بسم الله الرحمن الرحیم
مطلق نگری و نسبی گرایی
آیا یاقتن مصادیق کامل و بارزی برای دو اصطلاح مطلق گرایی و نسبی اندیشی امکان پذیر است؟ و آیا کسی وجود دارد که همه چیز را نسبی و قابل تغییر بداند و یا اینکه مطلق و غیر قابل تغییر ؟ و آیا کسی یافت می شود که تمام حقیقت را از آن خویش بداند ؟ و یا کسی که همیشه اندیشه خود را نادرست و باطل بشمارد ؟
راقم این سطور عقیده دارد که ما باید در ابتدا نوع نگرشمان را نسبت به این مسئله مشخص نمائیم اگر نوع نگرشمان را مشخص کنیم بی گمان هم می توان به مطلق اندیشی و هم به نسبی گرایی معتقد بود . یعنی هم می توان اندیشه و روش خود را حق و مطلق دانست و به آن یقین داشت و هم اینکه آن را نسبی فرض کرد و به سایر اندیشه ها نیز اجازه اظهار نظر و ابرازاندیشه داد . هم به اندیشه خود ایمان داشت و هم اینکه آن را به دیگران تحمیل نکرد .
سئوالی که در اینجا مطرح می شود این این است که چگونه می توان هم مطلق نگر بود و هم نسبی گرا ؟ چه زمانی ما باید مطلق بیندیشیم و چه زمانی نسبی ؟
البته شاید نتوان مصادیق کامل و بارزی برای این دو اصطلاح یافت ، به عبارت دیگر بعید می نماید که کسی یافت شود که همه چیز را مطلق و غیر قابل تغییر بداند و یا بالعکس همه چیز را نسبی و قابل تغییر . اما گاه بازیهای سیاسی برای تخطئه کردن کسی یا گروهی ، یک چیزی از آن می سازند که اصلا وجود خارجی ندارد و آن را به طرف مقابل و مخالف خود نسبت داده و آنگاه همه فحشهای عالم را نثار او کرده ( مسلماً اگر کسی که دشمن ماست لایق همه تقبیحها باشد ، ما که نقطه مقابل اوئیم لابد لایق همه تمجیدها می باشیم !!) داستان مطلق نگری و نسبی گرایی هم در مملکت ما ، چنین سرگذشتی را از سر گذرانده است .
از یک طرف عده ای نعتقد بودند که فلان جناح معتقد به نسبی گرایی و پلورالیسم است و برای آزادی حد و مرزی نمی شناسد تا جایی که برخی از شخصیتهاو آثار را از سلمان رشدی و آیات شیطانی هم پلیدتر و گمراه کننده تر دانستند و در ذهن ها ساختند که این گروه معتقدند که حق قابل شناسایی نیست ، پس بنا بر این هر که هر چه می گوید حق است و نمی توان هیچکس را به دلیل داشتن اندیشه ای ( ولو به زعم ما ضاله ) مورد مآخذه قرار داد و باب گفتگو را بسته می پندارند ... در صورتی که لیدر فکری آنهایی که چنین فکر می کنند دکتر سروش بود و جای جای آثارش حکایت از داشتن ملاک و معیار است ولو از نگاه بیرونی آنها را طرح نکرده باشد ، از جمله صفحه 37 کتاب پلورالیسم می گوید نمی گوئیم حق و باطل معنا و استقلال ندارد و هر فرقه ای هر چه می گوید حق است ، می گوییم ععالم عالم ناخالصی است . نیز در همان کتاب صفحه 186 می گوید پلورالیسم به معنی حق دانستن همه حرفها نیست .
مع الاسف برخی از جوانان بدون مطالعه دقیق حتی آنهایی که طرفدار دکتر سروش بودند و حتی و حتی گاه در دیدن و خواندن اینگونه جملات اهمال کرده و موجب ایجاد بد فهمی عمیقی در زمینه پلورالیسم شدند . از طرفی همانگونه که عرض کردم حتی متحجر ترین افکار وافراد و اندیشه ه چنین چیزی مطرح نکردن که احکام دین و ... قابل تغییر نیست بلکه در فقه و حتی رائل عملیه هم داریم که شرایط گاه حلیت را به حرمت و حرمت را به حلیت بدل می کند . آنوقت به اینگونه افکار نسبت دگماتیسم به معنی مطلق اندیش دادن در صورتی که حتی کتاب خدا را هم حاوی ناسخ و منسوخ می دانند تنها می تواند برای ساختن سیبلی جهت شلیک فحش ها و تبرئه کردن اندیشه مخالف باشد . چه بسا اگر هر دو طرف خصومتها را کنار گذاشته و با معرفی دستگاه اندیشگی خویش به مباحثه می پرداختند ، اینهمه نیرو از نسل جوان هدر نمی رفت . تصور بنده این است که اگر نوع نگرشها را مشخص کنیم می توان هم به مطلق اندیش و هم به نسبی گرایی معتقد بود ،که این را بوضوح در آثار شریعتی می توان یافت . در مجموعه آثار 27 ( بازشناسی هویت ایرانی و اسلامی ) صفحه 130 می نویسد « برخی دعوت همه به اسلام را با تحمیل اسلام به همه اشتباه گرفته اند ، تحمیل اسلام به همه چیزی است که پیش از همه خود اسلام آن را منع کرده است . لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی » نیز می نویسد . « آزادی و دیکتاتوری از آنجا ناشی نمی شود کسی خود را حق یا باطل باند بلکه از آنجا ناشی می شود که حق اظهار نطر را به دیگری می دهد یا نه» ( نقل به مضمون )از این سخن بر می آید که می توان در عین اینکه اندیشه و روش خود را مطلقاً درست و حق دانست اما به دیگران هم اجازه ابراز نظر و اظهار اندیشه داد . اگر ما فکر کنیم که اندیشه ما باطل است دیگر دعوت دیگران معنی ندارد . یعنی من می توانم معتقد باشم که حق مطلق را می گویم بدون هیچ کم و کاستی ، اما این از نگاه درونی است و در غیر این صورت اساسا تبعیت کردن از اندیشه و روش خود امری باطل شمرده خواهد شد ، اما از دیدگاه بیرونی مسلما من معتقدم که بعنوان یک انسان که در حال رشد است ممکن است روزی دیگر و یا سال دیگر و .... به نتیجه برسم که اندیشه ام نادرست بوده است . اما الان از نظر درونی می نگرم چون ما با یقینیات خود زندگی می کنیم و نه در شکیات . به قول استاد مطهری شک گذرگاه خوبی است اما منزلگاه خوبی نیست .
در اینجا لازم میدانم دو سخن از دکتر شریعتی نقل کنم که منظور مرا روشنتر میکند ، این جمله از شریعتی معروف است و نیاز به نقل سند ندارد که « اگر در جبهه ی حق و باطل نیستی چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی تفاوتی نمی کند » اما در جای دیگر م آ 16 اسلام شناسی ارشاد صفحه 353 می گوید « یکی از علائو انحطاط در جامعه فعلی ما مطلق بینی است ، آدم عامی مطلق بین است . آدم عامی تمام جهان و آدمها و همه مذاهب را به حق و باطل ، زشت و زیبا و بد و خوب و دیگر هیچ ... تقسیم می کند ، و بعد بر اساس این قضاوت ها هم نسبت به همه چیز و همه کس ، عمل میکند .» در نگاه اول این دو جمله معنایی متضاد دارد . جای دیگر شریعتی می گوید آنچه من می گویم جدید است اگرچه ممکن است درست هم باشد فقط دعوت می کنم به فکر کردن همین . و این را در رابطه با همه آثارم می گویم ( نقل به مضمون ) اما تضاد این جملات از نظر ظاهری در این است که خود او در جمله اول جهان را به حق و باطل تقسیم می کند و دیگر هیچ و از طرفی این اندیشه را از علائم انحطاط و عامیانه می داند . با دقت بیشتر در می یابیم که جمله اول نکاهی درون دینی است و خطاب به کسانی که معتقد به اصول اسلام ( چون در رابطه با کربلا بیان شده است مثل اینکه می گوید حسین به ما آموخت که در عصر نتوانستنها اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر ) است و حد اقل به حق و باطلی که او معتقد است و تقسیم بندی درون دینی اوست ایمان دارد . اما وقتی به عنوان یک اندیشه ، اندیشه خود را در اعداد سایر اندیشه ها می گذارد آنوقت است که از دیدگاه بیررونی سخن می گوید و مطلق اندیشی را امری عامیانه تصور می کند . شاید بتوان گفت که به همان میزان که مطلق اندیشی از دیدگاه بیرونی عامیانه است ، نسبی گرایی از دیدگاه درونی نیز عامیانه است و چگونه می توان یک حقیقتی را معتقد بود و در عین حال آن را باطل دانست ، به لحاظ فلسفی هم این امر قابل پذیرش نیست چون کسی که می گوید همه چیز نسبی است ، این همه چیز شامل خود او هم می شود و سخن او که همه چیز نسبی است را نیز باید نسبی تصور کرد و اگر اینگونه باشد در واقع این گزاره خودش خودش را باطل می کند . یعنی در صورت نسبی بودن همه چیز ، این جمله همه چیز نسبی است هم نسبی می شود یعنی صورت دیگر و صورتهای دیگر هم می توان تصور کرد و مثلا گفت که بعضی از امر نسبی هستند و یا همه چیز مطلق است . دقیقا مثل آزادی که اگر همه آزاد باشند پس دشمنان آزادی هم آزادند . پس می گویند همه آزادند بجر دشمنان آزادی و باز می بینیم این قید در عمل می تواند به اندیشه ای اطلاق شود و موجب نابود کردن آزادی می شود . پس از این مختص بر می آید که همه چیز نسبی است اما از نگاه بیرونی و زمانی که آدمی خود را و اندیشه خود را از نگاه بیرون می نگرد در عداد سایر اندیشه ها می نشاند و آنوقت با معیارهای بیرونی د جهان شمول و کلی مورد بررسی قرار می دهد . اما همه چیز مطلق است حتماً ، ولی زمانی که آدمی از درون خویش می نگرد و می خواهد با یافته های خود زندگی کند ، و تنها برای زندگی کردن و عمل کردن است که مطلق معنا پیدا می کند یعنی شما نمی توانید عملی انجام دهید که در عین خوب بودن بد هم باشد ، در عین حق بودن باطل هم باشد و یا معتقد باشید که من در آن واحد به مثلا مورد الف هم ایمان دارم و هم شک دارم و آن را هم انجام می دهم . هم حق است و هم باطل است . ناچار باید بپذیرید که کاری که می خواهید انجام دهید به حق بودنش ایمان دارید ، مثلا شما ایمان دارید که پشت سر دوستتان نباید بد گویی کنید و این را باطل می دانید نباید ارزان بخرید و گران بفروشی ، نباید به خاطر سود خودتان حق دیگران را نادیده بگیرید و .... صدها اصل دیگر که به حق بودنش ایمان دارید ، اما هر وقت از نگاه بیرونی به اندیشه خود می نگرید این را در می یابید که گاه ارزان خریده اید اما باید گران بفروشید و یا ممکن است برخی ارزشها یی که بدان معتقدید در دوره های مختلف زندگی تغییر کند یا در جوامع مختلف یا در شرایط تاریخی مختلف شامل تغییر ماهیتی گردد .
اردیبهشت85 غلامرضا خداداد
این آنچه بود که در نشریه پرواز به چاپ رسیده بود و آقای سروش راد زحمت کشیده بر آن نقدی نوشتند که البته شاید پیش و بیش از آنکه نقد مقاله باشد نقد نویسنده آن بود . بنده بر ایشان اصلا خرده نمی گیرم و حتی خوشحالم که نوشته ام به هر حال توجه ایشان را به خود جلب کرده است . در خصوص نقد ایشان بسیار حرفها برای گفتن است اما من قضاوت را بر عهده ی خواندگان گرامی می گذارم . تنها گله ای که دارم از گردانندگان این سایت است که پیش از درج خود مقاله در سایت نقد آن را نوشته اند . و دیگر هر گونه مجادله و بحث و گفتگو را موکول می کنم به زمانی که آقای راد تمایل خود را بر شنیدن ادامه بحث نشان دهند . امیدوارم که خداوند به همه ی ما توفیق شنیدن صحیح و تحمل عقیده مخالف را بدهد تا ناچار نباشیم آنچه را به سادگی می توان فهمید برای توجیه خود پیچیده کنیم . و در آخر به قول شریعتی « خدایا عقیده ام را از شر عقده ام مصون بدار »
با آرزوی نیک بختی و بهروزی . غلامرضا خداداد