آیا همه ی ما قهرمان هستیم ؟

در پاسخ به این پرسش چهارجواب ارایه می شود :

الف ) بله – همه ی ما قهرمان هستیم .

ب) نه – همه ی ماها قهرمان نیستیم .

ج ) برخی از افراد قهرمان هستند .

د ) هیچ کس اصلاُ قهرمان نیست .پاسخی غیر علمی و غیر منطقی

اما اگر خواهان جواب من هستید ،‌مطمئنم که جواب را در یافته اید ، درست است ، پاسخ همان قسمت "الف" است که همه ی ما قهرمان هستیم ‍‍! هنگامیکه نطفه ای بیش نبودیم و به مهمانی و مربیگری خارق العاده و استادانه ی مادر مراحلی را سپری کردیم و خود را از وابستگی او رهانیدیم و پای به عرصه ی وجود نهادیم ، قهرمانی شدیم بسیار بزرگ که این مراحل را سپری کردیم و تحول بزرگی را صورت دادیم . پس تا اینجا همه ی ما قهرمان هستیم و پیروزمندانه این مراحل را سپری کردیم -  اگر ارزشی برای این قهرمانی قائل نیستیم بسیار طبیعی و درست است چون این قهرمانی بوسیله ی همه ی افراد صورت پذیرفته و تکرار گشته و زیاد شده در نتیجه بخاطر زیاد بودن و تکرارمکرر آن ؛ این قهرمانی ارزش خود را از دست داده و بدین علت است که برای این قهرمانی نه تو ارزشی قایل هستی ونه هیچ کس دیگر !

اما می توانیم برای رشد و ارتقاء شخصیتی خود این قهرمانی را به صورت مثبت بنگریم و بیاموزیم که اگر درین صحنه ی طبیعت با بازی درست و علمی قهرمان شده ایم پس در صحنه ی فردی و اجتماعی با درست بازی کردن و پیروی از متد علمی ، میتوانیم قهرمان صحنه های دیگر هم  بشویم و پیروزمندانه جام افتخار را بر بالای دستان خویش در برابر چشم جهانیان به عرصه بگذاریم . چگونه ؟

هنگامیکه وارد یک معبد بودایی می شویم ، در حالیکه بودا زیر درخت زندگی جاودان چهار زانو نشسته است ، دروازه ای را مشاهده می کنید که دو نگهبان جلوی آن ایستاده اند ، آنها دو نگهبان هستند که باید از میان آنها به سمت درخت زندگی جاودانگی برویم و در سنت مسیحی ، مسیح بر صلیب ، در واقع بر درخت است که همان درخت زندگی جاودانی است ، نگهبانانی که بر دروازه ایستاده اند در معابد بودایی می بینیم که یکی از آن دو نگهبان دهان خود را بسته و دیگری دهان خویش را باز کرده – آنکه دهان خود را باز نگهداشته سمبل " طمع " است که می خواهد همه ی هستی را ببلعد و آنکه دهان خود را بسته سمبل " ترس " است که دچار وحشت گشته و از ترس مهر سکوت را برلب زده است و دهان خویش را بسته .- ترس و طمع- یک جفت تقابل دوگانه . حتي در سنت یهودی ، هنگامی که یهوه انسان را از باغ بیرون راند ، دو نگهبان را با شمشیری آتش خیز در میان آنها بر دروازه گماشت .اگر ما بتوانیم بر این دو نگهبان شمشیر بدست – ترس و طمع – غلبه پیدا کنیم می توانیم در صحنه های دیگر قهرمان بشویم  .

اما من فکر می کنم که  بر آن دو نگهبان در معابد بودایی یک دیو که نامش " جهل " است را باید اضافه گردانید .- این هر سه را در بودیسم تبتی می توان مشاهده کرد ، که در بیرون هر دیر بودایی یک گردونه وجود دارد که بوسیله ی سه حیوان ( خوک ، خروس ، مار، ) سمبل ترس و جهل و سود ، این گردونه را به چرخش وا میدارند و این گردونه سمبل انسان است که اسیر این سه خصلت زشت و حیوانی گردیده است . اگر بتوانیم خود را از چنبره ی این مثلث شوم ، این گردونه ی حیوانی برهانیم ،  آنگاه قهرمان فردی و انسانیت خواهیم شد .همچنین مجسمه ای از بودا در تبت وجود دارد که شمشیری برهنه بر بالای سرش قرار گرفته و این سمبل آنست که آدمی باید همیشه آماده ی مبارزه و کشمکش با این سه خصلت ضد انسانی و ضد اخلاقی باشد – خصلت ترس را با سپر جرات و طمع را با زره ی نداشتن و نخواستن و جهل را با کلاه خود علم وآگاهی نابود سازیم – گرچه این هر سه را می توان در مسایل اجتماعی مشاهده کرد – صاحبان زر و زور  و تزویر ــــ چنانچه براین سه غلبه پیدا کنیم و اسیر دنیای کوچک و گذاری و لذت های آنی نباشیم خداوند بزرگ و مهربان و بخشنده را تجربه خواهیم کرد . مسیح از آوردن یک شمشیر صحبت می کند و من گمان ندارم که منظورش بکار بردن آن بر علیه ی همنوعان باشد بلکه منظور او قطع چنگال های این سه حیوان درنده است و همچنین می توان این حالت را در شیوا ( خدایی که بسیار کهن و شاید قدیم ترین خدایی باشد که در دنیای امروز پرستش می شود. نگاره هایی از 2000یا 2500 سال قبل از میلاد وجود دارد ) مشاهده کرد که در دایره ای قرار گرفته که اطراف آن از شعله های آتش پوشانده شده است و در زیر پای راست شیوا کودکی دراز کشیده که نگاهش به شیوا دوخته شده و این کودک سمبل همیشه زنده بودن این سه خصلت است و شیوا با رقص خود آن را لگد کوب می کند واجازه ی هر گونه فعالیت را از او سلب کرده و همچنیین شیوا در دایره ای از آتش قرار دارد که این حلقه بر دور او مرتبا" در حال گردش است یعنی اینکه تصور نکنیم که با یک بار کشتن این حیوانات برای همیشه از بین رفته اند بلکه همیشه آماده ی ادامه حیات هستند و همیشه باید مراقب بود واین مراقبت باید هیمشگی و بصورت مستمر باشد  و تا زمانی که در قید حیات هستیم پای خود را از پشت این کودک بر نداریم همچنین شیوا دارای چهار دست است که دودست را برای رقصیدن که سمبل کنترل کردن خویشتن استبکار می گیرد  و در یک دست راست او طبل کوچکی قراردارد که که صدای آن نشانگر تیک تیک زمان است و هشدار می دهد که زمان را ازدست ندهیم و هر موضوع را با زبان زمان خودش بیان کنیم  و با متد های علمی زمان خود به تجزیه و تحلیل آن بپردازیم و در دست چپ او شعله ای قرار گرفته که آن حلقه ی شعله ور را که از سر وبن آن کودک بیرون می آیند می سوزاند و بر آنها در مکان غلبه پیدا می کند .

اما مرحله ای است که باید پس از این مرحله انجام پذیرد ، سفری دور و دراز با آزمون های فراوان در پیش روی ماست ،اما این مرحله شروطی دارد و آن شروط اینها هستند که باید این " رفتن "  مدام و همیشگی و به صورت مستمر و با مسئولیت و آگاهی انجام پذیرد – نه اینکه گاه بگاه و از سر بی خیالی و هر چه پیش آمد خوش آمد ، یا هر گاه وقتی اضافه حاصل شد یا اینکه عشقمان کشید ـ چون استمرار در راه آدمی را به مقصد می رساند ، این چنین است که همه ی مکاتب الهی و غیر الهی به استمرار در عبادت این قدر تکیه می کنند و استمرار را یکی از اصولی ترین روش های رستگاری محسوب می کنند . هرچند این آزمون ها و آزمایش ها بسیار دشوار هستند و ممکن است خیلی ها در این آزمون ها رفوزه بشوند و در این راه گمراه گردند . اتوو رنک Otto  Rank د رکتاب  " اسطوره ی ولادت قهرمان " می نویسد که دنیا پر شده از کسانی که فکر می کنند عمل قهرمانانه ی آنها در متولد شدن کافی است تا ازاحترام و حمایت کل جامعه را بهره مند گردند .....

اگر به باغی شبیه باغ عدن نزدیک شویم و این سه چهره واقعی باشند و ما را تهدید کند .چنانچه بیمناک گردیم و خود را به بازیم ، همچنان خارج باغ قرار خواهیم داشت اما چنانچه دیگر اسیر این   " مثلث " نباشیم و به " منیت "  خود متصل نباشیم بلکه آنرا کارکردی از یک کل بزرگتر و جاودانه ببینیم و بزرگتر را بر کوچکتر ترجیح دهیم دیگر از آن سه چهره ترسی نخواهیم داشت و وارد باغ خواهیم شد . آنچه ما را بیرون از باغ نگه می دارد ترس وطمع و جهل ما نسبت به آن چیزهایی است که خیال می کنیم خیر و صلاح زندگی ماست . فرق بین زندگی روزمره و زیستن در آن لحظات جذبه همان فرق میان خارج و داخل باغ بودن است . این یک تجربه ی اساسی در هر گونه درک عرفانی است . در جسم خود بمیریم و در روح خویش متولد گردیم .

بمیرید بمیرید درین عشق بمیرید                 چو مردید همه روح پذیرید

این مرگ نوعی تحول است ، نوعی از آگاهی به نوعی دیگر از آگاهی ! ما تا به حال بدین شیوه فکر می کردیم ولی حالا باید به شیوه ی دیگری فکر کنیم .

باید راه جدیدی را پیش روی خود قرار بدهیم . قهرمانان هر دوره راهی را پیدا کرده اند در نتیجه هزاران راه در پیش روی ماها قرار داده اند کافیست رد پای آنان را دنبال کنیم . یکی از آموزش ها که هر شخص به عنوان عضوی از ادیان یاد می گیرد آنست که " هزار تو " در عین حال که سد کننده هستند ، راهی برای رسیدن به حقیقت هم هستند و معمولاُ از جایی که انتظارش را نداریم درها به روی ما گشوده خواهند شد این را تاریخ به تکرار نشان داده و گویی آنرا برای خود یک قانون محسوب کرده است  یا همانکه "سنت خدا" می گوییم  . زندگی منش و شخصیت مارا آشکار می کند , با گذشت زمان , آگاهی بیشتری در باره ی خودمان کسب می کنیم و نسبت به آنها آگاه تر می شویم , به این دلیل بسیار خوب است که بتوانیم خود را در موقعیت هایی قرار بدهیم که طبیعتِ برتر ما را آشکار سازد , نه طبیعت ِپست ترمان را .  خدایا :" مارا به وسوسه ی خیال دچار مگردان " ما باید به راه بیفتیم مانند تلماخوس که مدتها بدنبال پیدا کردن پدرش – اودیسه – به راه افتاد . ما باید به دنبال پدر فکری و معنوی خویش به راه بیفتیم تا اورا بیابیم و گرنه هم چنان بی پدر و بی سرپرست و بی اصل و نسب در جامعه قلمداد می شویم و هر کس  می تواند حق و میراث ما را بخورد و توی سرمان بزند و مارا نابود سازد دنیا برای شماها ـ جوانان – پدیده ایست که هنوز باید آنرا دید ، به آن پرداحت ، دوستش داشت ، از آن درس گرفت و با آن جنگید !‌

نباید به خود تلقین کنیم که گویی دریک آمفی تئاتر یا استودیوم ورزشی یا یک سینما نشسته ایم و اعمال و رفتار دیگران راتماشا می کنیم ، در حالی که خود را با ناتوانی مان تسلا بدهیم ، هرچند که سعی و کوشش می کنند و با هزینه های گزاف برنامه ریزی می کنند تا این فرهنگ را در اذهان جا بیندازند و ما را دچار این گونه بینش ها و اندیشه ها و احساسات بکنند . اگراین دیدگاه را پیدا کنیم زندگیمان آنگاه بسیار غم انگیز خواهد شد . باید درک کنیم واحساس نماییم که جان کندن دشوار اغلب کسانیکه مجبورند نان خانواده را تامین نمایند ، نوعی نابودی زندگی است و این معادل با دوران طاعون زدگی قرن نوزدهم اروپاست که در این قرن به شکل دیگری تکرار می شود .

ما باید یاد بگیریم مانند یک انسان در دوره ی تاریخی خودمان زندگی کنیم . این کار با چشپیدن به آرمان های مان تحقق پیدا می کند .ما باید از فرصت های پیش آمده در زندگی نهایت بهره را ببریم و کاری را که می خواهیم انجام دهیم و اجر و پاداش ما ماجرایی است که در این مسیر از سر می گذرانیم و این مسیر گرچه مخاطره انگیز و سخت هم است ، هر دو امکان مثبت و منفی را دارد . باید راه خود را دنبال کنیم نه راه پدران و گذشتگان را  ، بدین دلیل است که در ایدئولوژی اسلامی پیروی از سنت گذشتگان محکوم است و مورد سرزنش !این تفسیر ایرانیان را درباره ی ابلیس می توان خواند , آنجا که خدا وند به  فرشتگان می گوید که انسان را سجده کنند . همه سجده می کنند غیراز ابلیس _ چون او عاشق خداوندست که متوجه نشده است که خدا علائم ونشان های خود را تغییر داده- او همچنان خودرا به مجموعه علائ و نشانه های  نخستین متعهد کرده و نمی تواند آنرا نقص کند و در ذهن خود - که قبلا" از خدا شنیدن بود که باید او (خدا) را تنها سجده کنند – را نمی توانست در مقابل کسی جز خداوند که عاشقش بود تعظیم کند و سپس خدا به او می گوید " گم شو" واین گم شدن بدترین درد است . حال نکند که افکار و اندیشه های ما دچار" گم شو" ابلیسی گردند .بلکه  مسیری را که انتخاب می کنیم باید آگاهی ،  شایستگی و آمادگی آن را داشته باشیم  چنانچه گستاخ و بی پروا باشیم ، روی هم رفته فاقد صلاحیت لازم برای ایفای نقشی باشیم که خود را در آن افکنده ایم ، نتیجه ی کار یک ازدواج شیطانی و آشوب واقعی و در پایان منفعل شدن است ، اماچنانچه آگاهی و شایستگی و آمادگی لازم را داشته باشیم مطمئنا" صدای نجات دهنده ای در این مسیر به گوشمان می رسد و ماجرا با افتخاری ورای آنچه تصور می شد ، بهره ی ما خواهد گردید . اگر پراکنده نوشتم شرحه شرحه ای بود که بیان شد اما حرف اصلیم این است : ترک این وضعیت برای رسیدن به وضعیتی غنی تر و بالغ تر . ما باید از این قلمرو امن و امانی که احساس می کنیم ، خارج بشویم و این وظیفه و مسئولیت را بر عهده بگیریم .

چگونه !؟‌ با آگاهی .

آگاهی چگونه تحول پیدا می کند !؟

آگاهی بدین نحوه تحول پیدا می کند :

الف)‌ با پشت سر گذاشتن آزمون های دشوار

ب ) یا در نتیجه ی یک مکاشفه ای اشراقی

فقط این دو عامل ، آزمون ها  و مکاشفه ها دست اندر کارند

جلیل آخورده  4/1 / 1387