|
جمعه 7 دی 1386 حيف از بی نظير، مسعود بهنود
اين افراطيون هوادار بن لادن هستند که از ماجرا سود می برند. کسی چه می داند شايد گامی به تبديل پاکستان به حکومت طالبانی نزديک شدند. و اگر شدند چه عجب اگر آمريکا به بهانه سرکوب آن ها وارد پاکستان هم شدهر خبر نکته ای در خود دارد که کسانی را تکان می دهد. خبر که تکانی ندهد خبر نيست. کشته شدن بی نظير بوتو، با همه خشمی که به دنبال می آورد، خود به خود، سرنوشت خانواده های سياسی را در ياد زنده می کند، آن ها که زنجيروار به دنبال هم سرنوشتی يکسان يافتند. از پدر و دو برادر بی نظير، اينديرا و راجيو گاندی در همسايگی شان، و حتی کندی ها در دورهای دور. اما وجه مهمش اين است که با پاک شدن اثر بوتوها از صحنه سياسی پاکستان، نسل هواخواهان فرهنگ و زبان ايران در شبه قاره فروکش می کند. اين را با کشته شدن راجيو هم می شد گفت که پدرش از فارسيان هند بود. و بی نظير نيز مادرش. بعد از محمد علی جناح بنيانگذار پاکستان، ذوالفقار علی اولين غيرنظامی بود که در آن کشور به قدرت رسيد. همچنان که جواهرلعل نهرو سال ها قبل از وی در هند. بوتو به اندازه نهرو متمايل به سوسياليسم بود و به اندازه نهرو روشنفکر اما زاده شدن در بخش مسلمان شبه قاره چنانش بار آورد که با همه نوگرائی به اندازه نهرو هواخواه دموکراسی نبود. او سياستمداری مترقی بود و خود در مصاحبه با يک خبرنگار ايرانی سه بار تکرار کرد من سوسياليستم. گرچه که به رعايت معتقدان هوادارش همواره مسلمانی خود را به رخ ها می کشيد، ولی مسلمانی را در سياست راه نمی داد. او فارسی می دانست و شعر به ويژه شعر حافظ را خوش می داشت و می خواند. زمانی که وزيرخارجه پاکستان بود سياست آن کشور تمايل روشنی به سوی ايران داشت. وقتی با نظاميان به رهبری يحيی خان درگير شده به زندان افتاد، شاه از وی حمايت می کرد، اما شکست نظاميان در جنگ هند و پاکستان در آغاز دهه هفتاد وی را بخت آن داد که از زندان رهبری حزب مردم را به دست گيرد و در انتخابات شرکت کند و پيروز شود. خيالی که از مدت قبل در سرش بود و برای آن حاضر بود تا جان به خطر اندازد. اما سرانجام نظاميان وی را که از فرصت شکست ارتش پاکستان از هند و جدا شدن بنگلادش بهره گرفته و به دولت رسيده بود به بند کشيدند. نفوذ ايران و پيام های شاه و دوستی شخصی اميرعباس هويدا با بوتو مانع از اعدام وی می شد. اما سقوط حکومت پادشاهی ايران، بوتو و اميرعباس هويدا را به فاصله ای کوتاه همسرنوشت کرد. اين در حالی بود که روحانيون ايرانی هم نارضايتی خود را از احتمال اعدام بوتو نشان داده بودند، اما ژنرال ضياالحق ايستاد. و به همين جهت هم وقتی برای وساطت در امر گروگان گيری آمريکائی ها به تهران آمد، عتاب و خطابی هم از آيت الله شنيد که چشم در چشم وی گفت اسمی از اسلام روی حکومت بگذارند و در خيابان ها شلاق بزنند اما پشت پرده نوکر آمريکا بشوند. که جز نظاميان پاکستانی کسی مخاطبش نبود. دلبستگی ذوالفقار علی بوتو به سياست و قدرت فرزندان وی را هم به همين راه کشاند. پسرانش و به ويژه مرتضی تندتر از پدر بود، و بی نظير که ابتدا تمايلی به سياست نشان نمی داد، ديرتر وارد صحنه شد. اما بی نظير در عمل نشان داد که در عملگرائی، تحمل و صبوری هم از پدر و هم از برادر موفق ترست. پس راه مرتضی و بی نظير از هم جدا شد و بر سر ارثيه پدر در حزب مردم پاکستان و صحنه سياست به جدال افتادند. نصرت بيگم مادرشان جانب پسر گرفت. اما بی نظير کوتاه نيامد تا زمانی که انفجاری مرتضی را کشت و اين بزرگ ترين ضربه بود به بی نظير که وقتی اتفاق می افتاد که نخست وزير بود و مرتضی عملا رهبر مخالفانش. نصرت بيگم از خانواده صابونچی و اصفهانی اصل است. خانمی اهل کمال و شيفته فرهنگ ايران. پيش از وی يک دختر يک ايرانی هم خانم اول پاکستان شده بود. دومين رييس جمهور پاکستان ژنرال اسکندر ميرزا خانم ناهيد اميرتيمور فرزند ابراهيم اميرتيمور کلالی – رييس ايل تيموری و وزير کشور و رييس شهربانی دولت دکتر مصدق – را همسر خود داشت. صفيه دختر ناهيد و اسکندرميرزا، زمانی که شاه ملکه ثريا را طلاق داد، از جمله شانس های قرار گرفتن در مقام ملکه ايران بود که مصدقی بودن پدر بزرگش اميرتيمور از جمله دلايل مخالفت هائی بود که با آن ازدواج ابراز شد. در خانه آن ها فارسی، يا چنان که خود می گفتند دری رايج بود. ذوالفقار علی حافظ و مولانا را خوش می داشت اما نشنيدم که بی نظير چنين تمايلی نشان داده باشد. ذوالفقار علی به علت تمايلات چپ، از جانب امريکائی ها متهم به نزديکی با چين بود. در آن زمان هنوز نيکسون به چين نرفته و پکن از ديد غرب هيچ کمتر از مسکو دشمن نبود. وی به روشنفکری و ملی گرائی، هيچ باجی به آمريکائی ها نمی داد، اواخر دهه شصت، وقتی بوتو درگير با نظاميان و به زندان بود، چند سلول آن سوتر، مجيب الرحمن رهبر حزب عوامی ليک که در پاکستان شرقی هوادار داشت، همداستان وی بود. هر دو را نظاميان پاکستان به زندان انداخته بودند اما بوتو فراموش نمی کرد که مجيب دشمن اوست. وقتی از زندان رها شدند و بوتو به رياست دولت رسيد، مجيب هم اولين رييس دولت کشور تازه تاسيس بنگلادش [پاکستان شرقی سابق] . بوتو در زندان و هنگام مصاحبه با سه خبرنگار ايرانی سخنی گفت که از وی به يادگار ماند. مجيب محبوب بنگال ها را عوامفريب خواند و به سادگی گفت همان عوام تکليفش را روشن می کنند. و باز با اشاره به عوامی گری مجيب گفت که چينی ها هم خطا کرده اند. دو سال بعد پيش بينی بوتو به تحقق پيوست. مردم بنگلادش نه که مجيب و همه خاندانش را کشته بودند بلکه چينی ها هيچ کمکی به وی نکردند. خاطرات اسدالله علم نشان می دهد که شاه سابق ايران هم مجيب هم نوکر آمريکائی ها خوانده بود. ذوالفقار نخبه گرا و روشنفکر و در عين حال اهل زندگی بود. در خاطرات علم هست که زمانی ذوالفقار علی از روابط خاص خود با اشرف پهلوی خواهرتومان شاه در جمع و انظار سخن گفته و گزارشش به شاه رسيده و غضبناک شده است که چرا احوالات خصوصی را برملا می کند. بوتو با آن که با دولت هند دشمنی داشت و از خانم اينديرا گاندی هم خوشش نمی آمد اما گاندی و نهرو، و فرهنگ هند و دموکراسی در آن کشور تحسين می کرد. اما چه فايدت که در آن شبه قاره بلاخيز که با چه هزينه ای دموکراسی محافظت می شود، اينديرا ترور و پاره پاره شد و هم راجيو فرزندش که راه او را پی گرفته بود. مرتضی و بی نظير فرزندان بوتو هم. بی نظير که در تمام دوران تحصيل در هاروارد و اکسفورد حجابی بر سر نداشت، چندان که راهی سياست گشت دانست حجابی که نصرت بيگم مادرش بر سر می گذارد برای هر زنی که خيال فعاليت سياسی و اجتماعی دارد واجب است. از آن پس مانند زنان ساده پاکستانی روسری نازکی بر سر می گذاشت که روزگاری آن را "بلاتکيف" نوشته بودم. اما همين روسری وی را اولين زنی کرد که در يک کشور مسلمان به رياست دولت رسيد. در وطنش – که از ابتدای خلقت تندروترين و اطرافی ترين مسلمانان وهابی در آن جا خانه دارند - کسی کاری به روسری او نداشت. اما وقتی بی نظير اولين رييس کشور همسايه شد که به جمهوری اسلامی سر زد، موقع ورود به مجلس يکی از چهار خانم نماينده که هر چهارشان چادر سياهی بر سر داشتند و تنها سوراخی از چشمانشان پيدا بود، جلو رفت و همراه جمله ای خودمانی، بی گرفتن اجازه از وی روسری اش را پائين کشيد و گره زير آن را سفت کرد.
بی نظير که دو بار در زمان پادشاهی به ايران سفر کرده و ميهمان دربار
بود، يک بار در کاخ نوشهر و يک بار در کيش، از اين همه تضاد در فاصله
ای کوتاه درمانده بود، گرچه او اين بازی خوب می دانست، از ايرانی ها
تعجب کرده بود. يک سو چنان که در کيش ديده بود و يک سو چنان که در مجلس
شورای اسلامی ديد. کم نيستند کارشناسانی که با مقايسه دو کشور همداستان و همسرنوشت – هند و پاکستان – و نحوه برخورد متفاوتشان با دموکراسی، می نويسند اين ها استقلال از بريتانيا را می خواستند و نه بيش تر، اين لرد مونت باتن آخرين نايب السطنه هند بود که دموکراسی را هم نثارشان کرد. دست کم در مورد نهرو و گروهی از هندی ها چنين سخنی نه درست است. افزون شدن جنازه بی نظير بر رديف جنازه ها در شبه قاره، دمکراسی نهادينه شده در آن منطقه را آسيب می رساند، گرچه تعطيلش نمی کند. چرا که سخن از سرزمين هائی است که نامشان و استقلالشان با دموکراسی توام بوده است. جز اين طريقی ندارند، همچنان که ايالات متحده آمريکا. و فرق دارند با کشورهائی مانند ايران و مصر که از ازل با استبداد همزاد بوده اند و صد سالی است که دارند سعی می کنند لقمه آزادی را فروبرند. اما آن چه از واقعه تاسف آور مرگ بی نظير مهم تر می نمايد پس لرزه های اين حادثه در زندگی پاکستانی ها و کل منطقه است. اين حادثه که تحليگرانی معتقدند پرويز مشرف را توجيه کافی می بخشد که انتخابات را به عقب اندازد و باز بر اريکه قدرت بماند، به نظر من، عملا به زيان مشرف تمام خواهد شد. اين افراطيون هوادار بن لادن هستند که از ماجرا سود می برند. کسی چه می داند شايد گامی به تبديل پاکستان به حکومت طالبانی نزديک شدند. و اگر شدند چه عجب اگر آمريکا به بهانه سرکوب آن ها وارد پاکستان هم شد. ترور بی نظير بوتو می تواند حادثه ای باشد به همان بزرگی ترور اينديرا گاندی، و به همان آسانی هضم و تحمل شود. هم می تواند مانند ترور وليعهد اتريش از خود ماجراهائی به يادگار گذارد، به وسعت اولين جنگ جهانی. |