|
دو زن
درتاریخ ایران باستان از" دو زن " یاد می شود.اما بگذارید نخست جایگاه خود را در تاریخ پیدا بکنیم آنگاه از آن دو زن یاد کنیم ! راستی تاریخ ایران زمین از چه زمانی آغاز شده یا به تعبیر دیگر جغرافیای ایران از کجاها آغاز می گردد ودر کجاست که پایان می یابد ؟ به تعبیر دیگر وسعت جغرافیایی ایران از کجا تا به کجا بوده؟ وچه کسانی و چه اقوامی را باید هم وطن خود بدانیم تا به خوبی ها و جوانمردی ها و مبارزات و هنر و علم و.... آنان افتخار کنیم و اشتباهات آنان را تکرار نکنیم !؟ ودست در دست هم کشور را آباد و آزاد سازیم و چه کسانی را باید همسایگان خود بدانیم تا بصورت مسالمت آمیز و بر اساس رقابت درست با آنها برخورد کنیم ؟! شما و من اگر بخواهیم به عنوان یک فرد، تاریخ خود را مشخص سازیم چه زمانی را باید سرآغاز آن حساب کنیم ؟! آیا همان مردم اولیه ی ایران زمین هستیم که هنگامی که آریاییان به این سرزمین سرازیر شدند خود را آریایی ـ پاک طینت ،آقا ، سرور، بزرگ وبزرگ زاده به حساب آوردند و ما را نجس و ملحد تلقی کردند ونام نهادند،همچون اقوام "نجس"ی که درهندوستان زندگی می کنند و هنگامی که از خیابانها گذر می کنند سوتکی بر لبان خود دارد و مرتبا" در آن می دمند که تا ما را از وجود خود آگاه سازند که خدای نکرده نکند با ماها تماس پیدا کنند و بر دامن کبریایی آنها گردی از " نجسی " به آنها بنشیند ؟! یا از همان آریاییانی هستیم که به این سرزمین وارد شده ایم وصاحب ومالک آن گشته ایم ؟!یا جزو لشکر علامیان بوده ایم !؟ یا همراه لشکر اسکندرمقدونی آمده ایم !؟ یا همراه یهودیان تبعیدی از فلسطین در زمان کورش بزرگ همراه هم مذهبان خود به این سرزمین آمده ایم؟! یا هنگامی که خشایارشاه را در مصر به قتل رساندیم برای گرفتن دست مزد خود به اینجا آمده ایم !؟یا اینکه جزو یهودیان مصر بوده ایم وهنگامی که متوجه شدیم یهودیان در این سرزمین با خوشی و آزادی وبا صلح و صفا وعزت زندگی می کنند به اینجا آمده ایم !؟ یا اینکه هنگامی که در آتن کمر به قتل فلاسفه بستند از ترس به این سرزمین آمده ایم !؟یا ازبردگان افریقایی بوده ایم !؟یا جزو لشکریان عمر برای مسلمان کردن این مردم به این سرزمین روانه شده ایم !؟یا هنگامی که برق شمشیر خوازرمشاهیان بر آب های دریای مدیترانه نور می افشاند به هر دلیلی به این جا آمده ایم ؟!یا هنگام لشکر کشی محمود غزنوی یا نادرشاه افشار به عنوان اسیر از هندوستان آمده ایم !؟ یا از مغولستان همراه لشکر خونخوار مغول به اینجا کشیده شده ایم و با مواجه شدن با فرهنگ ومذهب بسیار قدرتمند و جذاب ایرانیان ، ایرانی و مسلمان شده ایم !؟ یا اینکه با خاندان صفویه از آناتولی وشام همراه صمفیان دست از جان ومان ومال شسته به این سرزمین روی آورده ایم !؟ راستی عجب تاریخ پیچ در پیچ و مبهم و بزرگی داریم !ادامه آن بسیار طولانی وزیاد می شود بگذریم و برویم سر موضوع خودمان .این همه دراز گویی برای این بود که نشان بدهیم این " دوزن " زمانی جزو تاریخ وجغرافیای ما بشمار می آمدند . اولی زنی به نام اددگواوپی(Adadguuppi) است سلسه ای که نبوپلسر کمی پیش از سقوط نینوا ـ عراق کنونی ،سرزمین کربلا قتلگاه امام حسین و یارانش ، در بابل تاسیس کرد .پسرش نبوکدنصر(Nabuchodonosor) که در منابع اسلامی از او به نام "بخت النصر" یاد می شود آنرا با افتخار ادامه داده بود در آغاز سال 555قبل از میلاد رو به افول رفت ،نری گلیسر(Neriglissar) پس از سه سال سلطنت در گذشت وپسرش لبشی مردوک ( labashimarduk) که هنوز کودک بود دو ماه بعد به قتل رسید .کودتاچیان یکی از افراد خود به نام نبونئد (Nabonide )که پدرش فرماندار و مادرش کاهنه ی آرامی تبار به نام اددگواوپی بود واین زن از پرستندگان بزرگ خدای "سین " ( خدای ماه تابان ) بشمار میرفت به سلطنت نشاندند .این پادشاه مردی بسیار اسرار آمیز و صوفی منش بود در زمان او بابل مرکز بازرگانی و بانکی مهمی بشمار می رفت که کاروان های شرق ، بازگانان بنادر دریایی و سوداگران شمال و جنوب از آنجا گذر می کردند مالیات های بدست آمده از این راه واز این مرکز تجاری ، مادرش که کاهنه ی معبد سین بود از پادشاه ـ پسرش ـ خواست تا معبد ویران شده را بازسازی کند .دراین زمان در ایران بین کورش کبیر و آستیاگ ـ پدر بزگ کورش – درگیری ایجاد شده بود .نبونئد فرزند کاهنه به تحریک مادرش در این اوضاع آشفته ی که در غرب حکومتش در بین نوه و پدر بزرگ- کورش و آستیاگ – پدید آمده بود و خود چندان دچار آرمان گرایی جاهلانه ای نسبت به واقعیت امور نبود.او هم دسیسه بازی بلد بود و هم چگونگی نشان دادن اقتدار خود را ، روحیه ی تصمیم گیری و دورویی نیز داشت در سال 555 قبل از میلاد به سوریه و شام و فلسطین لشکر کشید و آنجا را زیر سلطه ی خود در آورد . نفوذی که کاهنه بر فرزند خود داشت چنان نبود که او را محتاط بار بیاورد . کاهنه مدت های زیادی معبد سین را ترک نکرد . معبد سین در شهران حران که قبلا" محل اقامت ابراهیم پیامبر بزرگ توحید بود و روزگاری پایتخت آشور بشمار میرفت توجه ی معبد خدای سین که آشور بانیپال آن را ساخته بود اما در سال 610 ق.م سکاها وبابلیان به این شهر حمله کردند و آنرا اشغال نمودند و شهر و معبد سین را ویران ساخته بودند .کاهنه در معبد ویران شده مرتبا" دعا می کرد تا خدای سین به این معبد برگردد و فرزندش قدرت اجدادی خویش را بدست بیاورد اما چون فرزندش صوفی مسلک بود قدرت را رها ساخت ودر صحرای عربستان سکونت گزید وقدرت را به دست فرزند خود بلشصر سپرد . کورش در این زمان تصمیم گرفت که به بابل حمله کند .هرچند این کاهنه سعی کرد و اصرار نمود تا با انواع ترفندها پسرش را وادارد که در برابر کورش صف آرایی کند و مقاومت نماید کاری از پیش نبرد و او به راه خود رفت . کاهنه کمی پیش از مرگ ، برای دیدار پسر خود به ارودگاه موقت در بورسیا در کنار رود فرات رفت .بابلیان از بیم حمله ی کورش ،سپاهیان خودرا در آنجا گرد آورده بودند .کاهنه در ارودگاه با نوه اش بلشصر دیدار کرد و در آنجا که بیش از یک صدسال از عمرش می گذشت اعلام کرد که "... اما من دید چشمان خوب است،هوش و حواسم به خوبی کارمیکنند،دست وپاهایم در وضع بسیار خوبی هستند، سخنانم ممتاز هستند،خوراک و آشامیدن خوب است و قلبم بیش از همیشه شاداست" . اما چند روز بعد جهان را وادع گفت بلشصر پس از مرگ مادر بزرگ ، فرمان داد تاسه روز عزای عمومی برگزار شود و مراسم سوگواری جاری گردد .سرانجام نبونئد برای سوگواری برسرجسد مادرش که الهامبخش بزرگ او در تمام دوران زندگانیش بود از راه رسید و جسد مرده ی کاهنه را در آغوش گرفت وبرسر او گریه ها و زاری های بسیار نمود و درپایان جامه و زیرجامه های زیبا بر تنش کرد و زنجیری طلا با سنگ های بسیا گران به گردن او آویخت و جسدش را با روغن معطر خوشبو ساخت و او را در معبد سین دفن نمود و دربرابر او گاوها و گوسفندهای بسیاری قربانی کرد. کورش درسال 547 ق م از لیدی – شهری نزدیک دریای مدیترانه – به حران حمله کرد و آنجا را اشغال نمود و از انجا که از بی حرمتی به معبد سین خودداری ورزید نبونئد احساس نگرانی نکرد . معبد ابوالهول هنوز سرپا بود و به وظایف دینی خود می پرداخت .کورش این حکومت وانهاده را که روزگاری برق شمشیرهای لشکریانش خواب و قرار را از چشم مردم سرزمین های اطراف خود گرفته بود ،همه را به نوه ی کاهنه ی معبد سین – بلصسرـ واگذاشت.
دومین زن " استر " ( Ester) است. خشاریار شاه پسر داریوش هخامنشی که به شاه خوشگذران وعیاش و به تندخویی مشهوراست در سال سوم سلطنتش مهمانی برای بزرگان درباری برپا کرد در این مهمانی از یکی از زنانش به نام وشتی ( Vashty) درخواست کرد که ملکه با تاج ملوکانه به حضور پادشاه برسد تا مهمانان که از همه ی ولایات ایران آن روزگاران در ان جمع بودند بیاید تا زیبایی انرا به رخ همگان بکشاند اما ملکه به پادشاه پاسخ منفی می دهد و از فرمان او سرپیجی می کند و امر او را نادیده می انگارد – خشایارشاه که در کتاب عهد عتیق از او به نام اخشورش ( Akhshouroush) که از هند تا حبش ، بر یک صد و بیست و هفت ولایت سلطنت دارد ـ در شهر شوش کنونی در خوزستان ، در km45 دزفول – مرکز حکومتش بود . این برخورد ملکه باعث خشم پادشاه تند خو و عیاش گشت . پادشاه از علما و دانشمندان درباری در خواست می کند تا نظر خود را در باره ی عدم اطاعت و تمکین ملکه از پادشاه بیان کنند . مموکان که یکی از حکمای هفت گانه ی درباری بود به پادشاه گفت :" کار ملکه نه تنها توهین به پادشاه بشمار می رود بلکه توهینی به همه ی روسای و جمیع طوایفی که در مهمانی پادشاه حضور داشته اند بشمار می رود و اگر زنان دیگر عدم تمکین ملکه از پادشاه را بشنوند آنگاه دیگر زنان هم به پیروی از ملکه از اوامر و دستورات شوهران خود سرپیچی می نمایند .پس بهتر آن است که به همه ی شهرها و ولایات بنویسند که ملکه وشتی از این بعد مقام خود را از دست داده و زن دیگری به مقام او رسیده است تا عبرتی باشد برای دیگر زنان تا از این "فضول" ی ها نکنند و ازخود این گونه "بی تربیت "ی ها را نشان ندهند !!! پس از مدتی که خشم پادشاه فرو نشست به اطرافیان درباری دستور دادند که از هر ولایتی دختران باکره و نیکو منظر برای همسری با شاه را به دربار روانه سازند . در شهر شوش که پایتخت بود فردی یهودی مذهب به نام مردخای (mordekhai)زندگی می کرد این شخص از اورشلیم از ترس نبوکدنصر ـ همان پادشاهی که در داستان کاهنه معبد سین از او یاد کردیم ـ جلای وطن کرده بود و در این شهر زندگی می کرد .او دختر عموی یا دختر برادر خود را که " استر" نام داشت به نزد هیجای که مسئولیت زنان درباری را بر عهده داشت فرستاد .استر در نظر هیجای مورد پسند واقع گشت و اورا به عنوان ملکه به خشایارشاه معرفی نمود .قبلا" مردخای از استر خواسته بود که قوم و خویشاوندی و مذهب خود را فاش نسازد . خشاریارشاه از رفتار و کردار و همه شئونات زنانه ی استر خوشش آمد و اورا از همه زنان دیگر بیشتر دوست می داشت و روز به روز به او علاقه مندتر می گشت ولذا پادشاه از او خواست تا تاج ملکه ی درباری را برسر بگذارد و اورا اولین بانو دربار بجای وشتی قرارداد .در این هنگام به علت خشونتی که خشاریار شاه با مردم ایران داشت و جنگ های بیهوده و خانمان سوزی با روم برپا شده بود ـ که هالیود فیلم 300را از این جنگ ساخته بود و غوغایی برپا شده بود ـ دونفر از درباریان که جانشان به لب رسیده بود و دیگر تحمل این چنین پادشاهی بر این چنینی مردمی و مملکتی امکان نداشت تصمیم گرفتند که پادشاه را به قتل برساند تا .... مردخای یهودی از این جریان آگاهی پیدا کرده بود .پس این نقشه را به استر گفت و استر هم این خبر را به پادشاه رسانید و پس از جستجوی فراوان پی به درستی خبر بردند و هردو نفر دستگیر و بدار آویخته شدند . .... مردخای دربرابر "هامان " که نخست وزیر پادشاه بود سرفرو نمی آورد و اورا سجده نمی کرد .امری که پادشاه بعد از نقش برآب شدن کودتاچیان صادر کرده بود ! این عامل باعث خشم هامان وزیر شد و پادشاه تندخوی را تحریک کرد تا در ازای پرداخت مقدار زیادی پول و طلا دستور قتل عام یهودیان را صادر کند پادشاه درخواست او را پذیرفت و دستور قتل عام یهودیان را صادر کرد اما وزیر در عمل موفق نگردید چون استر با ترفندی ویژه که در کتاب عهد عتیق آمده خشاریار شاه را از کینه ی هامان با مردخای یهودی آگاه ساخت و در نهایت او را به پای دار کشانید و حتا فرزندان هامان به درخواست استر که از پادشاه در حال مستی و بیخبری حکم قتل آنها را گرفت و آنان را به دار آویخت و یهودیان در شهر شوش و دیگر شهرهای ایران مخالفین خود را از دم تیغ گذرانیدند و سپس به جشن وشادی و پایکوبی پرداختند و مردخای که بزرگ یهودیان ایرانی بود مکتوب ساخت که این دو روز جشن و شادی را به عنوان "عید فور یا فودیم" برای همیشه بپا دارند واین عید تا به امروز بین یهودیان پا بربجاست . واز آن پس مردخای یهودی به عنوان شخص دوم مملکت و استر به عنوان ملکه اول کشور بشمار می آمدند و در میان یهودیان و نزد جمعیت برادران خویش جایگاه بسیار بلندی پیدا کردند اما در سال 456 قبل از میلاد خواجه سرای شاهنشاهی با یاری و کمک رییس نگهبان سلطنتی ابتدا خشایار شاه و بعد پسرش بزرگش ـ داریوش - را به قتل رسانیدند و قدرت و سلطنت و تاج و تخت را به دیگر پسر خشاریارشاه یعنی اردشیر یکم سپردند همان اردشیری که به او " اردشیر دراز دست " می گفتند.
جلیل آخورده 7/1/1389 |