ابراهيمي، خدايان شرقي و حتي خداي متفكران ما قبل سقراطي مشابهتي ندارد. با اين توضيحات، حال ما ميتوانيم بيان ادبي دكتر فرديد را اندكي تغيير داده و خداي پس فردا را همان خداي پست مدرن بدانيم و كماكان در انتظار فهم و دريافت تازهاي از يك خداي زنده تر و حقيقيتر ليكن در آيندهاي دورتر باشيم. با توجه به اين مقدمه بسيار طولاني، ليكن لازم، حال بفرماييد پرسش شما درباره «مفهوم خدا در غرب» بيشتر ناظر به كدام دوره تاريخي است. ـ تصور ميكنم با توجه به حاكميت تلقي سنتي از مفهوم خدا در جامعه ما و وجود اشتراك ميان اين تلقي با تلقي متفكران غربي در قرون وسطي، بهتر است بحث خود را با تصويري كه از خدا در قرون وسطي وجود داشت ادامه دهيم. براي ما توضيح دهيد كه ميان اين تصوير با تصويري كه در دوره جديد تفكر از خدا دارد چه شباهتها و چه اختلافهايي وجود دارد؟ در پاسخ به اين پرسش جنابعالي ذكر چند نكته بسيار ساده تاريخي ضروري به نظر ميرسد، نكاتي كه حاوي هيچ نكته تازهاي براي خوانندگان نيست، ليكن توجه به همين نكات ساده ميتواند به ما در انديشيدن دقيقتر و روشنتر ياري رساند. اولاً در اين كه در جامعه ما هنوز هم يك تلقي سنتي از مفهوم خدا بر ذهنها و انديشه ها حاكم است، هيچ ترديدي وجود ندارد. ليكن بايد توجه داشته باشيم كه در تاريخ فرهنگ ما مسلمانها، سنتهاي نظري گوناگوني همچون سنتهاي كلامي، فلسفي و عرفاني و در هر يك از اين سنتها حوزه هاي كوچكتر و متكثري چون كلام اشعري و اعتزال، حوزه هاي فلسفي مشايي و اشراقي و صدرآيي، حوزه هاي عرفاني گوناگوني چون عرفان وحدت وجودي ابن عربي يا عرفانهاي عملي و عرفايي چون احمد غزالي وجود داشته است. به خوبي پيداست كه همه اين سنتها و حوزه هاي درونيشان در نظام فرهنگي ما مسلمانان در يك بافت بسيار پيچيدهاي با يكديگر داد و ستد داشته و تنيده شده اند و تفكيك آنها از يكديگر بيشتر جنبه تعليمي دارد تا آن كه بيانگر واقعيتهاي تاريخ باشد. در حال حاضر نيز تصوير خدا در جامعه ما حاصل سير تاريخي و در هم تنيدگي اين سنتها و حوزه هاي گوناگون است، علاوه بر آن كه تفكر و جهانبيني مدرن نيز وارد معركه آرا شده و در شكل بخشي به فهم و تلقي ما از معنا و مفهوم خدا نقش آفريني كرده است. به هر تقدير تفكيك دقيق معنا و مفهوم خدا در هر يك از حوزه هاي موجود در سنت و فرهنگ اسلامي و نيز سخن گفتن از تصوير خدا در جهانبيني قرون وسطايي غربيان و در ميان حوزههاي گوناگون و فكري و نظري آن همچون نظام فكري آگوستين، سنت توماسي،آنسلمي و يا در الهيات دناتوسي يا پلاگيوسي و نيز قضاوت در مورد تطابق درك سنتي خدا در جهانبيني قرون وسطايي غربي و عالم اسلامي نيازمند پژوهشهاي عميق و تخصصيتري است كه خارج از صلاحيتهاي اينجانب است، ليكن صرفاً در حد كسب يك بينش بسيار كلي و به منظور گام زدن در شاهراههاي اصلي بحث، بيآن كه وارد خيابانها و كوچه هاي فرعي و تخصصيتر بحث شويم. اولاً : يك نوع انطباق بسيار كلي را ميان تصوير خدا در جامعه خودمان ـ البته تصوير رايج با تصوير رايج خدا در دوره قرون وسطاي غربيان بيابيم. ثانياً ميتوانيم اين تصوير رايج را با صرف نظر از پارهاي استثناها در هر دو سنت اسلامي و مسيحي تحت عنوان تصوير سنتي از خداوند قرار دهيم. حال عليرغم آگاهي به ناديده گرفتن پارهاي از استثناها و نيز تفاوتهاي تاريخي ميتوانيم برخي از اوصاف را به منزله ويژگيهاي «خداي سنتي» تلقي كنيم و به مقايسه اين ويژگيها با «خداي مدرن» يا حتي خداي پست مدرن بپردازيم. حقيقتاً بحث مستوفي در اين زمينه، نياز به مجال و فرصت بسيار دارد كه خارج از حوصله اين مصاحبه است. ليكن در بياني فشرده ميتوان گفت كه هر يك از اين خدايان متناسب با عالم و جهان خودشان ميباشند. اين يك اصل معرفت شناختي است كه هيچ مفهومي به تنهايي وجود ندارد و به تنهايي نيز فهم نميشود. معناي هر مفهومي در شبكهاي از مفاهيم ديگر فهم ميشود. فرضاً ميگوييم «قرمز» مفهوم «قرمز» در شبكهاي از مفاهيمي چون رنگ، جسم، سفيد، سياه، اسم، صفت و غيره معنا پيدا ميكند. مفهوم قرمز به تنهايي نميتوانست معنادار باشد. تنها زماني اين مفهوم معنا دارد كه امور و مفاهيمي متناظر با آنها چون شيء، رنگ و ساير رنگها مثل سفيد و سياه و مفاهيمي چون نور، تاريكي و غيره وجود داشته باشد، هم چنين معناي مفهوم «قرمز» در گرو جايگاه آن در زبان به منزله يك اسم يا صفت و نه به عنوان يك فعل يا حرف ربط است. به همين ترتيب خدايان، يعني مفاهيم متكثر خدا همچون خداي اديان بدوي، خداي سنتي قرون وسطا، خداي مدرن يا خداي پسا مدرن، درون شبكهاي از مفاهيم ديگر كه بيانگر نحوه تلقي انسانهاي هر دورهاي از جهان، انسان، رابطه انسان و جهان، حقيقت، ارزشها و غيره ميباشند، معنا پيدا ميكند. به بيان ساده تر، خداي سنتي انعكاس دهنده عالم سنت است و خداي مدرن برخوردار از اوصاف عالم مدرن است و قس علي هذا. به اين ترتيب ميتوان خداي سنتي را در قياس با خداي مدرن با پارهاي از اوصاف زير توصيف كرد : 1. خداي سنتي، خدايي ماوراء طبيعي است. به اين معنا كه كاملاً متعالي از طبيعت و خارج از آن است. لذا اين خدا ميتواند به فوق مفاهيم طبيعي بپردازد. معجزه يعني همين. يك قدرت قهاري كه خارج از طبيعت و مكانيسمها و قوانين حاكم بر طبيعت است و ميتواند به عنوان يك امر ماورايي يا يك امر بيروني نظم و انتظام طبيعي امور را به هم زند و فرضاً ابراهيم را در آتش نسوزاند يا دريا را در برابر موسي بگشايد، اما در دوران مدرن جنبه ماوراء طبيعي خدا رنگ ميبازد و خدا ديگر نه به منزله امري ماوراي طبيعت، بلكه بيشتر به منزله عنصر نظم دهنده خود طبيعت درك ميگردد، يعني خداوند ديگر خارق مسير عادي طبيعت نيست بلكه خود مكانيسم دروني طبيعت و جهان در كليتش ميباشد. به بيان ديگر در مرحله اول مدرنيته يعني قرون 16 و 17 متفكراني چون دكارت، نيوتن، لاك ، خداوند ماوراءطبيعي به خدايي طبيعي و ناتورالستيك تبديل ميشود. اين همان خداي دئيستي است. بعد هم در مرحله دوم مدرنيته يعني در قرن 18 و 19 و دهههاي نخستين قرن 20، ديدند كه اساساً چه نيازي به وجود يك چنين خدايي هست و آمدند طبيعت را به كمك همان مكانيسمها و قوانين علمياش تبيين كردند و متفكراني چون فوئرباخ و ماركس مفهوم خدا را به كنار نهادند و خود طبيعت و مكانيسمهاي آن را به منزله آن واقعيت نهايي و بنيادي تلقي كردند. يعني ماترياليسم را جانشين قول به خداي طبيعي و دئيستي كردند. 2. به تعبير ديگر خداي سنتي دستانش براي انجام هر كاري باز بود، اما در دوران مدرن و با حاكميت جهانبيني علمي، يعني با اهميت يافتن اصل علمي و اصل دترمينيسم، ديگر دستان خداي همچون گذشته باز نيست، بر همين اساس جهان گذشته مملو از معجزات ، كرامات و خرق عادات است. و ما در آن جهان حكايات متعددي در اين زمينه داريم. آن چنان كه امروز ميان واقيعتها، باورها و ميان تاريخ و اسطوره مرزي وجود دارد. ليكن در جهان مدرن معجزات، كرامات و خرق عادات رخت برميبندد و خداوند صرفاً در چارچوب اصل دترمينيسم عمل ميكند. 3. در تصوير سنتي، خداوند قادر مطلق و همه توانا است زيرا او به عنوان خالقي در ماوراءطبيعت، خالق طبيعت و واضع قوانين طبيعي است و اوست كه ميتواند خودش دلبخواهانه همين قوانين عادي و رايج عالم را زير پا گذارد، تا خود را به واسطه معجزات و كرامات بر خلايق آشكار سازد. اما در دوران مدرن قدرت خدا، نه مطلق، بلكه در چارچوب قوانين طبيعي و علمي عالم است و به تعبيري فاعليت و قدرت خدا از طريق همان قوانين طبيعي خود را آشكار ميكند. 4. خداي سنتي، خدايي متشخص و شخصگونه و برخوردار از صفاتي انسان گونه است، ليكن در دوران مدرن اين خداي متشخص و شخصوار جاي خود را به خدايي بدون تشخيص ميدهد كه نه همچون موجودي ماوراءو متعالي از طبيعت بلكه همچون حقيقتي است كه در طبيعت است. 5. خداي سنتي به واسطه قدرت مطلقش تابع هيچ اصل و قاعده و عقلانيتي نبود، او همچون امپراطور يا پادشاه قدرتمندي بود كه در سر تا سر ملك خويش حكم ميراند و بندگان را ياري هيچ گونه پرسش و سؤالي نبود. گويي تناظري ميان نظامهاي سياسي و اجتماعي گذشته با خداي گذشتگان وجود داشت. اما در دوران مدرن خداوند همراه با تغيير و تحولات سياسي و اجتماعي، گويي دموكراتتر شده و قدرت خود را به اصول و مباني عقلي و منطقي محدود ميسازد. به تعبير ديگر تصوير رايج از خداوند در جوامع سنتي گذشته بيشتر به فهم و دركي اشعري يا فهم و تصويري آگوستيني نزديك بود. و در دوران مدرن معتقدم خداي اعتزال و فهم سن تومايي بر خداي اشعري و آگوستيني غلبه بيشتري مييابد. 6. خداي سنتي، خدايي توتاليتر بود و در همه حوزه ها اعم از خصوصي و اجتماعي براي بشر احكامي صادر ميكرد، اما در دوران مدرن اين خدا به حوزه هاي خلوت و خصوصي رانده ميشود و عرصه هاي سياست، جامعه، حقوق و اقتصاد را به خود بستر وا ميگذارد. سكولاريسم يعني خداي ليبرال جانشين خداي توتاليتر ميگردد. البته همانگونه كه اشاره كردم بيان اين ويژگيها در توضيح قضاوتهاي ميان جهان مدرن و جهان سنتي و به تبع آن ميان فهم خدا در جهان سنت و تصوير خداوند در عالم مدرن، صرفاً نشان دادن پارهاي از علايم و نشانه ها براي يافتن شاهراههاي اصلي بحث است. و الا تحول از خداي سنتي به خداي مدرن و سپس جانشين شدن ماترياليسم و الحاد مدرنيته متأخر به جاي دئيسم معتقدم به نحو ناگهاني و بدون وجود مراتب مياني صورت نگرفت. لذا همواره ميتوان تشابه هايي را نيز ميان معنا و مفهوم خدا در اين دو عالم و نيز خدايان واسطه و مياني ديگر نشان داد. همچنين اين روزها نويسندگاني يافت ميشوند كه ميكوشند تقابلهايي را ميان جهان بيني سنتي و جهان بيني مدرن نشان دهند جهانبيني پست مدرن را به منزله وضع مجامع يا سنتز آن دو جهانبيني به تصوير كشند و در نتيجه از خداي جديدي به نام خداي « پست مدرن» سخن ميگويند. براي مثال: ديويد گريفين، معتقد است كه در جهانبيني سنتي، خداباوري، با نظريه خلقت خلق الساعه يا فيكسيسم همراه بود. در دوران مدرن نظريه تكامل و داروينيسم با ماترياليشم ملازم گشت، اما در جهانبيني پست مدرن ميتوان از خداگرايي تك باورانه سخن گفت. ـ شما تأثير هرمنوتيسم Hermeneu tism در الهيات خصوصاً الهيات جديد را چگونه ارزيابي ميكنيد؟ به اعتقاد بنده هرمنوتيسم با راسيوناليسم و سكولاريسم جديد مناسبتي وجود دارد. در هرمنوتيسم به خصوص از زمان شلاير مآخر به اين سو با كتب مقدس همچون ساير كتب برخورد شد. يعني گفته شد كه كتب مقدس نيز آثاري در ميان بيشمار كتب و آثار گوناگون بشري هستند و فهم و تفسير معناي آن از همان احكام تبعيت ميكند كه ساير نوشته ها و مكتوبات بشري تبعيت ميكنند. هرمنوتيسم در معناي جديد آن برخلاف آن چه كه در نزد فيلسوفان باستان به منزله فهم لوگوس و خرد جهاني تلقي ميشد، نميتوانست جز در دورهاي كه راسيوناليسم جديد و تاريخگرايي جديد شكل گرفته بود نضج يابد. تلاش براي فهم معاني مضمر و پيچيده كتب مقدس زماني شدت يافت كه ديگر معاني اوليه، ظاهري يا سنتي آن براي عقلانيت جديد چندان قابل قبول نبود. لذا بشر جديد ابتدا كوشيد تا با تفسير و تأويل، درك خود از آيات كتب مقدس را هم سطح و هم تراز عقلانيت انتقادي جديد، خود كند در مرحله بعد نيز عقلانيت انتقادي جديد كتب مقدس را نيز متعلق مواجهه انتقادي خود قرار داد. تاريخگرايي و بينش تاريخي نيز كه از قرن 18 به اين سو رشد يافت سبب كشف اين واقعيت شد كه متون مقدس، متوني “ text” هستند كه در زبان خاصي و شرايط اجتماعي، تاريخي، سياسي و فرهنگي خاصي اين ، متون شكل گرفته اند ” “Contextulized هستند. يعني در يك سياق زباني، فرهنگي، اجتماعي و تاريخي شكل گرفتهآند و فهم آنها نيز در گرو فهم همين سياق و بستر امكانپذير است. همين هم عرض و هم ارزش شدن كتب مقدس با ساير كتب در دوران مدرن متقدم در كنار عناصر فلسفي و علمي زمينه هاي رشد سكولاريسم و حتي ماترياليسم را در دوران مدرن متأخر فراهم ساخت. نظريه هاي فلسفي و اجتماعي ماركس و نقدهاي تند و صريح او از دين چه تأثيري در الهيات مسيحي داشت؟ نميدانم چرا در اين ميان يعني در بحث از مفهوم «خدا» در انديشه غرب نام ماركس را درميان آورديد؟ شايد به اين دليل كه شما، تحت تأثير بينش ماركس ميخواهيد اين نكته درست را بيان كنيد كه در بحثهاي نظري صرفاً نبايد به مباني نظري و فلسفي توجه داشت و در اين ميان عوامل سياسي، اجتماعي، اقتصادي و طبقاتي و اموري كه به مناسبات اجتماعي و ساختارهاي قدرت و مالكيت مربوط ميشوند نيز دخيل هستند. به هر تقدير، ماركس يك فيلسوف مؤسس و بيانگذار نبود. بي آن كه بخواهم با اين عبارت از ارزش و اهميت او بكاهيم. عناصر گوناگون و بنيادين موجود در انديشه ماركس همچون بينش تاريخي، تفكر ديالكتيكي در آثار و انديشه هاي متفكران پيشين همچون هگل، سن سيمون و فوئر باخ وجود داشت. ماركس خواهان نقد جامعه سرمايه داري غربي بود. اما آن چه كه سبب شد اين نقد و همه تلاشهاي جنبشها و جريانات سياسي و اجتماعي بزرگ و نيرومندي كه در حول و حوش انديشه هاي او شكل گرفته بود ـ عليرغم شكل گيري يك بلوك بزرگ و نيرومند سياسي در برابر كاپيتاليسم و امپرياليسم و رويارويي نظامي و ميان دو بلوك سياسي ـ نهايتاً به اضمحلال و جذب اين ايدوئولوژي در دل نظام جهاني غرب منتهي شد، اين بود كه ماركس كوشيد بر اساس اصول و مباني خود مدرنيته و با پذيرش جهانبيني و ارزشهاي عصر روشنگري به نقد مدرنيته بپردازد. به هر تقدير نقد ماركس از دين و تلقي آن به منزله ابزاري ايدئولوژيك براي توجيه مناسبات استثماري، در كنار نقدها و تحليلهاي جامعهشناسي دوركيم و اگوست كنت و نيز نقدهاي روانشناختي فرويد از دين، منجمله مسايلي است كه مدافعان نظامهاي گوناگون كلامي و تئوريك بايد به آنها پاسخ گويند. پس يكي از تأثيرات ماركس در الهيات مسيحي به طور خاص و ساير الهياتها به طور عام، طرح نقدهاي جامعه شناختي از مفهوم دين است كه متألهين را وا ميدارد تا به نقدهاي جدي و اساسي او پاسخ گويند. اما ماركس تأثير به سزاي ديگري نيز در الهيات مسيحي داشته است. من نيز با پوپر هم عقيدهام كه ماركس به تهذيب مسيحيت كمك كرد. در جهان غرب، پاپ و كليسا به عنوان مظاهر نهاد دين همواره در كنار پادشاهان و امپراطوريها مستبد، يعني نهاد قدرت به استثمار زشت و كريه انسانها و محرومين پرداختند و كليسا و قدرت مذهبي نه تنها به مقاومت در برابر اين استثمارهاي وحشيانه و غير انساني نپرداخت بلكه با توجيه و دفاع از ساختارها ومناسبات غلط سياسي و اجتماعي به همه آرمانهاي بزرگ و انساني مسيحيت هم چون عشق ، ايثار، فداكاري، ساده زيستي، دفاع از محرومان و گرسنگان، برابري و برادري خيانت كردند و دست در دست جباران مستبد كريه منظر و طبقات استثمارگر زالو صفت و خوك صفت به استثمار و سركوب خلق پرداختند. انتقادهاي صريح و آشكار ماركس از اين كاركرد دين و مذهب به تهذيب مسيحيت انجاميد و سبب شد تا هيچ مسيحي ديگري نتواند همچون گذشته آشكارا به دفاع از روابط استبدادي و استثماري بپردازد. ظهور پديدهاي به نام الهيات مسيحي آزاديبخش در جوامع غربي و به خصوص در كشورهاي آمريكايي لاتين، يعني الهياتي كه خواهان مبارزه با استبداد، استعمار و استثمار است از نتايج و پيامدهاي انتقادات ماركس به نهاد دين و مذهب بوده است. اين انتقادات صرفاً از جانب ماركس ماترياليست صورت نگرفت. براي مثال عارف خداپرست و دل سوختهاي چون كير كه گور دانماركي معتقد بود كه « مسيح در زندان پاپ» اسير گشته است و عاشقان حقيقي مسيح بايد به نجات مسيح از زندان كليسا بپردازند. اين نقش ماركسيسم را ما در ايران خودمان نيز شاهد بوديم. ورود ماركسيسم به ايران دو نقش بسيار بزرگ را ايفا كرد. از يك سو ماركسيستها از مهمترين جريانات انتقال دهنده و مدافع جهان بيني و ارزشهاي عصر روشنگري در ديار ما بودند و از سوي ديگر با آرمانهاي سوسياليستي و برابري جويانهشان ما مسلمانها را تحت تأثير قرار دادند. تا قبل از ورود ماركسيسم به ايران بر اساس فقه سنتي، ما بر اين باور بوديم كه هر كس به هر ميزان كه از مالكيت برخوردار باشد مشروط به اين كه خمس و زكاتش را داده باشد مالكيتش مشروع است. اما تحت تأثير آموزههاي سوسياليستي، ما مسلمانها بيشتر به آرمانهاي برابرخواهي موجود در دين توجه كرديم و حتي ادعا كرديم كه دين ما نه تنها توجيه گر روابط استثماري و مالكيت بيحد و حصر نيست بلكه رهبران و امامان و الگوهاي ديني و مذهبي خود از پيشگامان آرمان عدالت اجتماعي بودهاند. شكلگيري جرياناتي چون خداپرستان سوسياليست (نخشب) و يا آثاري چون «ابوذر نخستين سوسياليست خداپرست» (شريعتي) از نتايج انتقادات ماركس به نقشهاي منفي نهاد دين و كليسا بوده است. اگر ماركسيسم شكل نگرفته بود و يا وارد ايران نشده بود، شايد ما نيز هرگز از اسلام كوخنشينان و اسلام كاخنشينان سخن نميگفتيم. امروز در جامعه ما پس از سقوط سهمگين بلوك شرق و پس از شكست ايدئولوژي ماركسيسم در سطح جهاني و نيز به دليل از بين رفتن همه جنبشهاي ماركسيستي و نيز همه جريانات روشنفكري حاميان آرمانهاي سوسياليستي در ايران (اعم از مذهبي يا سكولار) ، روح برابرخواهي و عدالتخواهي در كشور ما تضعيف شده است و كمتر كسي در برابر فاصله عظيم طبقاتي ميان اقشار مختلف كشور لب به اعتراض جدي و اصيل ( و نه صرفاً به منزله ابزار و شعاري سياسي در برابر رقيب) ميگشايد. امروز تودههاي عظيم روستايي و شهري در كشور ما در زير بار تورم عنان گسيخته در زير خط فقر به سر ميبرند. اما فرياد خاموشي آنان قلبي را به تپش درنميآورد. فقر عظيم توده هاي ميليوني آفريقا و آمريكاي لاتين و آسيا و گرسنگان اتيوپي و زاغه نشينهاي هندي، هيچ نگاهي را به خود معطوف نميكند. امروز آرزو و ايدهال بسياري از جمله روشنفكران و تحصيلكردگان جهان سوم، اين شده است كه به هر نحوي كه شده به آن سوي آبها پناه برند و با جذب در نظام سرمايه داري جهاني در پرتودين عافيت جويي و عافيت طلبي زندگي را گذران كنند. اما با اين سخنان به هيچ وجه مرادم اين نيست كه ما بايد آرمان آزادي را فراموش كنيم و آن را تحت الشعاع آرمانهاي عدالت قرار دهيم. به هر تقدير درسي كه ماركس به ما ميآموزد اين است كه هر دين و نظام الهياتي و حتي ميتوان گفت هر انديشه و تفكري علاوه بر توجه به غناي نظري و نيرومندي منطق دروني خويش، با تعريف درست خود در منسابات سياسي و اجتماعي است كه ميتواند به حيات خويش ادامه دهد. ـ تأثير پوزيتيويسم منطقي و فلسفه هاي تحليلي را بر الهيات چگونه ارزيابي ميكنيد؟ همانطور كه ميدانيد پوزيتيويسم خواهان طرد همه گزارههاي ما بعدالطبيعي به طور عام و گزارههاي ديني به طور خاص بود. آنان با تميز ميان علم و غيرعلم بر اساس معيار تجربه پذيري در كنار يك مقدمه مضمر و ناگفته كه « همه گزارههاي غير علمي نادرست هستند» خواستند نشان دهند گزاره هاي موجود در فلسفه دين و حوزه آن غير علمي و به تعبيري نادرست هستند. اما از آن جا كه با اين معيار كليه قضايا در علم نيز از حيث كليتشان به هيچ وجه قابل تجربه نبودند، خود گزاره هاي علمي نيز غير علمي شدند! و اين يك تناقض بود. لذا آنها معيار تأثيرپذيري، يعني مويد تجربي داشتن را جانشين معيار تجربه پذيري كردند. اما با معيار تأثيرپذيري ، مجدداً مرز ميان گزارههاي علمي و غيرعلمي مخدوش شد، چرا كه حتي براي خرافيترين گزارهها نيز همواره ميتوان پارهاي مويدات تجربي دست و پا كرد. به همين دليل پوزيتيويسم در مراحل بعدي خودش به پوزيتيويسم منطقي و فلسفه هاي تحليل يا زباني رسيد. در اين نحله ها، بحث از تميز ميان گزارههاي علمي و غيرعلمي به بحث از تميز ميان گزاره هاي معنادار و بيمعنا كشيده شد و بحث از اين كه اساساً معيار معناداري چيست. بي ترديد اين بحثها جملگي مباحث كلامي در حوزه الهيات را تحت تأثير قرار دادند و از جمله مسايل كلام جديد. چرا كه جمله به گزارههاي ديني و بيمعنا تلقي كردن آنها از اهداف اصلي فيلسوفان اين نحله ها بود. اما من در اين جا ميخواهم به مسأله از زاويه ديگري بنگرم. ميدانيد كه مارتين هايدگر، كسي كه بيش از هر كس مورد حمله فيلسوفان تحليلي قرار گرفته است چيزي بيش از شصت سال بر روي مسأله وجود و به اعتقاد بسياري به خدا و امر قدسي انديشيد، اما در سر تا سر انديشه اش درباره اظهار نظر درباره خدا سكوت ميكند، درباره اين كه اين سكوت را بايد در معنايي منكرانه يا مؤمنانه فهميد، بحثها و مجادلات بسياري صورت گرفته است. اما به اعتقاد اينجانب اين سكوت را با توجه به قراين بسياري بايد در معنايي مؤمنانه فهم شود. سكوت هايدگر در باب خدا تبلور معناي اين عبارت است. « نام تو را بر زبان ميآورند بي آن كه تو را بخوانند» « و من خواهانم كه تو را بخوانم بي آن كه بتوانم نامت را بر زبان آورم». از سوي ديگر ويتگنشتاين در تفكر خود معتقد است : « از آن چه كه نميتوان سخن گفت، نبايد سخن گفت» و بايد در آنباره سكوت كرد. به گمان من ميان معناي سكوت ويتگنشتاين و سكوت هايدگر مشابهت هاي بسياري وجود دارد. بي آن كه مدعي شوم كاملاً بر يكديگر منطبق اند، يا آن كه بخواهم تفاوت آنها را با يكديگر ناديده بگيرم. سخن آخر اين كه ، به باور بنده، حقيقت امر قدسي يا خداوند دو صفت وجود دارد: 1. وصف ظهور 2. وصف خفا ناديده گرفتن وصف خفاي حقيقت و تكيه صرف بر وصف ظهور آن به بنيادگرايي احمقانه اي ميانجامد كه ايدئولوي را به نام دين و سخن خود را به نام حقيقت و سخن خدا عرضه ميكند. گويي امر قدسي به تمامي بر او ظاهر و آشكار گشته است. اما زا سوي ديگر ناديده گرفتن وصف ظهور امر قدسي و تكيه صرف بر جبنه خفاي آن چيزي جز نهيليسم نبوده كه نهايتاً به نفي كانون معنا بخش جهان و زندگي ميانجامد. فهم و پاسداري از ديالكتيك ظهور و خفا يگانه راه نجات ما است. راهي كه عبور از آن بسيار صعب و دشوار مينمايد. 1- بيژن عبدالكريمي متولد 1342 ميباشد. دكتراي خود را در فلسفه غرب از كشور هند اخذ كرده است. عنوان مقاله دكتري وي نقدي بر سوبژكتيويسم كانتي از منظر هايدگر ميباشد. The Critigue of Kantionm Subjectivism A Heideggerlian Perspective . وي علاوه بر تدريس در دانشگاه، تحقيق و ترجمه مسئول مؤسسه نقد فرهنگ نيز ميباشد. از آثار وي ميتوان به تفكر و سياست، هايدگر و استعلا (شرحي بر تفسير هايدگر و كانت) اشاره كرد. ترجمه كتاب وجود و زمان، مهمترين اثر مارتين هايدگر از ايشان در آينده نزديك عرضه خواهد شد. اين گفتگو توسط آقاي مجيد ميلاني در هفته نامه آبان شماره 141، آبان 81 انجام شده است. ص 24 – 18 . |