ویژگی های هنرحکیم ابولقاسم فردوسی  *:

 

کجاخفته ای ای بلند آفتاب؟                   برون آی وبر فرق عالم بتاب

نه اندر خور توست روی زمین                  زجا خیز وبر چشم دوران نشین

زشهنامه گیتی پر آوازه شد                     جهان را کهن کرد و خود تازه شد

تو گفتی جهان کرده ام چون بهشت             ازاین بیش تخم سخن کس نکشت

زجا خیز وبنگر  کز ان تخم پاک                        چه گل ها دمیده است بر روی خاک

 

***

بزرگان پیشینه ی بی نشان                  زتو زنده شد نام دیرینشان

تو در جام جمشید کردی شراب             توبر تخت کاووس  بستی عقاب

اگر کاوه زآهن یکی توده بود                  جهانش به سوهان خود سوده بود

تو آب ابد دادی آن نام را                        زدودی از او زنگ ایام را

تهمتن نمک خوار خوان توبود                  به هر هفت خوان میهمان تو بود

تویی دود مان سخن را پدر                    به تو باز گردد نژاد هنر

 

حکیم ابولقاسم فردوسی استاد شعر حماسه‘  شاهنامه  ارجمند خودرا انچنان سرودهاست که هرخواننده ی صاحب نظری تصدیق خواهد کرد که شخصیت و اندیشه و آرمان فردوسی از درونمایه ی شاهنامه  تفکیک نا پذیر است‘ بنابراین  برای درک و شناخت شاهنامه باید با تاثیر اندیشه  و هنر فردوسی وسهمی که در این زمینه دارد ‚آشنا شد  برای بناکردن چنین کاخ عظیمی  که به قول خود فرددوسی از باد و باران گزندی به آن نخواهدرسید ‚عظمتی چون فردوسی توسی  لازم است  که بتواند با اندیشه ی زرف که دارایابعاد گوناگون باشد به  آن بپردازد. فردوسی خود اسطوره ی صداقت و انصاف است ‘ تاریخ نگار و حماسه پرداز است ‚وجودش با ویژگیهای شخصیتی اش موهبتی  است و نادره ای است که هم در  تاریخ نگاری  مهارتی بی نظیر دارد و هم در حماسه سرایی .فردوسی چون خود منشی چون پهلوانان دارد و پرورده ی مکتب پهلوانی ‘از صفات ارزشمند پهلوانی بهره مند است  جوانمرداست ‚وارسته و آزاد منش است  و از این جهت است که عاشق پهلوانان است  به گونه ای که باید گفت کتاب او  "پهلوان نامه "است  نه "شاهنامه " زیرا جذاب ترین داستان های شاهنامه را بیشتر  پهلوانان و دستوران به وجود آورده اند . حتی شاهان نیک و توانمند شاهنامه همچون کیقباد و کیخسرو  تخت شاهی را در اثر زحمات پهلوانانی  چون رستم و گیو به دست می آورند تاچه رسد  به شاهان فرو تری چون نوذر وکاووس و گشتاسب .فردوسی را می توان حکیم حیات بشری و شناسای زیر و بم هاو پیچ و خم های آن دانست ‚او ساز و نهاد جهان را در تضاد می داند . اما این امر برای او  تنها ایده ای  در عالم نظر نیست بلکه تمامی وجود او درهمه ی احوال در کار تجربه  ی مظاهر گونه گون این تضاد بد خیمی است که نه لحظه ای از حیات ما منفک می شود ونه اندیشه ی فردوسی را راحت می گذارد . عمق حیرت انگیزی که داستان رستم و اسفند یار ‚یافته از طریق همین تجربه ی وجودی مفهوم ستیزی  بنیادین و بن بست همیشگی حیات بشری است که  هیچ گونه راه گریزی از دورو تسلسل ان برای انسان متصور نیست ‚تنها مفر ومخلص  از این درگیری  همیشگی ذهنی را در لحظات گذرایی می تواند بیابد که بادید اشرافی عمودی و از بالا بر کل امور و طرفین تضاد می نگرد ‚وآنگاه مثلا بگوید :

 

اگرمرگ داد است بیداد چیست؟         زداد این همه بانگ و فیاد چیست ؟

به نظر می رسد شخصیت راستین او در اندیشه ی  همیشگی و درد آلود او در باره ی چیستی و چگونگی آن  تند باد ناگهانی

است  که از کنجی بر می آید وترنج نارسیده را بر خاک می افکند امثال این ز خم های التیام نا پذیر اورا رنج می دهد ‚مگرنه

این است که خرد وخرد گرایی  خود علت العلل  زخم های اوست ؟:

 

سخن چون برابر شود با خرد                 روان سراینده رامش برد

کسی را که اندیشه نا خوش بود           بدان ناخوشی رای وی خوش بود

همی خویشتن را چلیپا کند                  به  پیش خردمند رسوا کند

ولیکن نبیند کس آهوی خویش              تورا روشن آید همه خوی خویش

اگرداد باید که ماند به جای                   بیارای ازاین پس به دانا نمای

چو دانا پسندد پسندیده گشت             به جوی تو در آب  چون دیده گشت

(ج 3/ب 2- 7)

انگیزه ی پیدایی شاهنامه فردوسی غم غربت (نوستالوژی ) فردوسی است . غربت ازروزگار عزت و اعتلای انسان ‚از عصر

روایی فرهنگ پهلوانی ‚جوانمردی‚ نام خواهی وهرگونه آرمان بلند بشری‚سخن ازاین غربت درد انگیز جای جای شاهنامه یا به

گونه ی آشکار ویا به صورت پوشیده ودر هیات سنجش هایی که فردوسی  به گونه ای هنرمندانه میان آنچه در آن روزان

پرشکوه وجود داشته و آنچه در ادوار بعد ونیز عصر فردوسی می گذشته بیان کرده است . سخنان او درسبب فراهم کردن

کتاب گواه روشنی براین امر است :

پهلوانی دهقان نژاد در جستجوی روزگاران کهن و از یاد رفته موبدانی سال خورده را که نامه ی پهلوانی را دریاد دارند گرد می

آورد و :

بپرسیدشان از کیان جهان                 وزان نامدران فرخ مهان

که گیتی به آغاز چون داشتند            که ایدون به ما خوار بگذاشتند

 

چه گونه سرامد به نیک اختری           برایشان همه روز گند آوری؟

(ج1/21)

فردوسی چکیده ی آرمان و اندیشه اش را آنچنان در وجود رستم نهاد که آرش هستی اش را در تیر خویش . این نه تنها زال

بلکه فردوسی هم هست که در مرگ رستم چنین مویه می کند :

شغاد آن بنفرین شوریده بخت             بکند ازبن این خسروانی درخت

که داردبه یاد این چنین روزگار؟             که داند شنیدن زاموزگار

که چون رستمی پیش بینم به خاک       به گفتار روباه گردد هلاک ؟

چرا پیش ایشان نمودم به زار                چرا ماندم اندر جهان یاد گار؟

چرا بایدم زندگانی و گاه                        چرا بایدم خواب و آرامگاه؟

به راستی زمان و موقعیت فردوسی بسیار حساس بوده است وفردوسی به ندای زمان خود ‚پاسخ گفته است . وهمین اجابت

ندای زمان باعث گردیده است که زبا ن وفرهنگ فارسی در زمینه های  زیر تا جاودان وامدار و سپاسدار فردوسی باشد :

ا-حفظ واژه ها وکاربرد ها و ساختار های دستوری پارسی

2- کمک به استواری کلی وقوام یافتگی زبان فار سی

3- حفظ داستان های فارسی همراه با بخشیدن غنا و جذابیت و اعتلای هنری به آن ها

4- حفظ گنچینه ای ازفکر وفرهنگ ورسوم و سنن کهن ایرانی .

5- به یاد گار نهادن اسوه ای بی همتا ازهنر داستان پردازی وشیوه ها وشگرد های آن در سراسر ادب فارسی .

مردم این سرزمین همواره این معادله را به خوبی برقرار کرده اند که مخالفت خوانی بافردوسی برابر با ایرانیت ستیزی است  

‚واگر هم تحت شرایطی واکنشی آشکار به این بلفضولی ها که مسلما جز حاصل نشناخت فردوسی واثر او نیست نشان

ندهند ‚ درعمل کاری از پیش می برند و پیوند های خویش را با این بیخ بالنده ی پاک استوار می کنند . کران تا کران هوادار از

همه ی اقشارو گوش تاگوش مقلد  وزمان زمان بهره گیری های گوناگون زبانی و مضمونی وشیوه ای از شاهنامه در هرفرصت

لازم ازجمله در هنگامه جنگ ها و درگیری ها و تهدید های بیرونی گواه این مدعاست ...

ان همه شور وشیدایی که از عارف و عامی به صورت های گونه گون از بحث و نقد ونظر و تحلیل گرفته تا پرداختن این همه

داستان و نمایشنامه وفیلم ازروی قصه های شاهنامه یا باهرگونه اقتباس و الگو گیری از آن ها ‚نقل و نقالی ‚دستان زنی ها و

داستان  سازی های مردمی که خود بیان گر اسطوره شدگی  شخص فردوسی درست مثل داستان های اوست ‚مبالغه

نیست اگربگوییم چنانچه فردوسی نبود پیوند من وتو با گذشته وخویشتن خویش اگرهم وجود می داشت  بدین استواری نبود.

آیا سخنور ونویسنده ی دری گوی با نام ونشانی از پیشینیان گرفته تا معاصران خودمان می شناسیم که به هرگونه و بیش و

کم از فردوسی بهره نگرفته باشد ؟

 

 

 

 

هفت ویزگی فردوسی :

 

1- هیچ شاعری به اندازه ی فردوسی در سرنوشت  ملت و کشور خویش تاثیر پایدار بجای ننهاده است .

2- فردوسی یگانه شاعری است که پس از هزار سال شهرت خود را حفظ کرده است .

3- فردوسی یگانه شاعر جهان است که هرچند سال ترجمه اثرش به زبان های زنده دنیا تجدید چاپ می شود.

4- درمیان تمام شاعران هیچ یک را نمی یابیم که همه عمر خود را از جوانی تا پیری صرف آفرینش  تنها یک کتاب با آرمان انسانیت کرده باشد .

5- فردوسی وقتی اثر خود را پی افکند که ایران اسیر استیلای بیگانه بود وزبان رسمی محافل بالای اجتماع و مکاتبات دیوانی و تالیفات علمی به زبان بیگانه بود .

6- زبان فارسی امروز باتحولات طبیعی هزار ساله هنوز دنباله زبان فردوسی است .

7- شاهنامه یگانه کتاب باستانی است که هنوز هم ایرانیان درس نخوانده آن را با رغبت می فهمند درحالیکه متن های دوقرن بعد از شاهنامه را درس خوانده های دانشکده های ادبیات هم به آسانی نمی فهمند.

(  از مقاله ای از محمد امین ریاحی )

شاهنامه ی فردوسی- بر خلاف آنچه نا آشنایان  می پندارند – فقط داستان جنگ ها وپیروزی های  رستم نیست بلکه 

سرگذشت ملتی است در طول قرون ،نمودار فرهنگ و اندیشه وآرمان های آنان است برتر ازهمه‚ کتابی است در خور حیثیت

انسان ‘یعنی مردمی را نشان می دهد که در راه آزادگی وشرافت وفضیلت‚ تلاش و مبارزه کرده ‘مردانگی ها نموده اند واگر

کامیاب شده یا شکست خورده اند‚ حتی با مرگشان آرزوی دادگری ومروت و آزاد منشی را نیرو بخشیده اند .

 

بیا تاجهان را به بد نسپریم                   به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک وبد پایدار                  همان به که نیکی بود یاد گار

 

 

فردوسی در شاهنامه آیینه ای از پسند ها ونا پسند ها دربرابر ما فرا داشته است . همه ی شاهنامه در ستایش نیکی

ونکوهش بدی است واین اندیشه در داستان ها ‚منش ورفتار اشخاص داستان ‚پیش آمد ها ‚تصویر گری ها ‚اشارات و همه

جا به نوعی جلوه گراست .

شاهنامه دربزرگداشت مردمی است و اندیشه وخوی ها ی پاک وایزدی یعنی گرامی شمردن دادگران ‚وطن دوستان

‚جوانمردان وهمه ی کسانی که چنین اندیشیده وبه این منش های شریف خدمت کرده اند. ازهرطبقه وگروه ‚ازبرترین

کسانی گرفته  تافرودست ترین آنان . شاهنامه نه تنها مارا به فرهنگ ایران که چنین افکار بلندی را پرورش داده دل 

بسته می سازد ‚بلکه از لجه ی دنیای فرودین به اوج انسانیت و روشنایی و زیبایی رهبریمان می کند . یعنی  جهان

راستی وجوانمردی ‚جهانی  که بر موری دانه کش رحمت می آورد که "جان دارد و جان شیرین خوش است " و از پاداش

و پاد افره نیز فارغ نیست و ندا می دهد "که بر بد کنش بی گمان بد رسد ".

اهمیت شناختن شاهنامه

شناختن شاهنامه ی فردوسی و به روح وجوهر آن پی بردن ‚موضوعی نیست که سرسری گرفته شود . کاری است مهم

‚بلکه برای مردم ایران وظیفه ای است خطیر . حتی به گمان من آنچه این اثر بزرگ برای بشریت  و حیات معنوی انسان

‘خاصه ملت ما پدید آورده آن قدر ارجمند ست که اگر از صمیم دل بدان معرفت حاصل نکرده باشیم ایرانی بافرهنگ نمی توانیم

بود . این ضرورت دراین قرن بیشتر از هروقت دیگر احساس می شود . زیرا در عصر ما تمدن جدید و علم و صنعت مغرب زمین 

 

با شیوه های اقتصادی وبه مدد وسایل ارتباط جمعی‘ جهان  را به سوی یک نواختی دلازاری سوق می دهد که حاصل آن

تضعیف  زندگی معنوی بشر ‘یک دست شدن اندیشه ها و آرمان ها و خشک گشتن ریشه ی فرهنگ های ملی است

ودرنتیجه عقیم شدن فکر انسان از آفرینندگی ‘دراین میان شرق –که زادگاه

اندیشه های والا ودارای معارفی درخشان و انسانی بوده – اگر هشیاری به خرج ندهد ‘زیان می بیند

زیرا حالت گیرنده و پذیرنده را پیدا می کند.

 

شاهنامه در خلال داستان های دل انگیز خود مبشر پیامی است چنین پرمغز وعمیق‚ گویی حاصل همه ی تجربه ها و تفکرات میلیون هانفوس ‘درفراز ونشیب حیات از پس دیوار قرون به گوش مامی رسد که آنچه را به عنوان ثمره ی حیات دریافته و آزموده اند صمیمانه با ما درمیان می نهند و همگان را به نیک اندیشی ‘آزاد مردی ‘داد پیشگی و دانایی رهنمون می شوند . ان جانیز که اندیشه ی عمر زود گذر دل هارا می لرزاند ‘فکر اغتنام فرصت به ما امید و دلگرمی می بخشد که :

بیا تا جهان را به بد نسپریم                     به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همان نیک و بد پایدار                    همان به که نیکی بود یاد گار

بی سبب نیست که آفریننده ی شاهنامه  را" حکیم "خوانده اند مگروی چنین اندیشه های حکیمانه را به زیباترین صورت بر پرده ی شعر تصویر نکرده است ؟خلاصه آنکه شناختن شاهنامه وراه یافتن به جهان والای آن و دریافت پیام انسانی سراینده ی این کتاب شریف  ضرورتی است واجب وسودمند . بی گمان تامل در این  اثر ادبی بزرگ وبسیار گران قدر – که تا ابد ازمفاخر فرهنگ ایران تواند بود-  مارا نیز با نظامی عروضی همداستان می کند وباید بر جمله ی معروف او کلمه ای افزود که :  " من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی بینم ودربسیاری از سخن عرب {وغیر عرب} هم . این عقیده فقط از شرق بروز نکرده است . نولدکه آلمانی نیز معتقد است  که شاهنامه یک حماسه  ملی است که هیچ ملتی نظیر آن را ندارد . زیرا به قول هانری ماسه " هیچ حماسه ملی نبوغ نژاد خودرا با چنین  دقت و صحت  منعکس نساخته است . گذشته از آن وقتی که انسان اصالت و عمق احساسات ‘عظمت  اندیشه ها و شجاعتی  را که در سراسر شاهنامه نفوذ کرده است در نظر بیاورد ‘براین عقیده می شود که شاهنامه تنها متعلق به ایران نیست بلکه به تمام ملت  های متمدن تعلق دارد . وجادارد که شاعر ایرانی در ردیف بزرگترین تسلی دهندگان ملت ها قرار گیرد .

شاهنامه فقط حدیث جنگ و لشکر کشی و خون ریزی نیست بلکه عبارت است از نتایج افکار وقرایح و علایق وعواطف یک ملت درطی قرون و اعصار ‚ مظاهر مختلف زندگی آنان . به بیانی دیگر منظومه ی حماسی  کامل ان است که در عین توصیف پهلوانیها ومردانگی ها ی قوم ‘نماینده ی عقاید  و آرا ء  و تمدن او نیز باشد و این خاصیت در تمام منظومه های حماسی  مهم جهان موجود است . درهمان حال که ما با خواندن شاهنامه از نبرد های ایرانیان برای فتح ایران و استقرار خود در این سرزمین وتحصیل استقلال و ملیت در قبال ملل مهاجم جدید و امثال این امور آگهی می یابیم ‘درهمان حال هم از مراسم اجتماعی و از تمدن و مظاهر مدنیت و اخلاق ایرانیان و مذهب ایشان و حتی از عشق بازی ها و می گساری ها و لذایذ  وخوشی  های پهلوانان  وبحث های  فلسفی  ودینی آنان  و نظایر این ها نیز مطلع می شویم .

شاهنامه چه از حیث حفظ روایات کهن  ملی  و چه از لحاظ تاثیر شدید آن در نگاهبانی زبان پارسی دری بزرگترین سرمایه ی فرهنگ ملی  ماست وبیهوده نیست که آن را قرآن عجم نام  نهاده اند  اندیشه ها واندرزها وحکمت  های  نیاکان ما وراه و رسم انان در دفاع از آب و خاک خود و جان فشانیشان  در محافظت  مرزهای  ایران از دشمنان و مهاجمان همه در این اثر عظیم  اعجاب انگیز ‘که مقرون به فصاحتی  معجزه آمیز ست ‘درج شده و اجتماع این صفات ان را  به درجه ای رسانیده است که محققان  جهان در ردیف  بزرگترین حماسه های ملی  جهانش  در آورده اند . درباره ی این اثر جاودانی  تحقیقات و مطالعات  متعددی به زبان فارسی  و بسیاری  از زبان  های  زنده ی عالم شده و چندین ترجمه  از آن به زبان های مختلف  از عربی  وترکی گرفته  تا زبان های  اروپایی  تربیت یافته است . زبان فردوسی دربیان افکار مختلف ساده و روان و درهمان حال  به نهایت  جزل و متین است . وبیان مقصود در شاهنامه عادتا به سادگی و بدون توجه به صنایع لفظی  صورت می گیرد زیرا علو طبع وکمال مهارت گوینده به درجه ایست که تصنع را  مغلوب  روانی و انسجام  می کند واگر هم شاعر گاه به صنایع لفظی توجه کرده باشد ‘قدرت  بیان و شیوایی وروانی

آن خواننده را متوجه آن صنایع نمی نماید  قابل توجه است  که فردوسی  در عین سادگی  وروانی کلام به انتخاب الفاظ  فصیح  وزیبا هم علاقمند است  و به همین سبب سخنش دریک  حال  هم ساده است و هم منتخب ‘هم روان است وهم حساب شده و دقیق ‘چنانکه روان تر

از آن نمی توان گفت وبرگزیده تر از آن هم نمی توان آورد ‘وچنین سخنی است  که صفت "سهل و ممتنع " به آن می دهند . بیهوده نیست که نظامی عروضی  که خود مردی سخن شناس بود

درباره ی کلام استاد طوس  گفته است :

الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به آسمان علیین برد و در عذوبت به ماء معین رسانید " وباز فرموده است :

"من در عجم سخنی به این فصاحت نمی بینم و در بسیاری از سخن عرب هم "

شاهنامه نه فقط بزرگترین وپرمایه ترین دفتر شعری است که از عهد روزگار سامانیان وغزنویان باز مانده است بلکه درواقع مهمترین

سند ارزش و عظمت زبان فارسی وروشن ترین گواه شکوه و رونق فرهنگ  و تمدن ایران کهن است . خزانه لغت و گنجینه ی

فصاحت زبان فارسی است ‘داستان های ملی و مآثر تاریخی قوم ایرانی  در طی ان به بهترین وجهی نموده شده است

.احساسات عمیق و طنی  وتعالیم لطیف  اخلاقی  در آن همه جا جلوه یافته است . شیوه ی بیان شاهنامه ساده وروشن است .

فردوسی دربیشتر موارد سخن را کوتاه می گوید  واز پیرایه سازی  و سخن پردازی اجتناب می کند . داستان هایی  را که در اصل 

شاهنامه ی منثور بوده است شاعر با نهایت دقت دراین کتاب به نظم در آورده است  وسعی کرده است چیزی از اصل  آن نکاهد .

اکثر این داستان ها از خدای نامه  های قدیم اقتباس شده است وبعضی در اوستا و کتاب های پهلوی نیز به اجما ل و اشارات امده

است .

قدرتی که در آوردن تعبیرات گونه گون دارد لطیف و زیبایی بی مانندی  بر کلام او می بخشد که درسخن دیگران نیست . در آفریدن

معانی ودر آوردن وصف ها و تشبیه های طبیعی از همه ی گویندگان دیگر گرو می برد . چنان مقتضیات  هریک از موارد "قصر" و "حذف" را به درست رعایت می کند که "ایجاز " به حد اعجاز می رسد . ابیات سست ‘معانی مضطرب‘الفاظ متنافر‘اگر در شاهنامه هست بسیار نیست و البته در قبال وسعت و عظمت اثر جلوه ای ندارد .

در هر حال وی در توصیف مناظر و تجسم احوال ‘حتی در بیان حکمت وعبرت نیز ‘از دقایق بلاغت هیچ فرو نگذاشته است ‘و

کیست که مانند او عادی ترین احوال خور و خواب انسانی را به پایه ی  کاری آسمانی  و خدایی – چنانکه در سر گذشت

رستم آمده است – رسانیده باشد ؟

 

رستم قهرمان اصلی شاهنامه :

 

داستان رستم و سهراب از شور انگیز ترین قسمت های شاهنامه است . زبونی و درماندگی انسان دربرابر سرنوشت – که

دراین داستان به صورت جنگی  بین پدر وپسر بیان شده است . در ادبیات بیشتر ملت های جهان به همین صورت – یا چیزی

شبیه بدان – آمده است اما هیچ داستانی این مایه شورانگیز ی و دل ربایی ندارد .

عظمت و قدرت هراس انگیز سرنوشت که سرانجام پسر را به دست پدر تباه می کند و فاجعه رستم و سهراب  را پدید می آورد

هیچ جا این اندازه نمایان نیست و از همین روست که بعضی نقادان این اثر فردوسی را به مثابه ی یک شاهکار عظیم تلقی

کرده اند و گاه آن را با بزرگترین تراژدی های یونان برابر شمرده اند . در حقیقت مقایسه ی داستان فردوسی با آنچه ماتیو ارنولد

– یک شاعر انگلیسی نزدیک به زمان ما – از همین مضمون ساخته است  نشان می دهد که آفریدگار رستم در پدید آوردن این

داستان تا چه حد به اوج هنر گراییده است .

حتی در مقابل تاریخ و واقعیت  که همه چیز دیگر بود و نمود خودرا از دست می دهد رستم می ایستد وبر چهره ی حقیقت

می خندد . وجود او خیلی بزرگ تر وبر تر از یک افسانه ی  بشراست که درعظمت  بر طبیعت  برتری دارد . خیال است که در

وسعت زمان و مکان را

به بازی می گیرد . این خطایی بزرگ است که در وجود او فقط یک دلاور عصر افسانه ها را بجویند . وجود او از این پندارهای

نارسا فراتر است  نه تیتان است که در اساطیر  یونان آمده است و نه "مرد برتر " که نیچه در خیال های شاعرانه  خود آن را

ساخته است . با آن که از این هردو نشانه هارا دارد برتر از آن ها ویا غیر از آن هاست . نمونه ی انسان کامل است . انسان

تمام عیار و جهانی که طبیعت هنوز  نتوانسته است بسازد . فقط برز و بالای او نیست  که پروردگار ان زور و چمال یو نان و روم 

را به خاطر می آورد. عظمت

معنوی و اخلاق اونیز در خور خدایان افسانه هاست . برتری او فقط در آن دلاوری های شگفت انگیز نیست . کدام یک از اطوار

واحوال او هست که از خردمندی و هوشیاری و آهستگی ونرم خویی وپیروزی و توانایی خالی باشد ؟ حتی در بدبختی  نیز

بی همتاست و دربین قهرمانان افسانه های ما هیچ کس دیگررا نمی توان یافت که مانند او دستخوش هولناک ترین سرنوشت

هایی گردد که انسان فنا پذیر خاکی از عهده ی  تحمل آن بر می آید.سرنوشت، سرنوشت پدری که به دست خویش فرزند

برومند خودرا به خاک و خون کشیده  باشد، سرنوشتی چنین درد ناک وشوم ومحنت خیز را فقط عظمت بی نظیر و درخشان

رستم است که می تواند تحمل کند و با اندوه و تاثر اما بردباری و تسلیم نیاز مندانه ی  انسان از آن بگذرد .رستم برای

فردوسی هم دوست است و هم هماورد . اوباید   6 در کلام به همان بلندی برسد که وی در پهلوانی رسیده است ‘درواقع‘

تنها کسی که دربرابر پهلوان سیستان مغلوب ناشدنی ماند ‘دهقان طوس بود .

 

فردوسی در جاهایی به اوج می رسد که پای  رستم در کار است و جنگ رستم و اسفندیار تارک این اوج اوست . هم برای آن

که در اینجا پای دو جهان پهلوان در کاراست و ماجرا وزنه ی مضاعف می یابد این جا تنها جایی است که  رستم با پهلوانی 

معادل روبروست ‚وسراینده باید دربرابر آن ها مانند بند بازی  که باید بر ریسمان باریکی  بگذرد ‚حفظ تعادل  کند . فردوسی با

ان که در عمق ‚دلش به جانب رستم است ‚به حد وسواس  می کوشد تا بی طرفی را نگاه دارد ودر میان انبوه عناصر عقلانی 

و نفسانی و جادویی  که در داستان به هم در می آویزند ‚متانت روح و وسع نظر او حیرت آوراست .

در اینجا بیشتر از جاهای  دیگر ‚این سوال  در ذهن وسوسه می شود که آیا فردوسی تقارن و تشابهی ‚اشتراک سر نوشتی 

بین خود ورستم نمی دیده ؟ بین پهلوان پیر وشاعر پیر ؟ او که سراینده ی وضع بشر است ‚معمار بنای سرگذشت ایران ‚ و

رستم که گنبد این بناست؟

و آیا تنگنای سرنوشت پهلوان در این داستان ‚همان تنگنای سرنوشت خود شاعر یا بهتر بگویم تنگنای سرنوشت بشریت

نیست ؟  عزیمت کردن و اوج گرفتن  و فرود آمدن ... یا در بیان عارفانه ی مولوی : خام بدن ‚پخته شدن ‚سوختن ...

فردوسی در سراسر شاهنامه  مانند چراغ بدستی  است که شبانگاه در گورستان می گردد تا رمز زندگی را در میان کاسه

های سر بیابد ‚آیا در نظر او  این رمز ‚بیشتر از هر جا کلیدش  به گردن افسانه ی رستم نیست ؟

داستان  رستم و اسفندیار  بیشتر از هر قسمت دیگر  شاهنامه  امکان یافته  تا تنوع  و غنای هنر شاعرانه ی فردوسی را در

خود جای دهد. او که در اینجا می خواهد با دوران پهلوانی شاهنامه وداع کند ‚گویی شبیه  به آرش می شود که تمام نیروی

خودرا در آخرین تیر خویش نهاد .

درآن ‚جای جای‚کلام به  درجه ای می رسد  که تاکنون هیچ آفریده ای از آن بلندتر نرفته است . و عبارت  نظامی عروضی 

درباره اش به یاد می آید که گفت " سخن را  به آسمان علیین برد " راز هنر فردوسی در اینجا در عروج  و پرش کلام اوست

‚که در عین بشری بودن ‚به اندازه  هایی  نزدیک  به مرز ما فوق  بشر می رسد و چنان در حد منتهاست که گویی مرحله ی 

بعد از آن انفجاراست .

همه ی کسانی  که در این منظومه به گفتار می آیند ‚کوچک‚ بزرگ ‚ زن مرد و پیرو جوان ‚چه خوب باشند و چه بد ‚انسان 

های سرشاری هستند . فقط کسانی که   بر لبه ی فاجعه  ‚ودرمرز مرگ و زندگی قرار داشته باشند ‚می توانند این گونه

بلند حرف بزنند ‚و همه ی

این ها در عین آن  که با همدیگر  تفاوت دارند ‘به  هم شبیه اند و چه در یک صف باشند و چه دردو صف ‘عضو  یک خانواده اند

‚یعنی  لبریز از نیروی زندگی  که مانند رود گل آلود خروشانی  جریان دارد ‚و حاوی  خاصیت دو گانه ای  است ‚خرابی و آبادی

‚برکت و هلاکت‚غفلت و لطافت. اینک  به ذکر چند نمونه می پردازیم .

لحن کتایون ‚هنگامی که می خواهد پسر را از رفتن  به سیستان باز دارد ‚مادرانه لطیف و نگران :

 

زبهمن شنیدم که از گلستان          همی رفت خواهی  به زابلستان

ببندی همی رستم زال را               خداوند شمشیر و گوپال را

               زگیتی  همی پند مادر نیوش           به بد تیز مشتاب و چندین مکوش

( 153- 6)

آن گاه می رسد  به وصف دلاوری های رستم  تا شاید هم ترس در دل پسر بیفکند و هم

 

احترام ا ورا نسبت  به پهلوان  بر انگیزد. سپس  فزون طلبی  های زندگی را می نکوهد:

 

که نفرین بر این تخت و این تاج باد          براین کشتن وشور و تاراج باد

مده از پی تاج سررا به باد                      که  با تاج شاهی زمادر نزاد

 

وسرانجام  به التماس  می افتد :

 

مرا خاکسار دوگیتی  مکن              ازاین مهربان مام بشنو سخن

 

واما بلندی بیان . حتی مفاهیم عادی  باشکوه و طنین خاصی  ادا می شوند . رستم ‚ورود اسفندیار را با خویشان خود  چنین 

اعلام می کند:

 

کز ایدر به نزدیک دستان شوید             به نزد  مه کابلستان شوید

بگویید کاسفندیار آمده   است              جهان را یکی خواستار آمده است

به ایوان ها تخت زرین نهید                   براو جامه ی خسرو آیین نهید

چنان هم که هنگام کاووس شاه           از ان نیز بر پاتر پایگاه

که نزدیک ما پور شاه آمده است           پر از کینه و رزمخواه آمده است

 

(428-33)

چگونه بهتر از این می شود بزم و رزم و آشتی و جنگ را در برابر هم نهاد؟

تعبیر های کوتاه و زنده که  به کمک  تشبیه و استعاره و کنایه در سراسر داستان دیده می شود . وچاشنی ترحم و طنز در

کلام اسفندیار نسبت به رستم ‚همان بارکش  رخش وزیر اندرش (1328) وبرندگی منطق  در چند کلمه ‚نگیرد کس از مست

چیزی به دست(264) ووصف آبادانی وخرمی به کوتاه ترین بیان : جهان شد پراز داد و پر آفرین (748) و وصف سرعت :پیاده

شد ازباره  بهمن چو دود(345)یا چو اتش برفت از در شهریار(346) . توصیف  های کوتاه و جاندار و

 

دقیق به نحوی  هستند  که چگونگی  وضع حال و آینده را در خود پنهان  می دارند ‚مانند وصف آمدن رستم به ملاقات

اسفندیار:

 

بیامد دمان تا لب هیرمند                     به فتراک بر گرد کرده کمند

ازاین سرخروشی برآورد رخش          وزان روی  اسب یل تاج بخش

 

و وصف زخم خوردن اسفندیار:

 

خم آورد بالای سروسهی                    از او دور شد دانش و فرهی

گرفته بش و یا ل اسب سیاه               زخون لعل شد خاک آورد گاه

(1389- 9)

 

وسرانجام وصف حرکت دادن تابوت اسفندیاراز سیستان :

 

چل اشتر بیاورد رستم گزین               زبالا فروهشته دیبای چین

دواشتر بدی  زیر تابوت شاه               چپ وراست ‚پیش وپس ‚اندر سپاه

               همه خسته روی و همه کنده موی     زبان شاه گوی و روان شاه جوی

 

والبته از همه پر مایه تر ‚گفت و شنود ها وحسب وحال ها و خود ستایی  هاست . چه در میان اسفند یار و رستم . ودر

سراسر این اثر ‚خرمن کلمات مانند موج نیرو مندی است که مارا دربر بگیرد ولبریز وگرانبارمی شویم ‚درست نمی دانیم ازچه

‚ازمستی زندگی  یا از کشش مرگ . در چنین حالتی فاصله ی مرگ و زندگی از میان بر می خیزد ‚نیاز نوشیدن  نوراست از

پستان خورشید .

شاهنامه فردوسی درعین حال که داستانی  حماسی است ‚مظاهر مختلف  زندگی  مردم ایران  را در بر دارد . ازاین رو تنها 

از پهلوانی و جنگ وپیروزی  سخن نمی گوید بلکه در آن در کنار رزم ‘بزم نیز هست ‘هم افسانه  هست ‘هم تاریخ ‘هم پند

دارد و هم حکمت ‘هم شادی و شاد خواری ‘هم اندوه و رنج ‘حتی داستان طنز  آمیز نیز در شاهنامه می توان یافت .

 

با وجود این تنوع موضوعات ‘یک نوع پیوند مشترک در همه  ی این داستان ها و مطالب گو ناگون وجود دارد و آن روح حماسی 

است که بر همه ی  معانی  و مضامین در شاهنامه تاثیر کرده و رنگی خاص  به آن داده است .

انسان  همیشه نیازی  روحی داشته است که از خود قهرمانانی  به جوید تا در اندیشه و کردار الهام بخش او باشند. ایمان

به بزرگان دین و فکر و دانش وآزادگی  تا حدودی از این نیاز سر چشمه می گیرد . هرقدر پسند ها و کمال مطلوب  آدمی

والاتر باشد بی گمان قهر مانان  محبوب وی برتر وشریف تر ند.

در شاهنامه چهره های پر فروغ و دوست داشتنی فراوان است ‘از آن جمله اند : پادشاهان داد گر ‘پهلوانان وطن دوست و

جانباز ‘پیران خردمند وبزرگوار‘جوانان زور مند و جوانمرد‘مردان شریف ‘زنان دلیر‘برزگران پاکدل ومهربان و بسیاری دیگر ‘بر اثر

همین جاذبه بود که لامارتین  درباره ی ترجمه فرانسوی ژول مول ا زشاهنامه ‘در سال 1853د ر مجله ی  خود به نام                 

(  leciuilistur) نوشت: شاهنامه یک گالری  نقاشی  آراسته به چهره های  مردان بزرگ باستانی  و جدیدست تا برای 

کشور فرانسه که مردان بزرگ را از یاد می برد ‘خاطره ی مقدسین و قهرمانان را زنده سازد.

بد اندیشان نیز در شاهنامه دیده می شونداما سرانجامشان  شکست است و ناکامی . وجود آن ها ازیک سو ‘سیمای نیکان

را درخشنده تر جلوه گر می سازد و ازسوی دیگر ‘فرجام تلخشان این  امید را در دل نیرو می بخشد که نیکی بر بدی و

یزدان بر اهریمن چیرگی خواهد  یافت و ایران بر بد خواهان خویش .

چقدر فرق است میان عا لمی که چارچوب زندگی  خشک ماشینی برای انسان می سازد که فقط پول در بیاورد وبخرد

ومصرف  کند  و به چیز دیگر نیندیشد با انچه در شاهنامه ی فردوسی می خوانیم  که رستم با همه ی احترام به گشتاسب 

واسفندیار و اعتقاد  به رعایت  خواست آنان ننگ و زبونی  وبی آبرو یی را نمی پذیرد و به میدان رفتن ‘حتی جان سپردن را بر

آن ترجیح می دهد . یا سیاوش با ایمان به پاکدامنی خویش با سرافرازی  مردانه  به میان آتش می رود و هرگز قدم استوار او

در راه شرف و تقوی نمی لرزد ! همچنان  که دیگر  قهرمانان شاهنامه نیز پایبند  نام و ننگند وبرای چیزی برتر از خود و جسم

و راحت  خود می زیند . از این رو نیستی از خواری وپستی از نظرشان آسان تر و گواراتر است .

شاهنامه ی فردوسی  یکی از ارکان بسیار  مهم اندیشه وفرهنگ ماست. ازاین رو من هروقت  می بینم برخی از فرزندان ما

پیش از آنکه با دنیای شاهنامه و پیام انسانی آن اشنا شوند فریفته ی داستان های مبتذل فرنگی می گردند  به عنوان یک

معلم و مربی نمی توانم خودرا ببخشم .

شاهنامه ی فردوسی – برخلاف آنچه نا آشنایان  می پندارند- فقط داستان جنگ ها و      پیروزی های  رستم نیست بلکه

سرگذشت  ملتی است  در طول قرون و نمودار فرهنگ و اندیشه وآرمان آنان است . برتر ازهمه کتابی است در خور حیثیت

انسان . یعنی مردمی را نشان می دهد که در راه آزادگی وشرافت وفضیلت  تلاش و مبارزه کرده ‘مردانگی ها نموده اند

واگر کامیاب شده یا شکست خورده اند حتی با مرگشان آرزوی  دادگری ومروت و آزاد منشی را نیرو بخشیده اند .

 

شور انگیز ترین  قسمت شاهنامه:

 

داستان رستم  و سهراب  از شور انگیزترین قسمت های شاهنامه است.  زبونی  و درماندگی  انسان در برابر سرنوشت - 

که در این داستان  به صورت  جنگی بین پدر و پسر بیان شده است. درادبیات بیشترملت های جهان  به همین  صورت – یا

چیزی شبیه بدان – آمده است  اما هیچ داستانی  این مایه شور انگیزی ودل ربایی ندارد.

عظمت و قدرت هراس انگیز سرنوشت که سرانجام پسر را به دست پدر تباه می کند وفاجعه  رستم وسهراب را پدید  می آ

ورد ‚ هیچ جا این اندازه نمایان نیست  واز همین روست  که بعضی نقادان  این اثر فردوسی را به مثابه ی یک شاهکار عظیم

تلقی کرده اند وگاه آن را با بزرگ ترین تراژدی  های یونان برابر شمرده اند .  در حقیقت  مقایسه  ی داستان فردوسی  با

آنچه ماتیو ار نولد-  یک شاعر انگلیسی  نزدیک به زمان ما – از همین مضمون ساخته است  نشان می دهد  که آفریدگار

رستم در پدید آوردن این داستان تا چه حد به اوج هنر گراییده است.

 

 

در اینجا اشعاری از  ملک الشعرای بهار راکه در باره فردوسی سروده است مرور می کنیم :

سخن بزرگ شود چون درست باشد وراست

کس اربزرگ شد از گفته ی بزرگ رواست

شنیده ای که به یک  بیت فتنه ای بنشست

شنیده ای که زیک شعر  کینه ای برخاست

سخن گراز دل دانا  نخاست ‘زیبا نیست

گرش قوافی مطبوع  و لفظ ها زیباست

کمال هر شعر اندر کامل شاعر اوست

صنیع دانا ‘انگاره ی دل داناست

چو مرد گشت دنی ‘قول های اوست دنی

چومرد والاشد  گفته های او والاست

سخاوت آرد گفتار شاعری که سخی است

گدایی آرد اشعار شاعری که گداست

نشان سیرت شاعر ‘زشعر شاعر جوی

که فضل گلبن ‘در فضل آب و خاک و هواست

جلال و رفعت گفتارهای شاهانه

نشان همت فردوسی است ‘بی کم وکاست

عتاب های غیورانه و شجاعت ها

دلیل مردی گوینده است و فخر اوراست

صریح گوید گفتارهای او کاین مرد

به غیرت از امرا و به حکمت از حکماست

برون پرده ‘جهانی زحکمت است و هنر

درون پرده یکی شاعر ستوده نقاست

 

دیوان بهار (امیر کبیر ) 1335   317- 319

 

 

 

 

 

 

نظر ارنست رنان متفکر فرانسوی درباره ی فردوسی

 

ارنست رنان –ernestrenan  --  متفکر  و دانشمند فرانسوی  می نویسد:

 

"فردوسی مظهر اصالت نژاد ایرانی  است . به افتخار معنویت ایمان دارد. بشر دوست است و انسانی فکر می کند. خوبی را

صمیمانه دوست دارد وپیشرفت مدنیت را ماموریت واقعی بشر می داند" ( 1 )

 

یا سنت بوو منتقد معروف فرانسه پیشنهاد می کرد که پاپانتیون آرامگاه  بزرگان فرانسه را باید دوباره ساخت وآن را بزرگ ترکرد تا پرستشگاه  ذوق تمام آدمیان شریف و بزرگوار باشد‚تمام کسانی که بر میزان لذت ها و معیار های  فهم بشری ‚به طرز شایان و قابل دوام ‚افزوده اند – از جمله فردوسی  که حماسه ای عظیم آفریده است (2   )                 آدولف آوریل ‚ محقق فرانسوی  استاد طوس راسراینده ی  آزادی  خوانده است  و ژان ژاک آمپر ‚ نویسنده و منتقد فرانسوی اورا یکی از بزرک ترین شاعران جهان شمرده است ( 3 )متفکران قرن نوزدهم  درباره ی  افسانه های قومی  به این نتیجه رسیدند که  اسطوره  نماینده  و مبین حقایق کلی  وابدی است و کامل ترین نوع فکر دسته جمعی  است که در جریان تاریخ پیدا شده ( 4)  بنابراین فردوسی  که این افسانه ی ملی یعنی  عصاره ی اندیشه  وتجربه ی اجداد مارا به شعر در آورده ‚ وبه ما ارزانی  داشته است حقیقت دریافت و پسند وناپسند آنان و جهان بینی ایرانی را از خلال داستانهایی  دلکش وپر مغز به ما فرا می نماید‚بویژه در اندیشه ورفتار برخی از قهرمانان ‚ وقتی می سراید:

چنین گفت موبد که مردن به نام                به از زنده دشمن براو شاد کام

 

وطن دوستی فردوسی

هروقت در شاهنامه با این ابیات روبرو می شویم  شوری از وطن دوستی در دلمان می جوشد:

 

 

دریغ است ایران ویران شود                        کنام پلنگان و شیران شود

همه جای جنگی سواران بدی                    نشستنگه  شهر یاران بدی

2/1392

 

 

زبهر بر و بوم وفرزند خویش                    زن و کودک خرد وپیوند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم         از آن به که کشور به دشمن دهیم

 

4        /1026-102

 

زبان فردوسی

جهان کرده ام از سخن چون بهشت          &nb