رستم

  کُشنده ی " پیام آور" دین بهی

 

تحلیلی بر داستان "رستم و اسفندریا "

 

اثر: حکیم بزرگ فردوسی

 

از :  جلیل آخورده

 

 

  زمستان 1386        7  / 10/ 1386

 

 

این نوشتار به نحوی است که نویسنده مبنا را بر آن گذاشته که خوانند با کل یا چهار چوب داستان " رستم و اسفندیار " آشناست از افتخارات مردم ایران زمین در تاریخ ، ظهور سه پیامبر بزرگ ، زرتشت ، مانی و مزدک در سرزمین  مردم این مرز و بوم است . اولی بنیانگذار مکتب توحیدی در این حیطه ی جغرافیایی جهان و دومی مانی با افکار و اندیشه های خود برای مدتهای زیادی  مبارزه ی نور و ظلمت را در هستی ، جامعه ، تاریخ و انسان در بین مردم ایرن رایج ساخت .وسومین آنها‍، مزدک پیام آور برابری و مساوات برای همه ی انسان در جامعه ی طبقاتی حکومت سیاسی و مذهبی ساسانی – زرتشتی  بود ولی از همه مهمتر زردتشت پیام آور مکتب توحیدی است که افکار و اندیشه های او بر مردم ایران زمین مدتها ی طولانی– چندین قرن ـ در فرهنگ و روح واندیشه ایرانیان استمرار داشت ( در این نوشتار همیشه از واژگان " ایران زمین " بهره گرفته می شود تا اذهان خوانندگان در چهار چوب جغرافیایی ایران کنونی خلاص نگردد ).

زرتشت پیامبر توحیدی حکومت گشتاسپ را با خود هم آواز و همراه و پشتیبان ساخت و اسفندیار ، فرزندگشناسپ را " پیام آور" دین نوین خود خواند و از این روی او را روئین تن ساخت تا ازهر گزندی محفوظ بماند ، بجز چشمان او و رستم که پهلوان ملی و قهرمان نامی ایران زمین است به کمک سیمرغ افسانه ایی او را از پای در میآورد .

 در این داستان چرا باید این دو شخصیت روی در روی همدیگر قرار بگیرند ؟ چرا اسفندیار روئین تن که پیام آور دین بهی است باید به دست قهرمان ملی ایران زمین در جوانی از پای در بیاید ؟ چرا مردم ایران زمین که دین زرتشت را یکی از افتخارات تاریخی خود قلمداد  می کنند و هنوز هم در جهان به آن می بالند باید قهرمان ملی آنها , پیام آور دین بهی را از پای در بیاورد و از این بابت هیچگاه این قهرمان ملی ( رستم  ) نباید مورد سرزنش مؤمنان این مکتب قراربگیرد و اگر گزندگی بر روح واذهان مردم این سرزمین از بابت قتل اسفندیار روئین تن پیام آور پیش بیاید وجود یک تراژدی و تاسف بر عملکرد اسفندیار و گشتاسپ است نه کشتن او بدست یل ایران زمین " رستم "؟چرا رستم برای اتمام این غائله ی پیش آمده  در خواست پیام آور دین بهی را نمی پذیرد و دست به بند او نمی نهد ؟ و از این سرنوشت شوم جلوگیری به عمل نمی آورد و با توجیه هایی مبنی بر اینکه من آدمی اهل تسامح وتساهل هستم به درخواست اسفندیار پاسخ مثبت نمی دهد ؟ .... این گونه چراها در این داستان بسیارزیادند و می توان توجیه ها و جواب های گوناگونی برای هرکدام از آنها داد ، آنچنان که جواب ها و توجیه های گوناگونی در باره ی این داستان داده شده و داده خواهد شد !- و اگراین عمل یعنی دست به بند دادن عملی غیر اخلاقی و غیر انسانی است ! رستم که سراسر زندگیش پراز افتخارات است و حتا می توانست برای یک بار هم که شده در زندگی قهرمانی و پهلوانی خود یک اشتباه بکند تا از کشته شدن پیام آور دین بهی جلوگیری به عمل آورد ،‌خیلی از پهلوانان و قهرمانان بوده اند که از خود گذشتگی نشان داده اند و شکست را پذیرفته اند مانند پوریای ولی در رابطه با آن یل هند ی و تختی در برابر قهرمان روسیه و ....

اما نکته اساسی این است که که حکیم طوس می خواسته که در این داستان به یک نکته اساسی و مهم جامعه شناسی و انسان شناسی اشاره کند نکته که گویی امروز با آن در همه ی جوامع بشری موجه هستیم ـ نکته ای که بعدا" به آن پرداخته خواهد شد .از طرف دیگر در شاهنامه ، هرگاه که رستم شمشیرکشیده بر روی دشمن خارجی که همان ضد ایرانی یا تورانی بوده از جمله افراسیاب تورانی و سهراب فرزند ناشناخته ی خویش بوده است . وتنها یکبار بروی خودی شمشیر کشید و آن هم هنگامی بود که بر اثر توطئه ی زن کاووس شاه (سودابه ) سیاوش جوانمرگ گردید و رستم از روی خشم سر او را  بیخ تا بیخ در برابر چشمان پادشاه برید و به پیش پای او پرت کرد .اما در داستان اسفندیار قتل بوسیله ی شمشیر و تیر و کمان و گرزو کوپال و دشنه نیست بلکه تیر ، کمانی است که از شاخه ی رز به زهر آلوده است که در چشم غیر روئین تن یل مذهبی می نشیند و او را از پای در می آورد .رستم هرگاه در طول حیات خود شمشیر کشیده و یا دشنه در پهلوی آنان فرو کرده افرادی بوده اند که قصد تجاوز  که به خاک ایران زمین را داشته اند و مسئله ی سرزمین و مردم این مرز و بوم مطرح بوده و عمل او حتا در برابر سهراب فرزند خویش ـ فرض بر اینکه او را شناخته یا حتا حدس زده که او فرزند خودش است ـ قابل قبول و توجیه است چون وقتی که دشمن قصد تجاوز و نابودی مردم و ویرانی آب و خاک  را داشته باشد ، این دشمن چه بیگانه ای باشد هم چون افراسیاب تورانی یا خاقان چین و چه دشمن داخلی باشد مانند سهراب فرق نمی کند . هر دو دشمن ند و نتیجه ی کار آنها یکی است آن هم تجاوز به آب و خاک است و هر انسان مسئولی موظف است که از آب و خاک خویش تا جایی که حتا جان خود را فدا سازد از آن  دفاع کند و اجازه ندهد که دشمن پای به خاک وطن بگذارد .اما اسفندیار خود ایرانی است و ایرانی زاده است و قصد تجاوز به آب و خاک را ندارد و تورانی و بیگانه نیست اصلا" در این داستان شاهنامه بحثی از ایران و توران بمیان نیامده ، بحث توران در این داستان تنها در دو بیت مطرح می شود آنجا که اسفندیاردر پیام خود به رستم از سر گذشت و قهرمانی های پدر خود ( گشتاسپ ) یاد می کند و واژه ی " توران " را مطرح می سازد که با آنان جنگیده و آنها را مطیع و فرمان بر خود ساخته .

                                                   ز توران زمین تا هند و روم     

                                        جهان شده مراورا چو یک مهره موم

و در بیت دیگر رستم هم متقابلا ً از سرگذشت و دلاوریهای خود در بزم اسفندیار سخن به میان می کشد وبه او می گوید "

                                             " نگه دار ایران و توران منم    

                                            به هر جای پشت  دلیران منم"

آقایان دکتر جعفر شعار و دکتر حسن انوری در رزم نامه رستم اسفندیار ص 143 ضمن توضیح این  بیت  نوشته اند ـ در متن شاهنامه ی چاپ مسکو ـ " ایران و توران " است که علاوه بر معیوب ساختن قافیه ، بی معنی هم هست ، زیرا رستم نه تنها پشتیبان توران نیست بلکه با تورانیان دشمن هم است و خود بیت را اینگونه آورده است .

                                        " نگه دار ایران و شیران منم  

                                       به هر جای پشت  دلیران منم"

بجای " توران"‌ " شیران " را آورده است و اضافه می کند که آقای دکتر اسلامی ندوشن برای رفع عیب قافیه ایران و توران را مطابق حاشیه به توران وایران تغییر داده است اما متعرض نکته ی مذکور نگردیده است ـ ما در اینجا کاری به عروض و قافیه نداریم و در این موضوع وارد نمی شویم ـ بلکه منظور نظر این است که  اگربه این نکته ی اساسی پی ببریم که اسفندیارنه تورانی بلکه ایرانی اصیلی میباشد آنگاه به دیدگاه بسیار با وسعت حکیم طوس فردوسی بزرگ پی ببریم !اما اگر برای واژه ی " نگه دار " دو معنی متفاوت در نظر بگیریم وجود واژه ی " توران " در این بیت با توجه به واژه ی نگه دار بسیار با معنی و با مفهوم است . واژه ی :" نگه دار " در رابطه با ایران به معنی پشتیبان و یار و یاور می باشد و در رابطه با توران به معنی جلوگیری از تجاوز و حمله آنها می باشد بدین معنی که من یار ویاور و پشتیبان مردم ایران زمینم و از تجاوز و حمله تورانیان جلوگیری می کنم .

چون ایران و توران در اوستا و اساطیر ایران باستان تا آنجایی که تحقیق شده است هنوز مرز جغرافیایی مشخصی نه طرف ایران شناسان ایرانی بدست آمده نه  طرف ایران شناسان خارجی ‍ . بلکه ایران در اوستا که برای اولین بار مطرح می شود نه یک منطقه ی جغرافیایی محسوب می شود بلکه به افرادی اطلاق می گردد که سه اصل اساسی دین زرتشت  ـ  عقیدی نیک ، کردارنیک و گفتار نیک را پذیرفته ا ند وبعداً که مردم این منطقه این آیین مقدس را پذیرفته اند به "ایرانیان "‌ مشهور و معروف گردیده اند به این علت است که هم رستم و هم اسفندیار هر دو خود را ایرانی تلقی می کنند . پس اسفندیار شخصیتی " ایرانی ـ خودی" است و نه یک بیگانه و غیر خودی. پس چرا قهرمان ملی ایران باید پیام آور دین بهی را بکشد؟!

آن نکته ی اساسی  که در این داستان وجود دارد این است که اسفندیار شخصیتی است که به تازگی یک ایدئولوژی جدید را پذیرفته وتصمیم دارد  که ایدئولوژی جدید را تبلیغ کند و آنرا اشاعه بدهد و این هم از خصوصیات هر ایدئولوژی است که وقتیکه انسانی بدان اعتقاد پیدا می  کند در صدد تبلیغ و اشاعه ی آن برمی آید و اسفندیارهم ازاین قانون انسان شناسی و جامعه شناسی مستثنا نیست ! و اگرمشکلات آن هفت خان را با دل و جان می پذیرد هم بدین خاطر است ـ از فحوای کلام او در گفتگو با رستم این دیدگاه موج می زند که در یک نوشتار دیگر به آن می پردازیم .

واز خصوصیت های دیگر ائدیولوژی این است که ایدیولوژی هیچگاه در حیطه ی جغرافیای تنگ و تاریک مرزهای سیاسی نمی تواند خود را زندانی کند ! چون هر ایدیولوژی دارای پیام جهانی است ـ چه اینگونه ایدیولوژی ها  الهی باشند یا غیر الهی  ، جدید باشند یا قدیم ، شرقی باشند یا غربی ـ فرق نمی کند ! اسفندیارخواهان اشاعه ی ایدیولوژی است که آنرا قبول کرده .ازین بابت هیچ جایی برای سرزنش وی باقی نمی ماند مگر اینکه بخواهیم ایدیولوژی ها  را با دگمانتیسم قاطی بکنیم و این دو را یعنی ایدیولوژی و دگمانتیسم را یکی تصور کنیم و این اشتباه بزرگی است که اکثر شبه روشنفکران جدید دچارش شده اند .......

حال به  به بررسی شخصیتی سه شخصیت بزرگ و مهم در این داستان است ـ گشتاسپ ،‌رستم و اسفندیار بپردازیم و از بیان شخصیت آنها به منظور نظر سراینده ی داستان نزدیک می شویم .

گشتاسپ کیست ؟ و دارای چگونه شخصیتی است ؟!‌ در اوستا گشتاشپ به معنای "دارنده ی اسب " آمده است و در گاهان زردتشت از وی یاد شده است و بر می آید که شخصیتی تاریخی بوده است که به این آیین روی آورده و با تمامی قدرت و نیروی حکومتی خود برای گسترش و اشاعه ی دین زردتشت کوشیده ( یشت 13).

ظاهراً در ایران دو سنت داستانی در باره ی این شخصیت وجود داشته است .‍ یکی آنکه مؤبدان زرتشتی حافظ و ناقل آن بوده اند و اورا شاهی نیرومند و دادگستر میدانسته اند و روایت دوم که متعلق به توده ی مردم است که فردوسی آن را در شاهنامه منعکس ساخته و این شاه نه چندان عادل که بسیار ستمگر و حسود و خودخواه و نیرنگ باز و عیاش که در برابر بیگانگان ـ تورانیان -  حتا قادر به دفاع از کشور نبوده است حتا نوع رفتار گشتاسپ با لشکر ارچاسپ  تورانی ،  رفتاری ضد اخلاقی، ضد انسانی  وضد دینی است که خود را مدافع آن می دانست .در آن بر خورد نه اثری از کردارنیک  و نه بویی از پندار نیک و نه نشانی از گفتار نیک مشاهد می شود ، آنجا که لشکر ارچاسپ بعد از فرار ارچاسپ از لشکر گشتاسپ , دست تسلیم برابر لشکر او به عنوان تسلیم بالا می برند و زنهار می طلبند و قول می دهند که به آیین زردتشت ایمان بیاورند و آتش را پرستش کنند ، گشتاسپ بی توجه به پناهندگی و خواستن زنهارآنها  دستور قتل عام آنها را صادر می کند تا اینکه اسفندیار به داد آنها می رسد و از ریختن خون آن همه آدم جلو گیری می کند .

                                                بزاری بگفتند کای شهریار   

                                                    بده بندگان را بجان زینهار

                                             "بدین " اندر آییم پرستش کنیم  

                                                      همه آذران را پرستش کنیم

                                               پس آزادگان این سخن را بنیز 

                                               نه برداشتند ایچ گونه چیز

                                            زدند و بکشتند ازیشان همی 

                                                 جهان شد ز خونشان همی

                                         از ایشان بکشنتد چندان سپاه  

                                           کجا رحمت آورد گشتاسپ شاه

او بعد از پیروزی دستور می دهد تا آتشکده ای به مناسبت این پیروزی به نام خودش بسازند و پدرپیر خود را ( جاماسپ )هم سرپرست آن می کند و به مردم کتباً دستور می دهد که قسمتی از در آمده خانواد گی خود را به آتشکده ی گشتاسپی تقدیم کنند .

                                              بفرمود تا آذر افروختند  

                                         برو عود هندی همی سوختند

                                         همه کارها را به اندام کرد  

                                        پسش خان گشتاسپی نام کرد

                                             فرمود تا بر در گنبد ش

                                       نهادند و جاماسپ را مؤبد ش

                                  سوی "کاردانانش " نامه نوشت 

                                        که ما را خداوند یافه نهشت

                                 ..................................... 

                                 .....................................

                                 چو پیروزی شاهتان بشنوید

                                     گُزینی به آذرستان دهید

 

اوشخصیتی است که به راحتی همه چیز و همه کس را فدای آمیال و خواسته ها ی خود می کند ازجمله فرزند خود اسفندیار را .

اسفندیار کیست ؟ وچه شخصیتی است ؟

نام او در اوستایی " سپن تُ دات Spantodata  آمده است که دارای سه معنی است 1- نام کوهی است که در بند 6 زامیاد یشت ،‌جزء کوههای ایران ذکر شده است شاید همان کوه سپید باشد که در شاهنامه ذکر گردیده

2- معنای تحت الفظی آن ،  یعنی آفریده ی ( خرد ) پاک ، بدین معنی در فروردین یشت و دیسپرد  آمده .

3- پهلوان نامی ایرانی که در بندهش از او یاد شده .

اسفندیار به معنی اخیر بیش از دو بار در اوستای زردتشت یاد نشده است و از آن  دو هیچ معنایی برای اشاره به داستانهای بعدی او بر نمی آید . اما با این حال از پهلوانان نامدار ایرانی است و از قهرمانان جنگهای مذهبی برای توسعه و اشاعه  ی دین بهی ( زردتشت ) می باشدو فقط دردو جا با لقب تخم Takhmaبه معنی دلیر و قوی آمده است و بعد از ذکر اسم اسفندیار به فروهر پاکش درود فرستاده شده اما در شاهنامه ی حکیم فردوسی از او داستانها نقل گردیده و بر اساس روایت دقیقی شاعر, اسفندیار فرزند یکی از زنان گشتاسپ  (ناهید یا کتایون ) متولده شده در اوستا مادر اسفندیار هوتئوسه آمده که این زن از خاندان نوذر است از اولین نشانهای این پهلوان در مبارزه با ارچاسپیان است که در این مبازره رشادتهای بسیاری از خود نشان می دهد داستان از این قرار است که به درخواست زردتشت پیامبراز این به بعد ، گشتاسپ چون آیین زردتشت را پذیرفته است نباید به ارچاسپ باج بدهد . و اسفندیار از نظر شخصیتی  که حکیم بزرگ بر آن تکیه دارد این است که از این شخصیت که وجود خارجی داشته اسطوره ایی تاریخی ساخته که در یک معرکه با رستم روی درروی می شود و این روی دررویی نه دشمن خارجی- تورانی یا چینی -است بلکه هموطنی است که قصد اشاعه و تبلیغ ایدیولوژی جدید خود که همان دین زردتشت است را دارد .

 به این نکته هم اشاره شود که اکثر مفسران داستانهای شاهنامه , اسفندیار را از این بابت محکوم می کنند و او را مورد سرزنش قرار می دهند که وی آزمند قدرت بود ه و برای بدست آوردن تاج وتخت به هر دری کوبیده و با سخت ترین مشکلات ممکن بخورد کرده و آنها را بر خود هموار ساخته تا این نهنگ سیری ناپذیر" آز " را سیراب سازد اما واقعیت داستان چیز دیگری را بیان می کند و بر اساس داستان نمی توان اورا شخصیتی آزمند قلمداد کرد بلکه او آرزومند حکومت و قدرت است و این برداشت رااز آنجا گرفته اند که " چشم " اسفندیار رویین تن نیست و آنرا به عنوان " چشم طمع "‌قلمداد کرده اند و توضیحات و تفاسیر خودرا بر مبنای " چشم طمع" ‌نهاده اند . اگر" چشم طمع" مبنای این داستان باشد باید موضوع تمامی داستانهای شاهنامه را به یک موضوع  طمع و آز تقلیل داد  و هیچ فرقی بین جنگجویان ضد ایرانی و ضد انسانی ومبارزان ایرانی و انسانی  شاهنامه نباید قایل شد ، زیرا همه ی جنگجویان ضد ایرانی " چشم طمع " به ایران داشته اند - هم چنانکه هنوز دارند - پس این کتاب را نباید " شاهنامه " نامید بلکه باید آنرا " طمع نامه " یا " آز نامه " نام نهاد . اما واقعیت داستان چیز دیگری را بیان می کند و بر اساس این داستان نمی توان اورا شخصیتی آزمند قلمداد کرد بلکه او آرزومند حکومت و قدرت است . فرق است بین " آزمندی " و " آرزومندی "

و اگر ازاین دریچه ی به این داستان بنگریم عاشق، شاهد زیباروی این داستان خواهیم شد .

همان طوری که قبلا"‌بیان شد گشتاسپ و فرزندش اسفندیار هر دو به دین جدید یا ایدیولوژی جدید روی آورده اند ولی قبول و روی آوردن به یک دین یا مکتب یا به تعبیر دیگر "ایدیولوژی  " جدید یک مسئله است و تغییر " جهان بینی " مسئله دیگر ، چون  تغییرجهان بینی مهم تر از باور به یک ایدیولوژی است . چون ممکن است یک فرد یا یک گروه یا یک طبقه یا یک جامعه ،  دین یا مکتب یا ایدیولوژی آنها عوص بشود ولی هیچ تغییری در جهان بینی آنها صورت نپذیرد !

زیرا انسان هیچگاه جهان را همانگونه و همان اندازه که جغرافیا از آن حرف می زند ، نمی بیند ، جهان بینی فرد تابع مشخصه ی  معنوی و مادی جامعه ی فرد است و با تغییر و توسعه ی افکار و اندیشه و باورها ، جهان نیز در دید افرادی که درآن زیست می کنند تغییر و توسعه می یابد و به گفته دیگر جهان خارج در چشم فرد ، تصویری است که از جامعه و طبقه ی وی در آینه ی واقعیت و پرده ی عنیت افتاده است . به گفته ی برگسون ، جهان خارج در چشم انسانی که در یک جامعه ی بسته زندگی می کند ،‌جهانی است محدود ، کوچک ، راکد و آنرا به صورت یک ده کوچک که پشت کوههای آن ظلمات است و جای دیوان و جنیان و بر عکس یک انسان وابسته به جامعه ی باز ، جهان را نا محدود ، پهناور و همواره در حال تغییر و تحول مشاهده می کند و آنرا به صورت یک امپرطوری تلقی می کند.

 اهمیت فراوان این مسئله اینجاست که هر کس آنچنان عمل می کند که جهان را می بیند . یعنی تصویری که از هستی و تاریخ و جامعه و انسان در ذهن ما نقش بسته ، در عمل ما ، عقیده ی ما ، رفتار اجتماعی ، زندگی فردی و اجتماعی ما تاثیر مستقیم دارد ، بطور خلاص هرکس بر اساس " جهان بینی " که دارد زندگی می کند و این با عقیده و ایدیولوژی متفاوت است .

 در داستان " رستم و اسفندیار " متوجه می شویم که پدر و پسر (‌گشتاسپ و اسفندیار ) هردو دارای دین یا مکتب یا ایدیولوژی توحیدی شده اند در نتیجه جهان را یک امپرطوری می بیند که خود باید امپراطور آن باشند- چون برای بوجود آوردن این امپرطوری زحمات بسیاری را متحمل گشته اند ـ  به این خاطر است که پدر و پسر از کاووس شاه و رستم هیچ حسابی نمی برند و از یل ایران زمین می خواهند که دست در بند بنهد.

 حتا در گفتگوی رستم و اسفندیار متوجه این قضیه می شویم ، آنجا که یل روین تن مشکلات هفت خوان خود را برای رستم بیان می کند و به او گوشزد می کند که چه مراحل مشکل و سختی را طی کرده تا به تبلیغ و اشاعه ی این دین بپردازد. اما رستم هوشیارانه در جواب وی می گوید که هرروز بجایی پریدن به معنای تکامل نیست ، بلکه این خود آفتی است ، بزرگ برای تکامل وهمین عامل باعث گردیده که تو جهت بستن دستان یل ایران زمین بدین جا لشکر کشیده ای ! تو اسیر توطیه ی پدر شده ای ! زیرا تو ستایشگر بزرگی در پیشگاه قدرت و ظلم و زور و طبقه ی اشرافیت حاکم بر انسان هستی و آن عوامل تعیین کننده را من می شناسم ! آن عوامل ، عواملی هستند که همه ی انقلابات ،‌همه ی ارزشهای انسانی و اخلاقی و در عین حال علم ،‌فلسفه ، هنر ، ادب را حتا همه ی شهادتها و فداکاری ها و جهادها و زندانی ها و شکنجه ها و تبعیدها و ...... را به سود خویش و به سود طبقه خود استخدام می کنند و همه چیز را نابود می سازند ‍ اگر تویک چنین توطئه ی تاریخی را در حکومت پدر خود متوجه نشده ای . ! پس از این ایدیولوژی جدید چه درسی آموخته ای !؟ او در برابر این پرسش به توجیه ی عملکرد خود می پردازد و می گوید :" من دستور پدشاه را باید موبه مو انجام بدهم تا جایی که حتا از نوشیدن جامی شراب در این ماموریت خوداری کنم !‌چون امر پادشاه است و امر پادشاه مقدس است !!! رستم در پاسخ می گوید :"‌پس تو خود هیچی !‌ جز مؤمنی مقدس که رساله ی عملیه ای در اختیارت است و بدان عمل می کنی در صورتی که دین جدید باید از تو یک انسان بسازد تا نقش خود را در رسالت اجتماعی خویش ایفا سازی اما تو می خواهی توحید زردتشت را با قدرت شمشیر و با زور فلسفه ی گشتاسپ تبلیغ کنی که خود این عین شرک و کفر و نفاق است و دو پول ارزش ندارد حالا هی داد بزن پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک ، فقط ابله ها هستند که شعار تو را باور می کنند ‍‌. تو دین را تبلیغ می کنی و دعوت به آ ن می کنی یا بوسیله ی دین  تطمیع و تهدید می کنی !؟ من هیچگونه عدالتی در گفتار و کردار تو مشاهده نمی کنم ،‌جامعه ای که عدالت ندارد ، یک جامعه ی بیمار و ضد طبیعی است . چون نظام هستی بر عدالت بنا نهاده شده و بر اساس آن حرکت می کند و ظلم را نمی پذیرد . حکومتی که ظلم را پیشه ی خود ساخته و ظالمانه رفتار می کند یک جامعه با افراد بیمار می سازد. یک جامعه ی بیمار گونه با افراد بیمار خلاف مسیر هستی است بنا بر این نمی تواند ابدی و جاوید بماند و ناچار نابودشدنی است همچون سرنوشت تو علیرغم رویین تن بودن و قدرتمند بودنت , رو به نابودی هستی و اگر من نتوانم این جریان خلاف حرکت هستی را از پای در بیاورم مرا از غیب کمک خواهد رسید . چون جهان نمی تواند یک نظام بیمار گونه را تحمل کند و با آن بسازد بلکه آ نرا ازخود دور می سازد .

 و دیدیم که همین طور هم شد و دست غیبی سیمرغ از آتش دود شده ای زال بیرون آمد و راه نابودی یل مذهبی رویین تن پیام آور دین بهی را به او نشان داد .حکیم طوس به این نکته اشاره می کند که اگراز طرف پیامبر جز گروه مبشرین قرار گرفته ای . اما بعدا" تغییر مسیر و جهت بدهی و بر علیه جبهه گیریهای پیامبر حرکت کنی از پای در  خواهی آمد حتا اگر رویین تن باشی چون خدا یا پیامبر به دست هیچ فرد و قوم یا قبیله یا جامعه ای کاغذ برائت و رستگاری نداده است نداده است و نخواهند داد.

 یک نکته ی اصلی و اساسی دیگر این است که اختلاف بین سرعت عقیده و کندی تغییر ارزشهاست و همچنین تفاوت بین تغییر ایدیولوژی و ثابت ماندن جهان بینی است ،‌ممکن است فرد ایدیولوژی اسلامی یا مسیحی یا مارکسیستی یا یهودی  یا هر ایدیولوژی دیگر را بپذیرد اما جهان بینی او براساس ایدیولوژی مورد انتخاب او نباشد همانطور که ممکن است  یک فرد به ایدیولوژی های بالا اعتقادداشته باشد اما دارای جهان بینی فاشیستی باشد و به برتری نژاد معتقد باشد یا لبیرال باشد و با بازار آزاد موافق یا طرفدار اقتصاد دولتی باشد و با بازار آزاد مخالف و حتی بوجود طبقات اقتصادی ،‌اجتماعی ،‌سیاسی و...... در جامعه اعتقاد داشته باشد ‍ اینها هیچکدام به ایدیولوژی مربوط نمی شوند بلکه به جهان بینی فرد بستگی دارد مانند اسفندیار که ایدیولوژی توحیدی زرتشت را پذیرفته بود اما در جهان بینی معتقد به برتری نژاد و طبقه و ..... بود.

حال به برخی از اندیشه ها و دیدگاه های این یل مذهبی می پردازیم تا پی ببریم که آیا اوبراثر تغییر ایدیولوژی تغییر جهان بینی هم داده یا نه ؟!‌و آیا برداشت ما درست بوده که وی ایدیولوژی خود را تغییر داده اما هیچگونه تغییری در جهان بینی وی صورت نپذیرفته‌ یا خیر !

یکی از اصول اساسی از دین زردتشت گفتار نیک است ـ به این نکته اشاره شود که گفتار گاهی عین رفتار محسوب میشود یعنی نمی توان بین اندیشه و گفتار و رفتار تفکیکی قایل شد . مثلا" هنگامی که یک فرد در گفتار خود از کلمات با ارزش و انسانی و معنوی صحبت به میان می آورد شنونده یا خواننده آن گفتار را عین کردار او قلمداد می کند -( اگر بین گفتار و کردار هماهنگی حاصل نگردد می گوییم این فرد منافق است) – .

اسفند یار در یک دیالوگ که بین اوومادرش صورت می گیرد .  به مادرش می گوید: وقتی که تاج و تخت را به دست آوردم حق مردم ایران زمین را که تا به حال پایمال گشته باز خواهم گردانید ودشمنان را از بین خواهم برد - مانند اکثر افرادی که قبل از رسیدن به اریکه ی قدرت چنین مژده های  به مردم می میدهند - و  آن هنگام ترا بانوی شهر ایران میکنم !

                                                   ................................ 

                                                همه کشور ایرانیان را دهم

                                                ترا بانوی شهر ایران کنم

                                                بزور وبدل جنگ شیران کنم

اما همین که می بیند مادر با رای و اندیشه ی او مخالف است و او را نصیحت می کند که از این گفتار دست بشوید و از این عمل چشم بپوشد ، چون او عاقبت کار را می داند وقیحانه و با کمال بی ادبی در جواب او می گوید:"

                                                 که پیش زنان راز  هرگز مگو ی 

                                                چو گویی ، سخن باز یابی بکوی

                                               مکن هیچ کاری به فرمان زن  

                                               که هرگز نبینی زنی رای زن"

و حتا در جواب فرزند خود ـ بهمن ـ هنگامی که از جرات و شهامت و پهلوانی و قدرت و بزرگواری و مهمان نوازی و فروتنی رستم بعد از برگشتن ازپیش رستم یل با پدر ـ‌ اسفندیار ـ می گوید  .اسفندیار از گفتار او بر آشفته می شود و فرزند خود را مورد سرزنش قرار می دهد و اورا در میان جمع خوار زبون می سازد و رستم یل را همانند زنی قلمداد می کند که افراد سربلند، باید از اینگونه افراد بر حذر باشند .

                                                 زبهمن بر آشفت اسفندیار   

                                               ورا بر سر انجمن کرد خوار

                                                بدو گفت کز مردم سرافراز   

                                              نزیبد که با زن نشیند براز

                                          و گر کودکان را بکاری بزرگ 

                                           فرستی نباشد دلیر و سترگ  

 و نمونه های دیگر از این گفتار نیک ! ‌یل مذهبی (‌اسفندیار ) را در گفتگو با پدر ، رستم ،‌برادر خود و...... می توان مشاهده کرد ومتوجه شده که او گرچه ایدیولوژی خود را عوض کرده اما هیچگونه تغییری در جهان بینی او دیده نمی شود و یک اشاره ی اصلی حکیم بزرگ طوس همین نکته از چندین نکته در این داستان است که آنرا غیر مستقیم بیان می کند . دین زردتشت مانند هر دین دیگری دارای اصول خاص خود است و اساسی ترین اصل دین او اندیشه نیک ، کردار نیک و گفتار نیک است . اما ما مشاهد می کنیم که بین اندیشه و کردار این مجاهد مذهبی نه اینکه هماهنگی و همخوانی وجود ندارد بلکه گفتار و اندیشه و کردار این یل مذهبی با اصول اساسی دین زردتشت در تضاد و ضدیت کامل است .و دیگر از خصوصیات ‌فردی که تغییر ایدیولوژی دا ده اما جهان بینی اوثابت مانده و عوض نشده و جهان بینی سابق را حفظ کرده.  فاقد هر گونه تعهد اخلاقی است و در خود هیچ گونه تعهدی احساس نمی کند و هرگاه ازا و بخواهند که نسبت به تعهدی که داده پای بند باشد و آنرا انجام بدهد ، او علنا"زیر تعهد خود نمی زند و آنرا آشکارا انکار نمی کند . نمونه ی بارز این گونه تیپ ها خود گشتاسپ است که در جنگ با ارچاسپ در برابر همگان تعهد می دهد چنانکه پیروزی از آنان لشکریانش شد تاج و تخت را به اسفندیار بسپارد و در آنجا قسم یاد می کند و همه ی مقدسات و ارزشها را شاهد می گیرد که نسبت به چنین قولی که داده متعهد باشد ! .

                                          بدین خدای و گو اسفندیار  

                                        بجان زریر  آن گرامی سوار

                                     که چون باز گردم ازین رزمگاه  

                                         به اسفندیارم دهم تاج و گاه  

گفتیم اینگونه تیپ ها مستقیم و علنا" ازبار تعهد شانه خالی نمی کنند بلکه به قول دکتر شریعتی :" دست به استحمار می زنند " !!!!

اما چرا گشتاسپ می خواهد که رستم یل ایران زمین دست به بند بدهد ؟! آنهم زمانی که رستم بعد از آ ن همه قهرمانی ها و رشادت ها و لشکر کشی ها به اطراف جهان و گذشتن از هفت خان و از بین بردن دشمنان ایران زمین . حتا کشتن یگانه فرزند دلیر و جوان خود ـ سهراب ـ . حال که با قدرت حاکمه - کاووس شاه ـ اختلاف پیدا کرده و مرکز قدرت را رها ساخته و دوران باز نشستگی خود را سپری می کند و بقول معروف " آردهایش را بیخته و الکش را آویخته "‌ و پیر گشته و در گوشه ی زابلستان در خانه ی گرم ونرم خود با زن و فرزند و نوه ونتیجه نشسته و از گذشته ی خود برای آنها درزیر کرسی زمستانی یا برپشت بام خنک کویری  با آسمانی پر از ستارگان زیبا و طناز داستانها نقل می کند . حال باید بیاید و دست به بند بگذارد !؟ اگر این در خواست در اوج قدرت و جوانی  و رشادت های او بود ، شاید قابل توجیه بود ! اما حالا این درخواست هیچ قابل توجیه و قابل دفاع نیست !،. ضمنا" مگر کاووس پادشاه و حاکم و فرد قدرتمند منطقه نیست ؟ چرا او نباید به بند اسفندیاردست بگذارد و در پیشگاه گشتاسپ زردتشتی زانوی بندگی و عبودیت به زمین بزند ؟ و اگر کاووس سلطه ی او را بپذیرد در نتیجه همه ی مردم ایران زمین طوق بندگی و بردگی گشتاسپ را بر گردن خواهند نهاد ؟ .درست است که ستاره شناسان افول مرگ اسفندیار یل را در زابلستان مشاهده کرده اند و آنها این خبر را به گشتاسپ رسانیده اند !

گشتاسپ چه کمبود شخصیتی احساس می کند که رستم را به بند بکشاند !؟‌مگر او در روم هنگامی که داماد قیصر روم شد آن گرگ خونخوار و آن اژده های مهیب را از پای در نیاورد ؟!‌مگر الیاس حاکم خزر را با آنهمه قدرت و عظمت و جبروت کتف بسته به چادر قیصر نکشانید ؟! مگربوسیله ی گشتاسپ نبود که قیصر جرات یافت که از ایران باج خواهی کند !؟ ‍.

او- گشتاسپ ـ با یک تیر دو نشان را مورد هدف قرار می دهد ، هم اسفتدیار از از سر راه خود بر میدارد که فردوسی بطور مستقیم دراین  داستان  آنرا بیان می کند وهم " عقده " گشایی می کند و خود را از دست این دیو پلید که چندین سال است که در جانش خیمه زده ،‌خود را رها می سازد. و این دیو پلید و زشت " عقده " است ،نکته غیر مستقیم داستان  نقش "عقده گشایی " از نظر روان شناسی است  که آیتم داستان است .

این موضوع از زمان جوانی گشتاسپ که مورد بی مهری پدر خود (‌لهراسب )  قرار گرفته و از او قهر می کند و پایتخت را بدون آگاهی اطرافیان رها می  سازد ، شروع می شود و آن نکته این است که گشتاسپ در برابر رستم احساس حقارت  و کمبود شخصیت می کند . چون هرگاه از قدرت ،‌قهرمانی ، رشادت ، جرات ، اخلاق ، پای بندی و .....  حرف به میان آورده می شده اول اسم رستم مطرح می گردید . آنجا که ازگشتاسپ  پدرخود  در خواست می کند که تا تاج وتخت را رها سازد و بدست او بسپارد و می گوید که من یلی قوی و توانمندم و هیچکس قدرت و جرات رویاروی با من را ندارد مگر رستم و این موضوع را خود علنا" بیان می کند

                                                 ندارم کسی زمردان به مرد

                                                  که پیش من آید بروز نبرد

                                                  مگر رستم زال سام سوار

                                             که با او نسازد کسی کارزار

 و یا درآن قسمت که ستاره شناسان آینده ی جنگ گشتاسپ را با ارجاسپ پیش بینی می کنند و می گویند باید فردی همچون رستم در میان لشکریان تو باشد که بتواند با این یل بزرگ همآورد گردد تا او را از پای در آورد .

                                           ابر کین شید سب فرزند شاه      

                                                چو رستم بیاید میان سپاه

و در چندین جای شاهنامه این برتری از زبان پدر و پسر و دیگرا ن شنیده می شود .رستم در طول حیات خود ازکودکی که با آن پیل سفید وحشی در می افتد تا پیری که برای دفاع از آب و خاک وطن پسر خود را با دشنه از پای در آورده است  این برتری و بزرگی باعث حسادت و بوجود آمدن گره ناگشوده ی عقده ها یی گشتاسپ می شود. گشتاسپ حتا بعد ازچندین سال و با نشان دادن آنهمه رشادت ها و قهرمانی ها در ایران و در روم نمی توان خود را از دست آن عقده ها را رها سازد . همواره و در همه جا عقده ی " حقارت " وبعد ازآن کینه ی " شخصی " را در دل پدر و پسر ـ گشتاسپ و اسفندیار ـ ‌ایجاد می شود . ازهمین جاست که همه ی مسائل این داستان پیش می آیند ! چون عوامل روانی موجب می شوند که دوستی بر دوست دیگر اجحاف و ظلم کند یا حقش را غضب و پایمال سازد . گاهی " عظمت های "‌ یک دوست ، احساس حقارتهایی را در دوست دیگر ایجاد می کند و در اینجاست که دیگر "‌جرم " آن دوست ،‌اختلاف فکر ، اختلاف مبنا ،ا‌ختلاف شعار ، ا‌ختلاف راه و ا‌ختلاف روش و غیره با این یکی نیست . چرا که تا به حال وحدت فکر ، وحدت مبنا ، وحدت شعار ، وحدت راه ، وحدت روش و غیره داشته اند ، بلکه " جرمش " فقط و فقط داشتن " عظمت " است و بس ! ‌زیرا اساسا" در فرد  " حقارت " وقتی احساس می شود که در برابر" عظمت " قرار می گیرد . این یک نکته بسیار حساسی است که روشنگر بسیاری از زوایای تاریک وپیچیده ی این داستان را به ما نمایان می سازد .

نفس وجود ارزشهای در یک انسان ،‌بی ارزشی حریف و حریفان را ـ نه تنها در چشم جامعه ،‌بلکه در چشم خود همان فرد بی ارزش ـ هم مطرح می سازند و آشکار می کند . آگاهی ، دانش و بصیرت یک شخصیت ، بی بصیرتی ، بی دانشی و بی آگاهی رقیب یا رقیبان را برای خود او هم و دیگران مطرح می سازد ،‌عظمت و شهامت یک انسان ، حقارت و ترس همگامان و هم قطاران را برای وجدان عمومی جامعه و خود همگامان علنی می کند ....بنابر این گاهی فرد دیگررا با جبهه بندی ، توطئه چینی ، فحاشی ،‌تهمت ، ضربه زنی و اسلحه کشی می کوبد و گاهی فقط با نفس " بودن " خویش !‌ولو همراه،همرزم ، همفکر و همدرد بوده باشد و اینجاست که نفس  " بودن " او " جرم " محسوب می شود و موجب آزار و اذیت حس " خودخواهی " دیگری می گردد . چرا که اساسا " " وجود " او " نفی " دیگری را در بر دارد . وقتی که در یک جمع یاجامعه و در یک حرکت و در یک نهضت ، ناگهان چهره ای خیره کننده طلوع میکند و" نصاب ارزش "ها  را ازسطح موجود , به سرعت بالا می برد  , چهره های درخشان تحت الشعاع او  قرار می گیرند و پیشوایان احساس می کنند که عقبشان زده است ،‌زیرا تا زمانی که او نبود شخصیت ، اعمال ، بر خوردها ، امکانات و اررزشهای انسانی یک " شخصیت " هم برای خود او اشباع کننده بود و هم برای دیگران ،‌اما به محض اینکه او سر بر آ.ورد ، رشد کرد و شکفت ،‌این یک فرو رفت و ضعیف گشت و پژمرده شد همین " احساس حقارت " این یکی ، که معلول عظمت آن دیگری است، بذر کینه و عقده ی غیر مستقیم و ناآگانه ای را در " وجدان آگاه " یا "  نا خود آگاه "او می پاشد و به اشکال گوناگون و غیر مستقیمی می رویند و تجلی پیدا می کنند و بالاخره آن عقده ها گشوده می شوند ـ این حقیقتی است علمی در روانکاوی ـ  و درهمین جاست که فردی در جمع خودش به میزانی که شکوه و عظمت ، جلال و ارزشهایش از حدعادی مدام شکفته تر می شود و درخت وجود او پر بار تر می گردد و بیش از پیش مطرح میشود ، احساس حقارت را در محیطش بر می انگیزند و اینگونه محبوب شدن ، مغبوض شدن با هم در زندگی او رشد می نمایاند .

یک چنین وضعیتی برای گشتاسپ در برابر رستم پیش می آید و رستم با ارزشها و عظمت ها ی خودش در همه ی جبهه ها ، احساس حقارت گشتاسپ را بر انگیخته می کند چون رستم در بین شخصیت ها و قهرمانان نامی و زمین در بین دوستان و ، خویشان ، نزدیکان بزرگ ایران ، در صلح و جنگ و در همه جا قدرت نبوغ فکری خود را نشان می دهد و هم قدرت قهرمانی و رهبری خود را  ، زیرا او بود که در همه  جبهه ها پس از نامیدی ،‌بیچارگی ، شکست و سقوط دیگران همواست که سرنوشت جنگ را به نفع جناح خودی تغییر داده است پس همه ی ستایش ها در همه جا از آن رستم است هم از نظر کیفیت و هم از نظر کمیت . همین ستایش ها هم باعث عقده ها می شود  که در روابط و جبهه گیری ها ، کشمکش های داخلی سر باز می کند و بصورت انکار عظمت و جلال رستم و کتمان فضایل او ،‌ایراد تهمت ،تحقیرهای ناشایست ، تمسخرهای توهین آمیز در می آیند و می بینیم که تحمل ، رستم برای آنها بخصوص برای گشتاسپ بسیار رنج آور و درد زاست . زیرا روانشناسی مردان بزرگ تاریخ و رهبران نامی نهضت ها و انقلاب ها نشان داده است که بسیارکسان بوده اند که در راه ایمان شان ، بسادگی از مال و جان می گذشته اند ، اما از " خود خواهی " شان صرف نظر نمی کردند و دلیرترین و فداکارترین مجاهدانی که بارها به کام مرگ نزدیک شده اند و مهیب ترین و تندترین تهدیدها و شکنجه ها وسوسه انگیز ترین تطمیع ها ، لحظه ای آنان را درایمان و وفاداری و صبر و تحمل ،‌سست نکرده است و عمری را به اخلاص و تقوا امتحان داده اند و با پیروزی و سر بلندی از این مراحل  بیرون آمده اند اما درآنجا که پای اعتراف به برتری دیگری به میان آمده است ، خودخواهی ها جریحه دار شده و تا سر حد " خیانت  " کشانیده شده است .تجربه های بسیارنشان داده است که کم نیستند کسانی که حاضرند در راه مکتبی ، نهضتی ، حرکتی و...... ازهمه ی چیز شان بگذرند مشروط به اینکه خود رهبر و همه کار باشند .

ساده اندیشان می پندارند که اینان افرادی بی ایمان و منافق و از آغاز ،‌به دروغ تظاهر کرده اند و برای سود جویی در این راه گام برداشته اند ،زیرا در قضاوت آنها ،‌افراد یا خادم اند یا خائن ،‌یا مؤمن مطلق اند یا کافر مطلق . در حالی که روح آدمی پیچیده تر ازآن است که با این دو معیار ساده سنجیده شود و ذات آدمی مرکب تر از آن است که با این دو جواهر بسیط ارزیابی مطلق گردد. حال کیست که باور کند که این دو صحابی بزرگ و خوشنام دین زردتشت را ، دیو، دانه ی عقده های روانی را در جانشان پاشیده  و بیمارشان ساخته ، تا پدر و پسر را وا دارد که فرسخ ها راه را طی کند تا دست رستم در بند نهند . این است که درک عقده ی این دو خدمت گذار و رجال و پیشوایان وجیه المله و الدین برای مردم عادی دشوار است .

بنابراین برای درک این " داستان داستان ها " نباید با همان معیار و ملاک و منطق که دشمنان و بدنامان را تحلیل و بررسی می کنیم ،‌ تحلیل کنیم ! بلکه به جای ملاک آزمند بودن و حق و باطل اعتقادی و منطق عقلی ، باید به تحلیل روانی ،‌خصوصیات اخلاقی ،‌روابط فردی ،‌عقده های ، حسد ها و خود خواهی ها ،‌کینه ها و کمبود ها ،قدرت طلبی ها و نامجویی ها و ضعف شخصیت ها و زندگی خصوصی و منافع مادی و غرض ها و مر ض ها ی پنهانی و اختلاف فردی و دسته بندی های داخلی ، پرداخت و انگیزه های روانی و .... را جست وگول سابقه و شخصیت شان را نخورد و نه عامیانه آنان را به علت خدماتشان به دین بهی ،‌مبشر بالجنه دانست . بلکه باید عالمانه ،‌دانست که چه بسیار شخصیت ها ی بزرگ و خدمتگزار و خوشنام و معتقد و خوش سابقه که بخاطر عقده های خودخواهی و ضعف ها و ...... آگاهانه خیانت می کنند و با علم به برتری دیگری و حقانیت دیگری ،‌حق کشی می کنند و کتمان فضیلت  می کنند و در احساس و عملشان ، دنیا و دین ، حق پرستی و خود پرستی ، ایمان به نهضت و مکتب و تامین منفعت و نیل به قدرت و شهرت آمیخته است و به هر حال  شخصیت انسانی و نقش اجتماعی این تیپ افراد با آن چه که هستند و هست ، شناخت  که اینان نه دشمن بیگانه و خارجی و نه دشمن داخلی و ضد مردمی و افراد ی  متعصب به دین و مکتب هستند و بلکه دوستان مؤمن و آگاهند که بخاطر مسایل شخصی و عقده های روانی خیانت می کنند ،‌نمونه دیگر این تیپ افراد گٌرزم است که پیرمردی است با وقار که زمانی جنگجویی نامی بود و الان در حال بازنشستگی است و هرزگاهی با گشتاسپ لبی به جام و نگاهی به زیبارویان در باری دارد و از اینکه می بیند همیشه حرف از قدرتمندی و دلیری و شجاعت و بی باکی و ...... اسفندیار است ،‌خار حسادت و شاخ عقده ها در کویر اندیشه اش قد علم می کنند و گشتاسپ را نسبت به اسفندیار بدبین می سازد و پدر را وا می دارد که  پسر یل مذهبی را زندانی کند.  از همین جاست که نا خود آگاه همه جا عقده ی " حقارت " وبعد ازآن کینه ی " شخصی " را در دل پدر و پسر ـ گشتاسپ و اسفندیار ـ ‌ایجاد می بینیم . پدر برای رفع این بیماری خانمان سوز دست به " استحمار" می زند و‌آنکس که زمین استعدادش برای رویش اینگونه بذرها آماده ی سبز شدن و رشد کردن است خود با دل و جان مشکلترین مسائل را می پذیرد و حتا حاضر است در این راه مال و جان خود را بدهد . استحمار چیست ؟ شریعتی در این باره اینگونه می نویسد :"  استحمار یعنی انحراف ذهن آدم , آگاهی و شعور آدم , جهت آدم از خود آگاهی انسان و خود آگاهی اجتماعی .هرعاملی که این دوخودآگاهی را منحرف سازد یا فردی را یا جامعه ای را حتا نسلی را از این دو خودآگاهی

 د ور کند عامل استحمار است ولو مقدس ترین عامل ها باشند و هر اشتغالی به جز این دو اشتغال و پرداختن بجز این پرداختن به این دوخود  آگاهی یا آنچه در  مسیر این دوخود آگاهی است دچار خواب خرگوشی شدن ،دچار بردگی شدن ، قربانی قدرت دشمن و به استحمار مطلق در آمدن است ولو دعوت و پرداختن به یک امر مقدس باشد . وبدبختی اسفندیار ـ که نمی تواند تشخیص بدهد ـ همین است که برای اغفال ذهن او از آن چه که باید بدان بپردازد و بدان بیاندیشد ـ یعنی سرنوشت خودش و جامعه اش ـ اورا دعوت می کنند که به چیزهای بسیار مترقی و عظیم و آبرومند و حتا بسیار سعادت بخش بیاندیشد و این است که بسادگی گول می خورد و متوجه آن نمی شود که نمی خواهند او در کاخ یا در پایتخت بماند . هر کجا که می خواهد باشد !،و هدف این است که در آنجا که باید باشد ، نباشد . برای همین است که برای استحمار او هر روز وی را به جایی روانه می کنند ووقتی که پیروزمندان باز می گردد ، سرش را جای دیگر گرم می کنند . فرستادن به گرد جهان برای هویدا کردن دین زرتشت ، زندانی کردن او به عنوان توطئه گر بر علیه پدر و حکومت ، جنگ با ارجاسب ، جنگ با کهرم ، رفتن به هفت خوان ،‌رهایی خواهران خود از بند ارجاسب ، و در آخر رفتن به زابلستان برای به بند کشیدن رستم و این نشانگراین است که او باید از صحنه ای که باید در آن حاضر باشد ، همیشه دور باشد . برای استحمار کردن ، همیشه فرد را به زشتی و پلیدی و جنایت دعوت نمی کنند که نفرت زشتی ها او را فراری دهد و متوجه آنجایی بکند که باید به آنجا متوجه باشد . بر حسب " تیپ " او که دارد ، پدر – گشتاسپ – شناخت کاملی از تیپ اسفندیار دارد مسئولیت هایی برایش انتخاب می کند .

استحمارگر به " زیبایی ها " برای کشتن یک حق بزرگ ، حق یک جامعه ،  حق یک انسان ،. گاه دعوتت می کند که سرگرم حق باشی تا به کمک یک حق، حق دیگر را پایمال سازد و باز هم به قول دکتر علی شریعتی :" وقتی در خانه حریقی در گرفته است ، دعوت آنکس که ترا به نماز و دعای با خدا می خواند ، دعوت یک خیانتکار است تا چه برسد به کاری دیگر!‌هرگونه توجه دان به هر چیز در آنجا ـ هرچیزی چه مقدس چه غیر مقدس به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق ، توجهی است استحمار گرانه و اگر تو به آن چه که دعوت شده ای توجه کنی استحمار شده ای ولو با خدای خودت صحبت کنی و یا به نماز ایستاده باشی ـ  ولو مشغول مطاله ی بهترین آثار علمی و ادبی جها ن بشوی یا مشغول یک کشف بزرگ علمی !‌هر کاری که بکنی و سرت را به هرچه گرم کرد ، استحمارت کرد و دیگر رفته ای !

حکیم بزرگ طوس بدین نکته خوب اشاره می کند که در یک جامعه ی بشری که به  چنین تقدیری گرفتار شده و در چنین ناهنجاری هایی و در چنین بن بستی نیازمند " رهایی " است به چیزی دیگر اندیشیدن ، هر قدر آن چیز مقدس باشد دچار استحمارشده ای این است که استحمارگر ترا به زشتی ها و انحرافات دعوت نمی کند بلکه به زیبایی ها و حقایق دعوت می کند تا اینکه ترا ازآن حقیقتی که اگر به آن بیندیشی ، خطر ناک و بیدار کنننده است ، غافل کند .اینجاست که می بینیم اسفندیار غافل می شود و این جاست که متوجه زیبایی و خوبی کارهایی می شود که پدر به او پیشنهاد میکند تا از آن چیزی که (ـ تاج و تخت ،‌که قبلا" قول داده بوده که به پسر بسپارد ) و باید متوجهش باشد غفلت می کند و ازجاییکه باید درآن صحنه باشد " غایب " شود این استحمار غیر مستقیم است .استحمارگر می تواند با هر موضوع مقدسی از قبیل جهاد ، تمدن ،دمکراسی ، لیبرالیسم ، ملیت ،نژاد ، قوم ، قبیله ، ایدیولوژی ، علم ،‌فلسفه ، دعا ونیایش ، آزادی های فردی، آزادی های جنسی ،‌حتا مطالعه ، تحقیق ،‌کشف مسائل تجربی وفلسفی و هر چیز از این قبیل ، سرمارا گرم سازد تا ازآن موضوع اصلی که همان خودآگاهی و احساس مسئولیت در برابر جامعه است ،‌مارا غافل کند .    

اما رستم کیست ؟ آشکار است که رستم پهلوان شاهنامه وجود خارجی نداشته و این شخصیت یک اسطور است که حکیم نامدار طوس به بهترین وجهی ،‌ایده آل های خود را در شخصیت او تجلی داده . اما سوال اصلی اینجاست که چرا فردوسی دو باره به گفته ی خود یل سیستان را باستانی می کند ؟و اورا دو باره مورد باز خوانی قرار می دهد ؟ودست به خلق سبملیک می زند !؟

در باره زندگی و شخصیت گشتاسپ و اسفندیار بیان شد که حکیم طوس چرا دوباره رستم را از اوراق تاریخ بیرون می کشد ـ تا هم نشان بدهد که " عقده " ها چه نقشی می تواند در زندگی یک فرد یا یک حکومت یا یک حزب یاغیره بازی کنند  ودر باره اسفندیار ، تا نشان بدهد که رابطه ی بین ایدیولوژی و جهان بینی چگونه است و چگونه ممکن است یک فرد یا یک گروه تغییر ایدیولوژی به دهند امادرجهان بینی آنها هیچگونه تغییرو دگرگونی ایجاد نشود.

 او در رابطه با زمانی که در آن زیست می کند و به عنوان یک روشنفکر متعهد و آگاه مسئولیت آگاه کردن مردم جامعه ی خود را دارد . او چون شیعه مذهب است و بهترین و بزرگترین شخصیت  ‌ایده آل او "علی "است نمی تواند در زمان دیکتاتوری محمود غزنوی نامی از علی و خاندان او ببرد . چون سلطان وحشی است و قرمطی در سراسر گیتی به انگشتانه میکند حکیم می داند به جز این خاندان هرکس را نگاه کند می بیند ناقص است در یک جنگ شکست خورده ، از خود ضعف نشان داده ، خیانت کرده و از بین رفته ،‌پس می گردد در سیستان یلی پیدا می کند . اسمش را می گذارد رستم که از سه سالگی به جنگ می رود رستمش می کند که هیچ وقت شکست نمی خورد و اگر یک وقتی ناچار است که شکستش بدهد بدست پسر خودش است که باز برای او هم یک امتیاز باشد و هرگز  بدست دیگری نبا ید شکست بخورد . یک انسانی است که می تواند به وسیله ی پدرش با سیمرغ ارتباط برقرار سازد و وقتی که در چاه شغاد  ( برادرش ) هم می افتد و بعد با اسبش ( رخش ) در آن چاه فرو می رود باز هم از خود ضعف نشان نمی دهد و بعد نمی میرد و این قهرمان نباید بمیرد این قهرمان نباید تا در چاهش می اندازند از بین برود باید جاوید بماند ، ابدی باشد ، هیچ وقت در هیچ جنگی نباید شکست بخورد ، در هیچ جا نباید از خود ضعف نشان بدهد هیچ جا نباید دامنش آلوده گردد و پلید شود حتا هنگامی که به توران یا سمنگان می رود.پس رستم نیاز فردوسی و جامعه ی ایرانی است تا  حکیم بزرگ طوس بتواند تمام  ‌ایده آل های خود را حتا تا " آخر شاهنامه خوش است " را بازی کند .

 نقش سیمرغ در این داستان به مقاله ای جداگانه نیاز است که بعدا" بیان خواهد شد .