«لهوالحديث» در نسبت با داستان رستم و اسفنديار
تمهيد:
در كتاب سيرة النبي و بعضي روايات ديگر ديني از جمله در برخي
تفسيرهاي قرآن، داستان رستم و اسفنديار، مصداقي از لهوالحديث
دانسته شده است و نقل است كه شأن نزول آيهي ششم از سورهي
لقمان، در بارهي همين داستان و گويندهي آن نضربن حارث است كه
در معارضهي با قرآن اين داستان را براي اعراب بازگو ميكرده
است.
كسي كه داستان رستم و اسفنديار به روايت فردوسي را خوانده
باشد، مشگل است بتواند اين داستان را مصداق همان لهوالحديثي
بشمارد كه در قرآن آمده است. زيرا اين داستان، با اين ساختار
كه در شاهنامه آمده، شايد گزيدهترين داستان تراژيك در
شاهنامهي فرودسي باشد، و شاهنامهي فردوسي، مهمترين برگ
شناسنامهي هويت ملي ما شمرده ميشود. لهو دانستن اين برگ از
شناسنامهي ملي، به هرحال خوشايند ما نيست. از سوي ديگر،
نپذيرفتن آن روايت كه در سيرهها و تفاسير ديني آمده، گاهي به
معناي نپذيرفتن قرآن تلقي ميشود. و اين رويكرد البته هويت
ديني ما را خدشهدار ميكند. همانگونه كه تا كنون نيز، فقيهان
ديني ما از نزديك شدن به شاهنامه پرهيز كردهاند، مانند امام
جماعت طابران كه فردوسي را گمراه خوانده بود و حاضر نشده بود
بر جنازهي او نماز بگزارد بسياري فقيهان ما هم هنوز دوستاران
شاهنامه را گمراه تلقي ميكنند.
در اين نوشتار كوشيدهام تا كاوشي در بارهي همين مسئله داشته
باشم و اينكه آيا چنين روايتي تا چه اندازه ميتواند واقعا
مستند، يا جعلي باشد. و اگر اين روايت، از بن و اساس دروغ و
توطئه است چه انگيزهاي، يا چه عواملي دست بهدست هم دادهاند
تا اين جعل صورت پذيرد؟ چه سودي براي جاعلان آن داشته است؟
سه پيشفرض را در اين رابطه طرح كردهام كه عبارتند از:
1- داستان رستم و اسفنديار، با اين ويژگيها كه در شاهنامه
آمده در روزگار بعثت هنوز شكل نگرفته بود، و نسبت لهوالحديت به
داستان رستم و اسفنديار، ربطي به روزگار پيامبر ندارد و بسيار
محتمل است كه برساختهي روزگار عباسيان باشد، كه به دلايل
سياسي و براي بي اعتبار نمودن اين داستان بوده است. زيرا تضاد
ميان رستم اسفنديار در اين داستان ميتواند تعريضي جدي به
خلفايي باشد كه همچون گشتاسب و اسفنديار خود را ظاهرا حامي
پيامبر و توسعه دهندهي دين خدا معرفي ميكردند، اما همچون
گشتاسب دروغزن و نيرنگ باز هستند و همچون اسفنديار به خواست
قدرت، تيغ به دست گرفته و نام دين بر كار خود مينهند.
2- ممكن است داستاني به نام رستم و اسفنديار واقعا در زمان
بعثت مطرح بوده باشد و ممكن است شخصي بهنام نضربن حارث هم
چنين داستاني را در معارضهي با قرآن طرح كرده باشد، اما هيچ
دليلي در دست نيست كه اين داستان هماني باشد كه بعدها در
شاهنامهي فردوسي شكل نهايي خود را گرفت، به تعبير ديگر ممكن
است داستان رستم و اسفنديار در روزگار بعثت با داستاني كه
فردوسي آن را به نظم در آورده تفاوتهاي جدي و اساسي داشته
باشد. همانگونه كه روايات مربوط به داستان ابراهيم و اسحاق و
يعقوب كه در تورات بود و يهوديان نقل ميكردند با آنچه قرآن در
بارهي اين رسولان بيان كرده بسيار متفاوت است.
3- اگر فرض كنيم كه اين داستان به همين صورت كه در شاهنامه
موجود است، در روزگار پيامبر هم موجود بوده و توسط نضربن حارث
نقل ميشده، با توجه به معناي كلمهي «لهو» ميتوان گفت كه اين
داستان به دليل ايراني بودن آن و بيرون بودن از جغرافياي زماني
و مكاني اعراب، براي مردم عرب در روزگار صدر اسلام و هنگام
بعثت، پيام تعالي بخشي نداشته و بيش از آنكه داستان عبرت آموزي
براي آنان شمرده شود، جز اتلاف فرصت و گمراه كردن مخاطب از
مهمي كه در پيش داشته چيز ديگري براي آن مردم و آن زمان نداشته
است.
پيش از آنكه به شرح هركدام از پيشفرضهاي فوق بپردازم ابتدا
گذري كوتاه دارم به آيهي مورد نظر و روايت مربوط به شأن نزول
آن.
آيهي مربوط به لهوالحديث در قرآن:
در آيهي ششم از سورهي سي و يكم(لقمان) آمده است كه:
«و من الناس من يشتري لهوالحديث، ليضل عن سبيلالله بغير علم،
و يتخدها هزوا، اولئك لهم عذاب مهين»
«از مردم كساني هستند كه سخن بيهوده را خريدارند، تا بي هيچ
دانشي، از راه خدا گمراه كنند، و آن را به ريشخند گيرند، براي
ايشان عذابي خوار كننده خواهد بود»
اين آيه را از آيات مكي دانستهاند، زماني كه هنوز پيامبر و
يارانش در اقليت بودند و مورد آزار بزرگان قريش بودند. در شأن
نزول اين آيه رواياتي در متون اسلامي ديده ميشود كه همهي اين
روايات قبلا شفاهي بوده و از اوايل روزگار عباسيان بهاين سو
مكتوب شدهاند. يعني از ميانهي قرن دوم هجري به اين سو. مطابق
اين روايات، شخصي بنام نضربن حارث در مقابلهي با داستانهاي
قرآن، گفتار و قصههاي بيحاصل و بيهوده را طرح ميكرده است و
بعد اين آيه نازل ميشود و داستانهايي را كه نضربن حارث براي
مردم ميخوانده «لهوالحديث» نام ميدهد.
تا اين قسمت از روايات شايد چندان مورد مناقشه نباشد، اما
نكتهاي كه از نظر من ميتواند مورد مناقشه باشد اينكه در اين
روايات آمده است كه نضربن حارث داستان رستم و اسفنديار و شاهان
ايراني را براي مردم عرب ميگفته است. بنا براين، مصداق بارز و
آشكار «لهوالحديث» در اين آيه، بيشتر همان داستان رستم و
اسفنديار دانسته شده است.
و همچنين گويندهي اين داستان را گمراه و مستوجب آتش دوزخ
دانستهاند.
نضربن حارث:
به روايت ابن هشام، نضربن حارث از بزرگان قريش بود. شخصي تاجر
پيشه از اهل مكه بود. با ابوجهل و ديگر مشركين همداستان ميشود
براي بي اثر كردن رسالت محمد رسول و مردم را تحريض مينمود بر
خطر محمد نسبت به دين و خدايان عرب.
وي مينويسد:
«اين نضربنالحارث از شياطين قريش بود و مردي ظالم بود و فتنه
انگيز، و غرض وي آن بود تا قريش را زيادت اغراء كند بر عداوت
پيامبر (...) و هرگاه پيامبر مجلس ساختي و تبليغ رسالت كردي و
قرآن كلامالله بر ايشان خواندي، چون از اين مجلس برخاستي،
اين نضربنالحارث بيامدي و باز جاي سيد عليهالسلام نشستي و
قصهي رستم و اسفنديار آغاز كردي و حكايت ملوك عجم برگرفتي و
بگفتي و مردم بر سر وي گرد آمدندي و آنگه ايشان را گفتي: نه
اين سخن كه من ميگويم بهتر از آن است كه محمد ميگويد؟ لاولله
و اين حكايت خوشتر است از آنكه وي ميگويد. تا حق تعالي اين
آيت در حق نضربنالحارث فرو فرستاد و باز نمود كه وي از جملهي
دوزخيان است.»
و همچنين نوشتهاند كه در قرآن هرجاي كه «اساطيرالاولين»
بيامده در حق وي فرود آمده است چرا كه وي بود كه ميگفت اين
قرآن كه محمد بياورده است مثل افسانهي پيشينيان است و من خود
از آن بهتر ميدانم
در ادامه اين روايت آمده است كه:
«اين نضربنالحارث سفر بسيار كرده بود و در ولايات عجم بسيار
گرديده بود و قصهي رستم و اسفنديار آموخته بود و حكايت ملوك
عجم بدانسته بود و او را فصاحتي عظيم بود»
ظاهرا اين قديم ترين روايتي است كه در بارهي داستان رستم و
اسفنديار و نسبت آن با لهوالحديث در متون اسلامي آمده. اما
نشانههاي چندي در دست است كه اين روايت را مخدوش و نادرست
مينماياند. ضمن شرح هركدام از پيشفرضهايي كه قبلا به آن
اشاره كردم به اين نشانهها نيز خواهم پرداخت.
در بارهي پيش فرض اول
در مورد پيش فرض اول و اينكه روايت مزبور ممكن است برساختهي
روزگار بعد از پيامبر باشد و ربطي به روزگار بعثت نداشته باشد
به چند نكته ميتوان اشاره كرد:
1- قديمترين آثار مكتوبي كه اين روايت را نقل كردهاند لااقل
بيش از يك قرن با روزگار پيامبر فاصله دارند و بيشتر به روزگار
خلافت عباسيان و میانه ی قرن دوم هجری مربوط ميشود مانند کتاب
سیرت رسول الله اثر ابن هشام. به تعبیر دیگر، همه ی تفاسیر
قرآن و کتب تاریخ که بعدها در مورد آیه ی لهوالحدیث و نسبت آن
با داستان رستم و اسفندیار مطلبی نوشته اند، به همان روایاتی
استناد کرده اند که در این دوره تدوین شده است.
2- در متون ايراني- اوستايي مربوط به روزگار ساسانيان كه براي
ما برجاي مانده، اگر چه داستانهايي از گشتاسب و اسفنديار ديده
ميشود اما هيچ خبري از نبرد رستم و اسفنديار نيامده است، حتي
نام چنداني هم از رستم در اين متون ديده نميشود. به اين معنا
كه در روزگار بعثت شايد هنوز چنين داستاني در قلمرو حكومت
ساساني طرح نبوده است كه نضربنحارث آن را براي اعراب نقل كند.
3- گشتاسب و اسفنديار در متون منسوب به دورهي ساسانيان،
همطراز با قديسين شمرده شدهاند، يعني در متني مانند يادگار
زريران، گشتاسب و اسفنديار حاميان دين و جانشينان
پيامبر(زرتشت) هستند و چهرهاي مثبت دارند، اما در شاهنامهي
فردوسي، گشتاسب پادشاهي دروغزن است و اسفنديار نيز كه وسوسهي
پادشاهي و خواست قدرت به سر دارد، دين را بهانه كرده و نبرد او
با رستم، صرفا برای به دست آوردن تاج و تخت پادشاهی است. بنا
بر اين داستان رستم و اسفنديار پيش از آنكه تعريضي بر قرآن
باشد بيشتر تداعي كنندهي خلافت عباسيان و داعيهي آنان
است(اين نكته را در ادامه بيشتر توضيح خواهم داد).
4- چنانچه نضربنحارث داستان رستم و اسفنديار را از ايرانيان
آموخته باشد ناگزير بايد آن داستان را به همان هنگام بعثت به
عربي ترجمه كرده باشد، و همانگونه كه اشعار جاهلي عرب (معلقات)
در تذكرهها نقل شده، ميبايست اين داستان عربي شدهي رستم و
اسفنديار به نام نضربن حارث در كتبي چون الاغاني ميآمد تا
نشان دهد كه نضربن حارث كدام گشتاسب، كدام اسفنديار و كدام
رستم را براي عرب آن روزگار نقل ميكرده است
5-
اگرچه رستم زال حضوري در اسطورههاي ايراني پيش از اسلام ندارد
اما رستم ديگري هست كه در پايان روزگار ساسانيان و در روشنايي
تاريخ حضور پيدا كرده است وي سردار سپاه ايران در برابر سپاه
عرب بود كه سعد وقاص فرماندهي آن را به عهده داشت. جنگ مشهور
به قادسيه با نام اين رستم در آميخته است. به روايت طبري و
مسعودي، رستم علاوه بر اينكه فرمانده نظامي بود همچنين ستاره
شمار يا منجم هم بود و قبل از نبرد، از كشته شدن خويش و شكست
سپاه ايران در برابر اعراب خبر داده بود. اگرچه تاريخ نگاران
مسلمان از او به نيكي ياد نكردهاند، اما فردوسي در بخش پاياني
شاهنامه، پهلواني و جوانمردي او را ميستايد. روايت طبري در
بارهي رستم چنين است:
«رستم منجم بود و علم نجوم نيك ميدانست، يكي به او گفت: تو كه
واقع حال را ميداني چرا اين كار را پذيرفتي؟. رستم گفت: از
روي طمع و علاقه به رياست»
اما روايت فردوسي در همين باره بسيار متفاوت است. در اين روايت
«شعبه» به نمايندگي از سعد وقاص آمده بود تا رستم را به تسليم
بخواند وي در پاسخ به او ميگويد:
بگويش كه در جنگ مردن به نام //// به از زنده دشمن بدو شادكام
همچنين فردوسي از نامهي مفصلي ياد ميكند كه رستم به برادرش
فرخزاد نوشته است. به همان اعتبار كه رستم ستاره شمار دانسته
شده است، نامهي او به برادرش نيز حاوي پيشگوييهايي در بارهي
كشته شدن خودش، شكست سپاه ايران، و سلطهي اعراب بر تمامي
ايران است.
در اين پيشگوييها رستم به وقايعي تلخ اشاره ميكند كه همه به
نام دين بر ايرانيان تحميل ميشود:
زيان كسان از پي سود خويش //// بجويند و دين اندر آرند پيش
اما نكتهاي كه بسي قابل تامل ميباشد اينكه رستم در اين
پيشگويي از رونق گرفتن لباس و دستار سياه هم ياد ميكند
بپوشد از ايشان گروهي سياه /// زديبا نهند از بر سر كلاه
اين پوشش سياه، شعار ويژهي بني عباس بود كه پس از بني اميه و
بني مروان به خلافت رسيدند
و تا روزگار مامون و ولايتعهدي امام رضا ادامه داشت.
در اينجا اين ترديد هست كه آيا واقعا رستم فرخزاد صد سال
روزگار بعد از خود را پيشگويي كرده بود؟ يا اينكه بعدها
ايرانيان اين وقايع را در پيشگوييهاي رستم گنجانيده بودند؟
6- بهنظر ميرسد نام رستم پس از اسلام و در نزد ايرانيان، با
مضاميني چون بزرگي و عظمت در آميخته باشد. به عنوان مثال، «نقش
رستم» كه در پارس وجود دارد، هيچ نشاني از رستم اسطورهاي و
رستم فرخزاد را در خود ندارد اما چگونه است كه به نقش رستم
شهرت يافت؟ آيا عظمت و هيبت اين مجموعه نيست كه سبب چنين نام
گزاري شده است؟.
از موارد فوق، بهويژه نبودن هيچ نشاني از داستان رستم و
اسفنديار در متون منسوب به روزگار ساسانيان، اين گمانه بيشتر
تقويت ميشود كه شايد روايت مربوط به نضربن حارث، از اساس
روايتي جعلي بوده باشد. در اين گمانه شايد بتوان گفت كه پس از
اسلام دو روايت در معارضهي با هم شكل گرفتند، يكي روايتي كه
ايرانيان از رستم براي خود پديد آوردند و ديگري روايتي كه در
برابر اين داستان طرح شد و آن را مصداق لهوالحديث خواند.
در مروجالذهب مسعودي و تاريخ طبري، كه روزگاري بعد از سيرهي
ابن هشام تدوين شده، اشارهاي به رستم و اسفنديار شده است و
اينكه اسفنديار به دست رستم كشته ميشود و بعد هم بهمن فرزند
اسفنديار، رستم را ميكشد.
منشاء اين روايات چندان دانسته نيست اما مسعودي از كتابي ياد
ميكند به نام سكسيران(خداينامه) كه ابن مقفع به عربي ترجمه
كرده بوده و داستان رستم و اسفنديار در آن كتاب آمده بوده.
با اين همه، آنچه را هم ابن مقفع نوشته است اوائل دوران
عباسيان بوده و همه در اين روزگار گرد آوري شده. همچنين ابن
مقفع كه به روزگار منصور خيلفهي عباسي ميزيست، در سال 142
هجري به كينهي منصور كشته شد و در بارهي زندگي او هم رازي در
ميانه هست كه چرا ؟
با اندكي تامل در داستان رستم و اسفنديار و همچنين شيوهاي كه
متوليان دين و دستگاه خلافت در پيش گرفته بود، ميتوان گفت كه
طرح رستم در برابر اسفنديار، به نحوي داستان سرداران و
پهلوانان خراسان و سيستان را در برابر دستگاه خلافت تداعي
ميكرده است. از جملهي اين حوادث واقعهي ابومسلم خراساني است
كه رهبري شورش خراسانيان عليه امويان را به عهده گرفت و با
حمايت او عباسيان توانستند به خلافت برسند. اين بخش از واقعهي
تاريخي، بسيار شبيه است به داستاني كه در مورد رستم شكل گرفته
است، در اين واقعه، ابومسلم شبيه جهان پهلواني است كه تاج بخش
بود و پادشاهي كساني چون كيقباد و كيكاوس و كيخسرو بر او تكيه
داشت.
ابومسلم در روزگار منصور به دارالخلافه خوانده ميشود، به ظاهر
براي تجديد بيعت، وي ابتدا از رفتن به بغداد و دارالخلافه
امتناع ميكند
(همانگونه كه در داستان رستم و اسفنديار، رستم از رفتن به
دربار گشتاسب امتناع ميكند). اما به اصرار خليفه، ابومسلم
ناگزير ميشود در بازگشت از سفر حج، و قبل از آمدن به خراسان
راه خود را كج كند، به دارالخلافه برود، در ضيافتي كه خليفه به
نيرنگ تدارك ديده بود حضور يابد و همانجا به شمشير و قدارهي
سپاهيان خليفه كه در پس پرده پنهان شده بودند از پاي درآيد.
و سپس منصور خليفه در مسجد شهر به منبر درآيد و خطبه كند كه:
«ابومسلم با ما بيعت كرده بود و براي ما بيعت گرفته بود كه
هركه بيعت ما را بشكند خونش به ما رواست و خود او بيعت را
بشكست و ما نيز حكمي را كه در بارهي ديگران براي ما ميكرد در
بارهي او اجرا كرديم، و رعايت حق خدمت مانع از اجراي حق در
بارهي او نشد»
اين واقعه به سال 136 هجري بود يعني شش سال قبل از كشته شدن
ابن مقفع، و بسي محتمل است كه ابن مقفع داستان رستم و اسفنديار
را كه به عربي تدوین یا ترجمه كرده بوده متاثر از اين وقايع
نيز بوده باشد.
همچنين قتل ناجوانمردانهي ابومسلم براي خراسانيان بسيار تلخ و
ناگوار آمد، نقل است كه در يك نبرد كه خراسانيان به خونخواهي
ابو مسلم برخاسته بودند شصت هزار تن از آنان به خاك افتادند.
غير از اين حوادث، عباسيان چنان پاي جاي پاي ساسانيان نهادنده
بودند كه برخي مورخين معاصر، آنان را «نوساسانيان» لقب دادند.
ساسانيان حكومتي ديني بر پا كرده بودند، نژاد خود را به گشتاسب
و اسفنديار ميرسانيدند كه حامي زرتشت و توسعه دهندهي دين خدا
بودند، و عباسيان نيز نژاد خود را به عباس عموي پيامبر
ميرسانيدند كه تنها وارث ذكور پيامبر شمرده ميشد و داعيهي
گسترش دين را داشتند. گشتاسب مقدس بود و اسفنديار رويين تن
بود، اينان نيز به يمن قداست دين، خود را «خليفةالله» و مقدس
و معصوم و شكست ناپذير مينماياندند.
آيا اين نشانهها نميتواند انديشهي آدمي را به اين نكته
معطوف كند كه داستان رستم و اسفنديار در زبان خراسانيان،
آيينهاي از وقايع اين روزگار هم ميتواند باشد كه با يك آرزو
در آميخته است. اين آرزو كه بعدا در قيام يعقوب ليث تجلي يافت،
دست به بند شاه يا خليفه ندادن است.
به سخن ديگر، تفاوت رستم شاهنامه، با ابومسلم در اين بود كه
رستم شاهنامه نميپذيرد كه دست بسته به خدمت گشتاسب حضور يابد.
و بسا كه پس از كشته شدن ابومسلم اين آرزو در انديشهي
خراسانيان پديد آمده باشد كه كاشكي ابومسلم دعوت خليفه را
نميپذيرفت، كاشكي بي سلاح و بي سپاه به دارالخلافه نميرفت،
كاشكي اين هوشمندي را ميداشت كه نيرنگ خليفه را باز شناسد.
يعقوب اما، عيار بود، از عياران سيستان، سرزميني كه از همهي
ايالات اسلامي ديرتر به تصرف اعراب در آمد. جايي كه رستم
شاهنامه نيز به آن سرزمين تعلق دارد. نقل است كه يعقوب
پهلواني و جوانمردي و زيركي را با هم داشت. روزگاري كه او به
صحنه آمد، حدود يكصد سال از قتل ابومسلم و ابن مقفع ميگذشت.
وي آشكارا عليه خلافت عباسيان قيام كرد. اگر چه خليفه المعتمد
عباسي همچون اجداد خود به نيرنگ توسل جست و او را فريفت كه به
بغداد رود، اما اينبار يعقوب بي سلاح و بي سپاه نرفته بود.
كار يعقوب چندان بالا گرفته بود كه در حرمين مكه و مدينه خطبه
به نام او خواندند.
مردم خراسان و سيستان و ديگر بلاد اسلامي آن روزگار، قصههاي
دلپذير از جوانمرديهاي او داشتند و به نوشتهي تاريخ سيستان:
«اگر تمامي مناقب او اندر نبشتي، بسيار قصهها بودي و دراز
گشتي اين كتاب(...) و سيرهي نيكوي او و عدل او معروف است كه
چه كرد بر مردمان عالم، به روزگار خود»
يعقوب را اجل مهلت نداد تا دستگاه خلافت را بر اندازد. وي نه
به دست سرداران خليفه بلكه در سال 265 به بيماري قلنج درگذشت
اگر داستان رستم و اسفنديار را با حوصلهاي در خور شان آن
مطالعه كنيم، و اگر تاريخ روزگار عباسيان و شيوهي دينگرايي
آنان را و ستمي كه به نام دين بر ايرانيان رفته مورد تامل قرار
دهيم، آنگاه اين نكته روشنتر ميشود كه اين داستان در
معارضهي با قرآن نيست بلكه در برابر خلافت عباسيان قرار
ميگيرد. و دور نيست كه روايت ابن هشام كه در همان روزگار
عباسيان مكتوب شده است، و قديمترين روايت مكتوب در مورد اين
داستان شمرده ميشود، براي بياعتبار نمودن اين داستان بوده
است. اين هم امري نسبتا بديهي است كه عباسيان براي توجيهي هر
كاري متوسل به آوردن حديث و آيهاي از قرآن ميشدند.
در بارهي پيش فرض دوم
پس از سلطهي اعراب بر ايران، علاوه بر نبردهاي خونين كه به
صورت پراكنده ميان ايرانيان و دستگاه خلافت پديد آمد، همچنين
اندك اندك نبردي فرهنگي هم شكل گرفت. موضعگيري فرهنگي
ايرانيان در قبال دستگاه خلافت را با دو رويكرد مشخص ميتوان
مشاهده كرد. يكي ايرانياني كه اسلام را پذيرفته بودند اما
سلطهي عرب را بر نميتابيدند. و سخن ما در اين مقال مربوط به
همين رويكرد است. و ديگر ايرانياني كه اسلام را نپذيرفتند، راه
مهاجرت به هند را پيش گرفتند و به تدوين و بازخواني روايات و
آثار زرتشتي پرداختند. كتابهايي چون «بندهشن»، «ويسپرد»،
«دينكرد»، «ونديداد» و برخي كتب ديگر، در همين دوران مبارزهي
فرهنگي تدوين شدند. از اين ميان، «بندهشن»
bon deheshen
به عنوان كتابي ديني – تاريخي كه به زبان پهلوي نوشته شده است
از نظر اسطوره اي – تاريخي اهميت ويژهاي پيدا كرد. اين كتاب
ظاهرا از ابتداي آفرينش تا
آخر
روزگار
ساسانيان،
يعني تا
كشته شدن يزدگرد و فرار بهرام فرزند يزدگرد به هندوستان
را در بر می گيرد
و بيشتر
در تاييد
ساسانيان نوشته شده است.
در يكي از قطعات ادبي كه در انتظار ظهور بهرام فرزند يزدگرد
سروده شده، بهرام را همچون رستم كين خواه سياوشان خوانده است
. اين متن پهلوي كه احتمالا در ميانهي قرن دوم هجري سروده
شده، و در همدلي با ساسانيان است، رستم را نه در برابر
اسفنديار، بلكه نمادي از كين خواهي ايرانيان طرح نموده است و
بهرام كه بايد همچون رستم باشد، به كين سياوشان در برابر اعراب
تصوير شده است.
در بارهي تفاوت چهرهي گشتاسب و اسفنديار در متون اوستايي و
متن شاهنامه، زنده ياد مهرداد بهار نظري قابل تامل دارد. وي
اين احتمال را طرح كرده است كه شايد دو گونه سنت داستاني در
دورهي ساسانيان وجود داشته است، يكي رواياتي كه نزد دين
دستوران و موبدان حفظ ميشده و بنا بر آن گشتاسب شاهي نيرومند
و دادگر بوده است و روايت دوم به ظاهر متعلق به مردم بوده است
كه در شاهنامهي فردوسي منعكس است و بر اساس آن گشتاسب نه
چندان عادل كه ستمگر و خودخواه و نيرنگ باز بوده و فرزند خود
را آگاهانه به كشتن داده است.
اين نظريه را ميتوان به اين گونه گسترش داد كه ايرانيان در
دورهي ساسانيان شايد از دو شيوهي متفاوت جهت داستانپردازي و
نقل روايات استفاده ميكردند. يكي شيوهي ديني و درباري كه از
امكان مكتوب نمودن روايات برخوردار بود و ديگري شيوهي مردمي و
غير درباري كه نقل شفاهي و انتقال سينه بهسينه را براي بيان
داستانها برگزيده بود. سنتي كه بقاياي آن با نام «نقالي» تا
همين پنجاه سال پيش، در فرهنگ ما (بهويژه در خراسان) در
ارتباط با داستانهاي حماسي وجود داشت.
در اين سنت مردمي، ويژگيهايي را ميتوان نام برد كه در سنت
«ديني – درباري» كمتر به چشم ميآيد. اول سياليت متن داستان
است، يعني كه در سنت شفاهي، راوي (نقال) به تناسب شرايط دوران
خودش، ميتوانسته روايتي را كه نقل ميكرده به رنگ زمانهي خود
درآورد. دوم اينكه ناخرسنديهاي مردمي از حاكمان، ميتوانسته
در اين داستانها تجلي پيدا كند و به مرور زمان روايت مردمي از
يك داستان، معمولا با روايت درباري از همان داستان، متفاوت شود
و حتي در تضاد قرار بگيرد.
در ادامهي نظريهي فوق، ميتوان اين نكته را هم افزود كه
جغرافياي داستان رستم و اسفنديار كه در شاهنامهي فردوسي طرح
شده، خراسان بزرگ و سيستان است. اين سرزمين، چه در روزگار
ساسانيان و چه در دورهي امپراتوري اسلامي، چندان در سيطرهي
حكومت مركزي نبوده است. يعني مركز حكومت ساسانيان در غرب ايران
و نزديك بغداد كنوني بود، بنا براين نه ساسانيان در خراسان
حضوري قطعي و مدام داشتهاند و نه خلفاي اسلامي. از اين رو دور
نيست كه رواياتي شفاهي در مورد داستان رستم و اسفنديار در
خراسان بزرگ شكلهاي تازه گرفتهباشد.
بعدها، در
میانه ی قرن چهارم هجری، ابو منصور که والی توس و سپهسالار
خراسان بود، فرصتی یافته بود تا مقدمات پدید آوردن خداینامه ای
را فراهم آورد. وی مجموعه ای از دانایان را به این کار گمارد.
به سبب همدلی ها و حمایت های ابومنصور، این کتاب را که به نثر
نوشته بودند شاهنامه ی ابومنصوری نام نهادند. در این کتاب
ظاهرا از همه ی روایات شفاهی و مکتوب که در آن روزگار موجود
بوده استفاده شده است. در آن ایام که دانایانی در توس به
فراهم آوردن خداینامه ی ابومنصوری سرگرم بودند، فردوسی شاید
هنوز کودکی هشت ساله بود یا به دوران نوجوانی گام نهاده بود.
از خداینامه ابومنصوری جز مقدمه ای چیزی برجای نمانده است اما
اهل نظر بر این هستند که فردوسی سخت متاثر از این تلاش بزرگان
خراسان بوده و هنگام سرودن شاهنامه، خداینامه ی ابومنصوری را
پیش چشم داشته است. هرچه هست فردوسی باید گامی فراتر نهاده
باشد که شاهنامه اش در طوفان حوادث دوام آورد و مردم این دیار
به هر طریق در حفظ آن کوشیدند.
گویی فردوسی از در آمیختن همه ی تجربه های تلخ
چهارصد ساله ی ایران بعد از اسلام، و همه ی خاطره های ایران
قبل از اسلام، حدیث تازه ای پدید آورده که ظرفیت تاویل پذیری
حتی در هزاره ای دیگر را هم داشته باشد. کیست که داستان رستم و
اسفندیار را به روایت فردوسی خوانده باشد و اندوه عمیق او را
از این تراژدی در نیافته باشد؟
فردوسی مسلمان است، دهقان
است، ایرانی است، با سلطه گر میانه خوبی ندارد، به ویژه آنکه
سلطه گر به نام دین بر خلق هجوم آورد. خواه گشتاسب و اسفندیار
باشد و خواه خلیفه مسلمین. آشکارا رستم را دوست دارد. گشتاسب
را دروغزن و نیرنگ باز و ترسو می نمایاند، و اسفندیار را خام
اندیش و قدرت طلب، اما هم فردوسی و هم رستمی که او تصویر می
کند، از جنگ بیزار هستند. از نگاه او، رستم را خدا برای آبادی
آفریده نه برای ویرانی. همین است که نبرد ناگزیر رستم و
اسفندیار در شاهنامه به یک تراژدی تبدیل می شود که هم فردوسی
را سوگوار می کند، هم رستم را و هم خواننده ی متن را.
محتواي
کلی اين داستان را كه در شاهنامه آمده، چه مربوط به قبل از
اسلام بدانيم و چه مربوط به بعد از اسلام، به هرحال شکل و
شمایل نهایی آن به این گونه که اکنون می بینیم، از آن فردوسی
است و بسیار بعید است که این داستان را همانی بدانیم که پیش از
آن بوده.
روایت فردوسی از داستان رستم و اسفندیار، در تضاد آشكار با
رويكرد ديني حكومت ساسانيان قرار ميگيرد. همانگونه كه پيشتر
اشاره شد در روايات ديني دورهي ساسانيان، گشتاسب پادشاهي مقدس
و حامي پيامبر دانسته شده است. ميدانيم كه ساسانيان
مقتدرترين حكومت ديني در ايران قبل از اسلام را داشتند و
بهنظر ميرسد كه ساسانيان به عنوان ياري كنندگان دين نياز
داشتند تا به نحوي اجداد خود را حاميان زردشت و توسعه دهندگان
دين بخوانند. اينكه در تاريخ طبري و مسعودي و ديگر تواريخ بعد
از اسلام نسب نامهي ساسانيان را به اسفنديار و گشتاسب
رسانيدهاند،
نكتهاي است كه ظاهرا در دورهي ساسانيان بايد امري پذيرفته
شده باشد و آنچه اين تواريخ نقل كردهاند طبعا از روايات
دورهي ساساني بوده است. بنا براين دشوار است بتوانيم بپذيريم
كه در دورهي ساسانيان و در قلمرو حكومت آنان، رستم به عنوان
كشندهي اسفنديار، جايگاه و مرتبتي داشته باشد. مگر آنكه اين
داستان رستم و اسفنديار را بر ساختهي روايات شفاهي در خراسان
بشمار آوريم كه تا حدودي از سيطرهي حكومت مركزي دور بوده است.
حتی اگر این گونه هم باشد که در روزگار پیش از اسلام، داستان
رستم و اسفندیار با همان صورت شفاهی اولیه در خراسان وجود
داشته باز هم با توجه به وضعيت جغرافيايي حجاز و ايران، و با
توجه به رابطهي بازرگانان عرب با دربار و بازارهاي ايران، به
نظر ميرسد كه بازرگانان عرب به خراسان دسترسي چنداني
نداشتهاند تا كسي همچون نضربن حارث اين داستان را خريداري كند
و به حجاز ببرد. در عين حال اگر بپذيريم كه واقعا نضربن حارث
به اين روايات شفاهي دست رسي داشته، باز هم بسيار بعيد
مينمايد كه داستان رستم و اسفنديار در روزگار بعثت همان
داستاني باشد كه بعدها در سياليت روايات شفاهي و غیر شفاهی شكل
و شمایل تازهاي به خود گرفت.
در بارهي پيشفرض سوم:
اگر بر اين باور باشيم كه داستان رستم و اسفنديار كه در
شاهنامه آمده، همان است كه بنا به روايت ابن هشام توسط نضربن
حارث و در معارضهي با قرآن خوانده ميشد و آيهي ششم سورهي
لقمان واقعا در بارهي همين داستان بوده است. در اين باره نيز
چند نكته نياز به توضيح دارد كه عبارتند از:
معناي لهوالحديث در قرآن چيست؟
لهوالحديث در نسبت با قصد گويندهي آن
تفاوت داستانهاي عبرت آموز با افسانه
اهميت پيش زمينههاي فرهنگي هر قومي در بازخواني قصههاي همان
قوم
واژهي «لهو» را به معناي هر كار و هر سخني دانستهاند كه آدمي
را از كار مهمي كه در پيش دارد باز بدارد.
بديهي است كه اگر كسي به قصد باز داشتن مردم از گرايش به سوي
پيامبر، هر كاري انجام دهد، هر قصهاي كه ساز كند، لهو شمرده
ميشود. مثلا اگر نضربن حارث به جاي داستان رستم و اسفنديار،
قصهي طوفان نوح را براي مردم ميگفت تا به اين وسيله مردم را
از گرايش به حق، قرآن و محمد رسول باز دارد، باز هم آن قصه
ميتوانست لهو شمرده شود.
اما واژهي «حديث» كه با «لهو» به همراه هم آمده، دريچهي
ديگري را هم براي ما ميگشايد. «حديث» به معناي نو و تازه است
و اشاره به نوع ويژهاي از سخن است كه بيشتر به قصه و رؤيا و
اسطوره راه ميبرد. يعني «حديث» اگر چه ظاهرا به داستاني يا به
تصويري قديمي اشاره ميكند اما تاويل بردار است.
يعني قصه يا رويايي كه ظرفيت تاويلپذيري داشته باشد و معناي
تازهاي متناسب با نياز امروز بتوان از آن به دست آورد «حديث»
شمرده ميشود.
به همين جهت داستانهايي كه در قرآن آمده اگر چه اسطورهي
پيشينيان است اما به دليل تاويل پذيري و عبرت آموزي «حديث» هم
هست. به سخن ديگر، ويژگي مهم قصهاي كه حديث هم شمرده ميشود
اين است كه مضامين دروني آن، نو به نو شونده است.
به نظر ميرسد تركيب «لهوالحديث» از اين جهت نوعي تناقض در خود
دارد. چگونه است كه سخني هم لهو باشد و هم حديث باشد؟ فرض كنيم
كه داستان رستم و اسفنديار براي ما كه ايراني هستيم و در
ارتباط با تاريخ، زبان، و فرهنگ ما حديث شمرده شود، اما آيا
چنانچه همين داستان نه براي عبرت آموزي و نه با علم به تاويل
آن، بلكه براي معارضهي با قرآن و نفي رسالت پيامبر طرح شود، و
مردمان را از گرايش به حق باز دارد باز هم حديثي آموزنده و
تعالي بخش خواهد بود؟
با اين همه بهنظر ميرسد تا هنگاميكه خوانندهي اين مقال،
آشنايي چنداني با داستان رستم و اسفنديار نداشته باشد، و
چنانچه داستان رستم را نه به عنوان بازتاب روان جمعي و آرزوهاي
يك ملت بلكه به يك واقعبودگي عيني و باستاني ارجاع دهد، باز
هم بيش از حديث لهو نخواهد بود.
در پايان دوست دارم به اين نكته نيز اشاره كنم كه آنچه نوشتم،
بيشتر با اين پيشفرض هم بود كه مخاطب اين نوشته هم با داستان
رستم و اسفنديار آشنايي دارد و هم با قصهي نوح و ابراهيم و
يونس و ايوب و ديگر داستانها كه در قرآن آمده است.
علي طهماسبي
25/2/1388
به مناسبت روز بزرگداشت فردوسي
- غير از اين، روايت ديگري هم در مصداق قرار دادن
لهوالحديث نقل شده و آن داستان مردي از عرب است كه با
خريداري كنيزكي مغني و موسيقيدان، مجلس رقص و آواز
برپا ميكرد و همهي وقت خويش را صرف همان ميكرد. اما
اين روايت چندان پر رنگ نيست و همان داستان نضربن حارث
در اولويت است.
- باب چهاردهم كتاب سيرت رسولالله.ج1ص275. ابن هشام
(فوت 150 هجري)
- ظاهرا عبداللهبن مقفع در اوايل خلافت عباسيان،
خداينامهاي را به عربي ترجمه كرده است كه كه در آن
اشارهاي هم به داستان رستم و اسفنديار شده است اما
بهنظر ميرسد كه اين داستان با آنچه در شاهنامه آمده
بسيار متفاوت است(در ادامه بازهم به اين نكته اشاره
خواهم داشت)
- ترجمهي مروج الذهب جلد اول صفحهي 221
- مروجالذهب جلد دوم صفحهي 297
- كي باشد كه پيكي آيد از هندوستان
كه (گويد) آمد آن شه بهرام از دودهي كيان
كه آراسته درفش دارد به آيين خسروان
و بعد شاعر در ادامه آرزو ميكند بشارتگري پيدا شود تا
به نزد هندوان رود و مصيبتهايي كه ايرانيان از
تاژيكان(عربان) ديدهاند باز گو كند:
بكشتند شاهنشاه ما و هركه آزاده (بود) ايشان
چون ديوان دين دارند.
بستدند پادشاهي از خسروان
نه به هنر، نه به مردمي، بل به افسوس و ريشخند.
گيرند به ستم از مردمان
زن و خواستههاي شيرين، باغ و بوستان
جزيه برنهادند، بخش كردند بر سران
(....)
ازما بيايد آن شه بهرام ورجاوند از دودهي كيان
(تا) بياوريم كين تاژيكان
چونان رستم كه آورد يكصد كين سياوشان
مزكت ها فرو هليم، بنشانيم آتشان
بتكدهها بر كنيم و پاك كنيم از جهان
- (مروجالذهب جلد دوم صفحهي 297)
لهوالحديث هر چيزي است كه آدمي را از مهمش باز
دارد(الميزان ذيل آيهي ششم لقمان)