تقديم به سرور آزادگان عالم ...
بسمه تعالي
چرا كوفيان كوفي شدند
در حادثه عاشورا ، هيچ جاي تعجب نيست كه خانواده هايي در شام ، پس از حادثه كربلا با عناويني معروف شوند:
بنواالسراويل : فرزندان كسي بودند كه لباس امام حسين (ع) را دريده و به غنيمت برده بود.
بنواالسرج : فرزندان كساني بودند كه بر پيكر امام حسين (ع) اسب تاختند كه برخي از آنان ، نعل اسب خود را به قيمت گزافي به مردم فروختند و مردم نعل اسبان را بر سر در خانه ي خود ميزدند و به آن افتخار ميكردند.
بنواسنان : فرزندان كسي هستند كه نيزه اي را كه سر امام حسين (ع) به آن بود ، حمل ميكرد.
بنواالمكبري : فرزندان كسي هستند كه پشت سر نيزه دار سر اما م حسين (ع) حركت ميكرد و تكبير ميگفت.
پيداست كه سالهاي سال تحريف و تطميع و تهديد معاويه و پسرش يزيد ، آنچنان مردم شام را مسخ كرده باشد كه نعل اسبي را كه بر پيكر امام حسين (ع) تاخته است ، به ميمنت و مباركي بر سر در خانه ي خود بزنند.
هيچ جاي تعجب نيست از خويشاوندان ، دوستان و همفكراني كه با وجود علاقه ي باطني به حسين و نگراني شديد از كشته شدن آن حضرت ، به دليل جو خشونت آميز حاكم ، حسين را همراهي نكردند .همچون ابن عمر – فرزد ق و...
هيچ جاي تعجب نيست از ابن سعد كه به طمع قدرت ري ، قشون عظيمي براي كشتن امام حسين (ع) بسيج كرده بود .
هيچ جاي تعجب نيست از توده ي دنيا پرست بي اعتنا به آخرت كه تمتع و بهره مندي از دنيا را از پروردگارشان طلب ميكنند و براي آنها فقط لذت ، خوشي و بي خيالي مطرح است.
اما و اما تعجب از مردم كوفه است كه علي رغم ارسال هزاران دعوت نامه براي امام ، همين كه تهديدات ابن زياد بالا گرفت نقض پيمان كرده و حتي در قتل مهمان مظلوم خود همراهي كردند.
چگونه آن همه شور و اقبال مردم كوفه خاموش و به فاصله چند روز اوضاع دگرگون شد. چرا مردم كوفه سست عنصري كرده يا خيانت ورزيدند ؟ آيا به لحاظ تاريخي ميتوان مردم كوفه را سرزنش و محكوم كرده و مقصر اصلي شكست قلمداد نمود. اينها سوالاتي ست كه در طي مقاله سعي ميكنم به طور فشرده به آن بپردازم :
1. كوفه در سال هفدهم هجرت كه لشكر مسلمانان به ايران تاختند به عنوان محل استقرار نظاميان و بعد پادگان نظامي ساخته شد. مانند بسياري از شهرهاي جهان كه ابتدا پادگان نظامي بوده و بعد به شهر مبدل شده اند گروههاي مختلف مردم به كوفه آمدند .يعني كوفه شهري مهاجر نشين بود كه از قبايل مختلف ، با روحيه هاي گوناگون به آنجا آمده بودند و همبستگي و وحدت معمول شهر هاي تاريخي را نداشت .در نتيجه تفرقه و تشتت سيستم قبيله اي در بافت شهري كوفه نيز نفوذ كرد و تعصبات قبيله اي مانع وفاق اجتماعي براي جنبش اجتماعي بود و ديديم كه وفاق اوليه هم با اولين تهديد دشمن در هم شكست.
2.بيشتر مردم كوفه كه علي را در جنگ بصره (جمل) ياري رساندند و سپس در نبرد صفين در كنار او ايستادند براي آن بود كه ميخواستند مركز خلافت اسلامي به عراق منتقل شود تا با اين امتياز بتوانند به شام ضريه شصتي نشان دهند – رقابت شامي و عراقي تازگي نداشت . اختلاف مردم اين دو منطقه گذشته از ستيزه هاي قبيله اي ، منشا سياسي و اقتصادي نيز داشت. بنابراين همه آنان كه براي امام حسين (ع) نامه نوشتند درد دين نداشتند ، و در پي اين دعوت ، غرض هاي سياسي و اقتصادي هم نهفته بود . يعني كوفيان ميخواستند كه مركز خلافت را از دمشق به كوفه منتقل گردانند كه البته بر رونق تجاري آن هم مي افزود.
3. مردم كوفه حداقل سه جنگ را در دوران علي (ع) پشت سر گذاشته بودند و در طول حكومت معاويه با حاكميت افراد فاسقي همچون مغيره ابن شعبه و سعدابن وقاص ، وليد و ...صدها نفر از آنها كشته و يا زنداني و شكنجه شده بودند ، همه ي اين تحولات به خودي خود مردم كوفه را آينده نگر و حسابگر بار آورده بود و سعي ميكردند هميشه به گونه اي عمل كنند كه اگر تحول ناگها ني رخ داد قرباني نشوند ، اين انديشه به نوبه ي خود نوعي عدم قاطعيت و در نهايت دودلي و نفاق مي آفريند . به همين دليل در شرايط عادي و با حساس ضعف در حكومت بني اميه بعد از مرگ معاويه ، با شور و شوق امام حسين (ع) را ميخوانند ولي بعد از آن با آشكار شدن اولين نشانه هاي شكست در نهضت ، به تدريج ميدان مبارزه را رها كرده و به درون خانه هاي خود خزيدند – اما بد تر از آن ، بسياري از كوفيان به خاطر رفع سو ظن حكومت و رفع اتهام از خود ، همراه سپاهيان ابن سعد به كربلا رفته و در جنگ عليه اما م حسين (ع) مشاركت كردند.
4. هرچند بسياري از عوامل و شرايط پيروزي فراهم بود مانند ضعف ، بي اعتباري و فقدان مشروعيت حكومت ، نارضايتي عمومي كوفيان و وجود رهبري با تدبير با ايدئولوژي و اهدافي روشن ، درگيري حكومت با ساير نيروهاي معارض و ... اما مهمترين عناصري كه در جنبش مفقود بود عبارت بودند از : عدم ارتباط مداوم با رهبري و فقدان سازمان دهي .
من در جايي نديده ام كه حسين بن علي در اواخر حكومت معاويه ارتباط منظمي با مردم كوفه داشته باشد . خصوصا با توجه به بعد مسافت بين مدينه و كوفه و حتي در سال 61 هجري ، عامل ميانجي رهبر با جنبش پيك و فرستادگان ويژه اي بود كه گاهي روزها و هفته ها نمي توانستند خبري را به رهبري برسانند.
بنابراين به دليل اختلال در رابطه مستمر رهبري با كانون جنبش و نيز فقدان سازمان دهي (خصوصا بعد از شهادت مسلم) ، حركت مردم كوفه با مشكل مواجه شد ، در حاليكه ساير شهر ها مانند بصره چشم انتظار وقايع كوفه بودند.
نتيجه :
عناصر و مولفه هاي متعددي براي پيروزي يك جنبش ضروري هستند كه يكي از آنها حضور با ثبات مردم است و در صورت شكست حركت نبايد مردم به جاي همه ي عوامل سرزنش و توبيخ شوند ، خصوصا اينكه بي وفايي مردم را بايد در پيشينه ي تاريخي و ساختار اجتماعي و سياسي جامعه جستجو كرد ، چراكه بنظر ميرسد اگر مردم بصره نيز امام را دعوت ميكردند و همان شرايط و وقايع رخ ميداد ، همان اتفاق مي افتاد كه افتاد .آيا اين نتيجه گيري صحيح است ؟
دكترغلامعلي صفاريان ديماه 87
*در نگارش اين مقاله از نوشته هاي آقاي عمادالدين باقي بهره هاي فراوان برده ام كه بدينوسيله از ايشان تقدير و تشكر مي نمايم.